۳ پاسخ

الهی عزیزم

خداروشکر
منم باردارم اولش بخاطر دخترم ک کوچیکه میگفتم کاش سقط کنم ولی خیلی میترسیدم و حالا ۶ماهمه

وای یعنی درد نداشتی؟؟ من ک درحال مرگ بودم الانم ک خوندم باز حالم بد شد

سوال های مرتبط

مامان پاشا مامان پاشا ۲ سالگی
گفت ساعت ۱ تا ۳ برو خونه فقط بخواب بعدش سرومت رو باز میکنی و از پله بالا پایین میکنی حداقل ۲ سانتم باز بشی خوبه با میله بچه رو میکشیم بیرون .با وجود اینکه ترس و استرس داشتم رفتم خونه یه سوپ خوردم و خوابیدم ساعت یک رب به ۳ بود از درد زیر شکمم بیدار شدم به شوهرم گفتم حالا من از کجا پله بالا پایین کنم یهو دستشوییم گرفت گفتم بذار برم سرویس و بیام بعد بریم یه جا پله پیدا کنیم رفتم نشستم یهو دیدم یه چیزی از واژنم داره میاد دیگه ار رو سنگ اومدم کنار و دیدم دوتا پای بچه اومد بیرون سریع به شوهرم گفتم زنگ بزنه به دکتر و منم پوشک گذاشتم و رفتم بیرون دکتر گفت سریع بیا مطب و اونجا بچه خودش بیرون اومد فقط یکم جفت دردم گفت برای خارج کردنش ولی قابل تحمل بود .خداروشکر میکنم به خیر گذشت و با زایمان اومد بیرون و نخواستم کورتاژ کنم .من با وجود اینکه از زایمان طبیعی همیشه میترسیدم و زایمان اولمم سزارین انتخابی بود اگر برگردم عقب زایمان طبیعی رو انتخاب میکنم .درداش مثل درد پریودی هست شایدم کمتر فقط ترس داره ولی درد نداره
برای همه مامانا دعا میکنم که همه بچه های سالم داشته باشن و بارداری های عالی بگذرونن و بچه هاشونم سالم بغل بگیرن .و همه هم نمیتونن از قرص استفاده کنن شاید یکی مثل من دهانه رحمش ضخیم باشه و با قرص باز نشه .دکتر میگفت دهانه رحمت مثل دهانه رحم به دختر ۱۴ ساله هست
مامان sam مامان sam ۲ سالگی
زایمان پارت ۲

رفتم بیمارستان وقتی رسیدم فشارم گرفتن که یهو دیدم همه دکترا اومدن بالا سرم فشارم ۱۹ بود خیلی اورژانسی بهم سرم زدن حالم بهتر شد خودم اصلا فکرشو نمیکردم بستری شم چون اصلا اون بیمارستان قرار نبود زایمان کنم
خلاصه دیدم مامانم با گریه اومد بالا سرم نگو بیمارستان بهشون زنگ زده بوده خودم مامانم دل داری میدادم که هیچیم نیس چونکه تنگی نفس شدید داشتم دکترا ازم آن اس تی گرفتن یکم ضربان و تکون های بچه بد بود بهم گفتن شب رو باید بمونم وقتی رفتم تو بخش با آسانسور حس کردم دستشویی کردم تو خودم یادمه از خجالت مردم
ولی نگو کیسه آبم بوده خیلی زیاد بود
تو این اوضاع خودم استرسم بیشتر شد تا اینکه به مامانم گفتم به همسرش بگید ساک زایمان بگیره و من خیلی بیشتر ترسیدم اخه هنوز زود بود اگر بچم بره دستگاه چی و کلی سوال دیگه با این حال که کیسه آبم پاره شد بیمارستان چون دولتی بود به زور منو تا فردا صبح نگه داشت تا طبیعی زایمان کنم آمپول فشار زدن بهم شاید باورتون نشه بالای ۶ ساعت درد کشیدم و تنها ۴ سانت باز شدم صبح ساعت ۹ بود که من تقریبا از شدت درد بی حال بودم چیزی نمیفهمیدم فقط یادمه‌ ی دکتر داد زد چرا این خانم سزارین نشده کلی جیغ و داد کرد و منو بردن اتاق عمل برا سزارین وقتی بیحسی زدن کل پاهایم داغ شد یادمه بچم که به دنیا اومد پرسیدم خانم دکتر سالمه نفس داره!؟؟؟ گفت اره حتی دستگاه هم فک نکنم بره
اینو که گفتم دکتر دیگه ای که بالاسرم بود گفت به دکتر که داشت جراحی می‌کرد مه این خانم افت فشار شدید داره و بی هوش شدم تقریبا وقتی بیدارشدم دیدم تو ای سیو هستم و
مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
ساعت یک و نیم شبه...
من بیدار، بچه مریض...
خیلی مریض...
امروز خیلی خیلی روز سختی بود بعد از چند روز مریضی صبح وقتی بیدار شدم دیدم بهترم افتادم به جون خونه ای که انگار تو این دو سه روز توش ده تا بمب زده بودن...
تا عصر تمیز کردن خونه طول کشید و دقیقا از عصر نیکی حالش بد شد، عطسه و آبریزش بینی شدید و بی حالی و بهااااانه... با کمری که داشت از وسط دو تیکه میشد و پاهایی که نای ایستادن نداشت، تن عرق کرده و موهای ژولیده نیکی رو بغل میکردم و راه میبردم، غروب شوهرم اومد، از همون روزی که من مریض شدم کمرش گرفته و حتی راه رفتن براش مشکل شده، فقط باید دراز بکشه، وقتی رسید من با اون حال نزار تازه سرویس دهی بعدیم شروع شد، باید با روی خوش همه ی کارهاش رو انجام میدادم تا بهش حس بد ندم، مریض بود و اینکه نمیتونست بلند بشه دست خودش نبود...
تا شب به همین منوال گذشت و بهانه گیری نیکی بیشتر و بیشتر شد، حالش بدتر و بدتر
زودتر از همیشه بردمش تو تختش و کنارش دراز کشیدم و خوابوندمش، هنوز یک ساعت از خوابش نگذشته بود که با حال خیلی بد بیدار شد، نمیتونست آب دهنشو قورت بده، نمیتونست حتی از شدت درد گلو درست نفس بکشه. کلافه بلند شد و گفت بغل...
با همه ی خستگیم بغلش کردم بعد گفت تاب گذاشتمش روی تابش، الان که دارم تایپ میکنم از شدت درد گلوش چهرشو در هم میکنه و ناله میکنه... و قلب من براش پاره پاره میشه...
به این فکر میکنم که انسان وقتی مجبور باشه چقدر عجیب قوی میشه...
از خودم تعجب میکنم... دختر ته تغاری و بی خیال خونه الان ده ساله که توی غریبی و تنهایی داره با زندگی میجنگه و دم‌نمیزنه. لبخند میزنه و همه چیز رو خوب جلوه میده... من چه قدرت عجیبی داشتم و خودم نمیدونستم....