بیاید دلداری بدید بهم
تو این هفته ای که گذشت از هفت روز هفته ۶ روز بچه های جاریمو دیدم گفت خوب شدن در حالی که خوب نشده بودن و بچمو مریض کردن حالام من و شوهرم،ازونطرفم به مامانم میگه نمیام خونتون اصرار که بیا استرس مریض شدن اونا و از شیر گرفتن و بعدش مریضی و شب نخوابی یک طرف،حالا اومدیم خونه شوهرم کارتش دستشه بچمم خوابش میاد شدید حاضر نیست کارتشو بده بهش همیشه بهش میگم کارت و سوییچ نذار جلو چشمش قایم کن همیشه ام میبینه و میخواد شوهرم خیلی یواشه کلا به مامانش رفته من خودم سریعم حالا،کلی طول کشید ماشینشو پارک کرد اومد من لباسا بجمو عوض کردم پوشکشو دست و ما و صورتش شستم موهاشو شونه کردم داروهاشو دادم فقط مونده اسپری بینی بهش میگم بیا کمکم کن دستاشو محکم بگیر میگه برم دستشویی حالا شدیدم نبود که محبور باشه بره منم انقدر عصبی شدم از قبلشم اعصابم یه کم خراب شد،منم خودم برا بچه زدم ولی با گریه و جیغ اعصابم داغون شد خیس عرق شدم چتد تا داد زدم سر بچه و به زور قطره زدم با شوهرمم دعوام شد حالا خیلی ناراحتم برا پسرم چکار کنم از دلش در بیاد و جبران بشه

۷ پاسخ

وای شوهر فس فسی خیلی رو مخه شوهر منم گاهی اینطوری میشه می‌خوام با ماهیتابه بزنم وسط فرق سرش

چقد شبیه منه اتفاق تون البته با هزار بار تکرار

عزیزم اسپری رو همیشه موقع خاب بچه بزن که تا عمق دماغش بره ،بچه ی جاریه منم یه هفتس مریضه تب داره همش الکی ز میزنم به مادر شوهرم میگه نه از پوشک گرفتیم یبوست شده بخاطره اونه تب داره منم ۱ هفتس نرفتم

عزیزم درکت میکنم نگار آدم اینجور وقتا از دست شوهرش عصبانی میشه ولی انقد فشار روش زیاد میسه نمیتونه خودشو کنترل کنه
حسابی بغلش کن بوسش کن بهش لگو خیلی دوسش داری

بخدا اصلا ما اعصباب نداریم

هیچی عزیزم بوسش کن بغلش کن بگیرین بخابین ما مامانا ازاین غلطا زیاد میکنیم....شبت بخیر

بعضی مواقع پیش میادبراهممونم اتفاق افتاده نگران نباش فرداببرش پارک ازدلش دربیار

سوال های مرتبط

مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
ساعت یک و نیم شبه...
من بیدار، بچه مریض...
خیلی مریض...
امروز خیلی خیلی روز سختی بود بعد از چند روز مریضی صبح وقتی بیدار شدم دیدم بهترم افتادم به جون خونه ای که انگار تو این دو سه روز توش ده تا بمب زده بودن...
تا عصر تمیز کردن خونه طول کشید و دقیقا از عصر نیکی حالش بد شد، عطسه و آبریزش بینی شدید و بی حالی و بهااااانه... با کمری که داشت از وسط دو تیکه میشد و پاهایی که نای ایستادن نداشت، تن عرق کرده و موهای ژولیده نیکی رو بغل میکردم و راه میبردم، غروب شوهرم اومد، از همون روزی که من مریض شدم کمرش گرفته و حتی راه رفتن براش مشکل شده، فقط باید دراز بکشه، وقتی رسید من با اون حال نزار تازه سرویس دهی بعدیم شروع شد، باید با روی خوش همه ی کارهاش رو انجام میدادم تا بهش حس بد ندم، مریض بود و اینکه نمیتونست بلند بشه دست خودش نبود...
تا شب به همین منوال گذشت و بهانه گیری نیکی بیشتر و بیشتر شد، حالش بدتر و بدتر
زودتر از همیشه بردمش تو تختش و کنارش دراز کشیدم و خوابوندمش، هنوز یک ساعت از خوابش نگذشته بود که با حال خیلی بد بیدار شد، نمیتونست آب دهنشو قورت بده، نمیتونست حتی از شدت درد گلو درست نفس بکشه. کلافه بلند شد و گفت بغل...
با همه ی خستگیم بغلش کردم بعد گفت تاب گذاشتمش روی تابش، الان که دارم تایپ میکنم از شدت درد گلوش چهرشو در هم میکنه و ناله میکنه... و قلب من براش پاره پاره میشه...
به این فکر میکنم که انسان وقتی مجبور باشه چقدر عجیب قوی میشه...
از خودم تعجب میکنم... دختر ته تغاری و بی خیال خونه الان ده ساله که توی غریبی و تنهایی داره با زندگی میجنگه و دم‌نمیزنه. لبخند میزنه و همه چیز رو خوب جلوه میده... من چه قدرت عجیبی داشتم و خودم نمیدونستم....
مامان رادمهر🌱 مامان رادمهر🌱 ۲ سالگی
بیاید درد و دل و همفکری
با مادرشوهر و جاری تو یه ساختمونیم پنج شنبه شبا همدیگرو خونه مادرشوهر میبینیم این هفته بجه هاش مریض بودن و گفت خیلی وقته و خوب شدن در حالی که خوب نشدن و هممون مبتلا شدیم از تمام بدی هاشون که بگذریم یه جواب دندون شکن و درست حسابی میخوام و اینکه به نظرتون به مادرشوهر بگم یا نه؟قضیه ازین قراره که جاریم دو تا دختر شیر به شیر داره و بزرگه سه ماه از پسرم بزرگتره ولی به شدددت لجباز و دست بزن داره و جیییغ بنفش میزنه و همه چیزو از دست پسرم میکشه و میخواد پسرم ماشالا تمام چیزاش خیلی زودتر از اون بود و این باعث شده خیلی حسادتش برانگیخته بشه ازونطرفم مادرشوهرم همش بهش میگه لاغره نمیدونم حرف نمیزنه و چرا اعصاب نداره و فلان،حالا من همیشه میگفتم بچن دیگه بالاخره اینم راه میره حرف میزنه یا عیب نداره بعضی بچه ها بیشتر گریه میکنن حالا انقدر احمقه که سو استفاده کرده و هر بار چند دفعه میگه دختر کوچیکم دو تا الگوی نامناسب داره و نمیدونم اینا خرابش میکنن از راه به درش میکنن و خوب نمیتونم تربیت کنم منم چند بار با خنده رد کردم ولی حقیقت دیگه زورم میاد چون پیش مادرشوهرم میخواد پسر منو پایین بکشه با حسادتش حتی یبار از دهنش درومد که من گاهی دوس دارم پسرت گریه کنه و لجبازی کنه تا اونا ببینن و بشنون یبارم پسرم برنج خام ریخت زمین اون ذوق میکرد که نگاه کنید اینم اذیت میکنه یبار خندیدم یبار گفتم الگوش خواهرشه نه پسرعموش یبار جواب ندادم ولی دیگه رو مخمه