۷ پاسخ

چرا سرش سوراخ شده بود با چی

حمد به نیت شفا خوندم براش

ای خدااااا
الهی ک زود خوب بشع😔😔😔

اخی الهی بمیرم براش

بچه چن ماهش بود ک اصلا تکون نمیخورد

الهی خدا ان شاالله شفاش بده

خدابه دل مادرش رخم کنه من براش هم حمدشفامیخونم هم صلوات

سوال های مرتبط

مامان جوجوها👣💞 مامان جوجوها👣💞 هفته سی‌وسوم بارداری
من دیروز با شوهرم بچه ها رفتیم مشهد تمام مسیر تو راه و ترافیک بودیم و پسرم خیلی تو ماشین اذیت کرد همش خودشو میخاست پرت کنه پایین و زورم بهش نمیرسید اونقدر مشت و لگد خوردم ازش دخترم بردم خونه جاریم گذاشتم که با دختر عموش بازی کنن چون دوست نداشت با ما بیاد داخل شهر واسه همون یه تایمی پسرم با ما بود که دهنمون و سرویس کرد 😔اصلا نتونستم برم درست خرید کنم ولی یه مسافتی با شوهرم پیاده رفتیم ساعت 11 شب پسرمم تو کالسکه آروم گرفته بود در حال خوردن و بیرون ماشین اصلا اذیت نشدم.. و خوش گذشت.. کاش بتونیم تا قبل به دنیا اومدن دخترم یه ماشین بخریم که یکم بیشتر بگردیم.. دیشب حس کردم پسرم نهایت یک سال دیگه اذیت میکنه بعذ میفهمه دخترمم که خیلی بزرگه و معمولا تو مسافرت به هیچ عنوان اذیت نمیکنه و زیادی سازشگره چون عاشق بیرونه چقدر با تو بچه کیف میده وقتی بزرگ میشن. ولی وقتی سومی بیاد قراره چی بشه؟؟ یه چیز خیلی عجیب من اصلا ااااا کمر درد نشدم و گاهی یادم میرفت باردارم انگار نه انگار سبک و رها نه دردی نه اذیتی نه.... تمام اون مشکلات قبلی از بین رفتن و هیچ خبری از درد و انقباض و تکرر ادار و نفس تنگی نبود خیلی پر انرژی بودم... 😉😉اگه تکون نمی‌خورد شک میکردم چون هیچ علایم بارداری نداشتم و هنوزم ندارم... جالبه خانوادم میگن شبیه حامله ها نیستی اصلا.. با اونکه 6 ماه و بسلامتی دارم تموم میکنم
مامان sam مامان sam ۲ سالگی
زایمان پارت ۲

رفتم بیمارستان وقتی رسیدم فشارم گرفتن که یهو دیدم همه دکترا اومدن بالا سرم فشارم ۱۹ بود خیلی اورژانسی بهم سرم زدن حالم بهتر شد خودم اصلا فکرشو نمیکردم بستری شم چون اصلا اون بیمارستان قرار نبود زایمان کنم
خلاصه دیدم مامانم با گریه اومد بالا سرم نگو بیمارستان بهشون زنگ زده بوده خودم مامانم دل داری میدادم که هیچیم نیس چونکه تنگی نفس شدید داشتم دکترا ازم آن اس تی گرفتن یکم ضربان و تکون های بچه بد بود بهم گفتن شب رو باید بمونم وقتی رفتم تو بخش با آسانسور حس کردم دستشویی کردم تو خودم یادمه از خجالت مردم
ولی نگو کیسه آبم بوده خیلی زیاد بود
تو این اوضاع خودم استرسم بیشتر شد تا اینکه به مامانم گفتم به همسرش بگید ساک زایمان بگیره و من خیلی بیشتر ترسیدم اخه هنوز زود بود اگر بچم بره دستگاه چی و کلی سوال دیگه با این حال که کیسه آبم پاره شد بیمارستان چون دولتی بود به زور منو تا فردا صبح نگه داشت تا طبیعی زایمان کنم آمپول فشار زدن بهم شاید باورتون نشه بالای ۶ ساعت درد کشیدم و تنها ۴ سانت باز شدم صبح ساعت ۹ بود که من تقریبا از شدت درد بی حال بودم چیزی نمیفهمیدم فقط یادمه‌ ی دکتر داد زد چرا این خانم سزارین نشده کلی جیغ و داد کرد و منو بردن اتاق عمل برا سزارین وقتی بیحسی زدن کل پاهایم داغ شد یادمه بچم که به دنیا اومد پرسیدم خانم دکتر سالمه نفس داره!؟؟؟ گفت اره حتی دستگاه هم فک نکنم بره
اینو که گفتم دکتر دیگه ای که بالاسرم بود گفت به دکتر که داشت جراحی می‌کرد مه این خانم افت فشار شدید داره و بی هوش شدم تقریبا وقتی بیدارشدم دیدم تو ای سیو هستم و