۱۲ پاسخ

مادرشوهرم خرم
من بارداری زیاد چاق شدم
و عقلم نمی‌رسید تا ۱ سال هنوز شکم داره آدم
۱۰رور بود زاییده بودم
میگف چرا هنوز چاقی شکم داری
منم اشگ‌می‌ریختم جلو آیینه میگم چقد زشتم چاقم
غذا نمیخوردم
شیرم خشک شد
بچه شیرخشک شد
باز هی میگف چرا شیر خودت نمیدی
لباس گرم نداشتم چون چاق شده بودم
میخواستم لباس بدوزم پالتو
گف چرا میخوایی بدوزی بزار لاغر بشی
بعد
باز من اشک‌می‌ریختم
جلو آیینه نمی‌رفتم میگفتم من زشتم
از خودم بی زار بودم
بخیه هام مشکل خورد دکترا تشخصی نمیدادن چمه طبیعی بودم ۳ ماه برپا بودم
خداشاهده میموند میگف این چ‌مدل زاییدنه ما که ندیدیم
مگه‌میشه برپا
من برپا غذا خوردم
برپا بچه خوابوندم شیر دادمو...
خدا جوابش داد مجبور شد ۱ هفته برپا غذا بخوره بعد گف وای چ سخته
بعد ۳ ماه ی دکتر فهمند خدا حیزپرش بده گف باید عمل بشی عمل شدن
بچم ۴ ماهه شد خوب شدم
ولی بازم میگف چرا چاقی
الان باز لاغر شدم.هی میگه ب بچم چرا اینقد تو گریه میکنی مامانت رو نگاه سیخ شده
حالا هی ب شکم من گیر میدادشکم خودش میگفتی ۲قلو داره هنوزم خودش شکم داره با قد ۱۵۰
من ۱۷۴
من حتی ۲۴ کلیو اضافه داشتم توباداری دکترا میگفتن دیده نمیشه چون قدت بلنده
بچه دنیا اومد ۱۲ کیلو رف
الانم ک خداروشکر برگشتم ب قبل حتی کمتر
ولی الهی خدا جوابشون بده
چقد حسرت کشیدم و اشک ریختم
چقد لباس های ک اندازه نبود و جلوم گذاشتم و زار شدم
چقد جلوش شکمم رو میدادم تو نفش میگرف
چقد زن زاچ بودم غذا نخوردم و زود لاغر بشم

مادر شوهرم، همش دخالت میکرد، بچه رو میشست لباسش خیس میشد عوض نمیکردم میذاشت لای پتو همینجوری، ظهر میرفت خونش میگفت شما تخم مرغ بخورید شب ما میایم برنج درست کنید، روز اول با کلی بخیه ساق دستشو فشار داد رو شکمم از درد مردم داد زدم میخندید میگفت چیکار کردم مگه؟
منم کاری کردم دو روزه برگردن خونه خودشون
رفتم خونه مامانم
تا ۳ ماه نذاشتم بچمو ببینن

نظرای مادرشوهرم
موافقت شوهرم با نظرای مادرشوهرم و گوش ندادن به حرف من

وااای خدایااا میترسم از اینکه مادر شوهر شم😶‍🌫️😶‍🌫️چرا واقعا مادر شوهر اینجوری میشه؟دلیلش چیه آخه

خداروشکر هیچکس..

واسه من مادرشوهرم و خواهرشوهرم دعوا راه انداختن و من تنها موندم با بچه ۲ روزه
کلا کارشون همین بود سر بچه هام سر مریضی هام مثلا میومدن دیدنم ولی دعوا راه مینداختن میرفتن کاری میکردن که مامانم هم نمونه من میموندم و درد

خود شوووووووووووهر

در همه دوران مادرشوهر

وااااااا 😐برای منم هرچی میگه ها ولی هر کدومو قبول داشته باشم انجام میدم .تو خرید سیسمونی که همه چی خریدم برای پدرشوهرم داغ کرده بود ک چرا الان پستونک خریده 😂😐اونم چی برای پستونک ۶۰ تومنی 🥲😒بعد دختر خودش که حامله بود به پستونک ۸۰۰ تومن داده بود نزاشت من برم سزارین بشم گفت نه حتما طبیعی بعد دخترمم طبیعی نبومد و تو شکم مدفوع کرد سزارین اورژانسی شدم دخترم پنج روز تو دستگاه موند بدون اینکه بهش شیر خودمو بدم🥲دوروز با شکم پاره واس دخترم همراه موندم (چون فقط مامان و بابا اجازه میدادن بچه رو ببینه ) بعد ولی دختر خودش رفت سزارین اختیاری ۳۰ تومن پول ریخت رفت حالا بماند که چقد خرج کرد و میکنه من شیر خشک کمکی میدادم میگفت وایی نده بده ولی الان دخترش شیر خشک میده😐خلاصه خصلت مادرشوهره زیاد اهمیت نده

پدرشوهر فوت شد شوهرمم خراب کرد اینقد اذیتم کرد

هعییییییی

هیچ کس
چون اصلا اجازه ندادیم کسی دخالت کنه
همین الانم اجازه نمیدیم

سوال های مرتبط

مامان علیرضا مامان علیرضا ۲ سالگی
سلام به همه
یادم نمیاد تو چندماه گذشته ب اندازه ی امروز خسته شده باشم
هم جسمی هم روحی
یکم راهنماییم کنید از تجربیاتتون بگید
تو پروسه ی ترک پوشکیم همه چیز داره خوب و عالی پیش می‌ره جز پی پی
پسرم وحشتناک از پی پی کردن میترسه،در حالیکه من تو این ترسیدنه نقشی نداشتم هرررررررررکاری بگید کردم،قصه گفتم تو دستشویی شعر خوندم(با محتوای پی پی)رقصیدم شکلک درآوردن نازش کردم بوسش کردم بغلش کردم توضیح دادم اسباب بازی خریدم و .‌.......
یعنی امروز رسماً از گریه هلاک شد
سه روز پی پی ش نگه داشته بود(تو ۸روز ک از پوشک گرفتمش دوبار تو شرتش کرده،یک بار خیلی یهویی و اتفاقی تو دستشویی ک بعدش یک عالم گریه کرد و من با مسخره بازی و بیا بشورشون برن خونه شون و .... ساکتش کردم حتی خندید،یه بار دیگه تو دستشویی اما با کلی گریه و نصفه،امروز داشت منفجر میشد اما نمی‌کرد ولی گریه هم میکرد چون داشت میومد میترسید)
سوال من الان اینه،تو روحیه ش اثر نذاره یه وقت؟؟
کلا خیلی به دهن من نگاه می‌کنه تو همه چیز م از من حرف شنوی داره،منم تو موقعیت های مختلف براش توضیح دادم ک چ کنه
اما امروز تو اون چهار پنج ساعتی ک درگیر پی پی بودیم یه وقت هوایی سه مادر عالی بودم یه وقتهایی هم وحشتناک

چیکار کنم؟؟اونایی ک تجربه مشابه دارید
فقط پیشنهاد ندید ک موقع پی پی پوشکش کنم چون منتفی این قضیه
مامان دلانا مامان دلانا ۲ سالگی