۳ پاسخ

ما دیگ اون آدمای سابق نمیشیم چیزایی دیدیم ک نباید می‌دیدیم مرگ عمدیه ۴۰ هزار جوون منو از پا دراورد

فقط اون بی ذات هایی ک استیکر خنده گذاشتن...

دنیا با ما خوب تا نکرد
آه حسرت ها بر دل داریم

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
از اونجایی که من به شدت تنهام دلم میخواد این حرف ها رو یه جا بگم، حالا چه کسی بخونه یا نه برام مهم نیست فقط میخوام بگم که دلم سبک بشه
الان که اذون میدادن کلی گریه کردم به حال بچم که مادری مثل من داره!
من افسردگیم از بارداریم شروع شد و بعد از زایمان واقعا تبدیل شده بودم به یه دیوونه تمام عیار! خیلی از همه لحاظ تحت فشار بودم، یه بچه ی سبک خواب، رفلاکسی که آلرژی هم داشت، وزن نمی‌گرفت و از طرف کسایی زخم زبون می‌شنیدم که اصلا نمیدونستن این مشکلات چیه! الان که فیلم و عکس های اون زمان رو نگاه میکنم میمینم اصلا هم بچم لاغر و ضعیف نبوده! از َرف دیوه رفتارهای خانواده همسرم و تفاوت های فاحشی که بین من و جاریم میزاشتن از بارداری بگیر تا....
خلاصه بعد از اینکه از شیر گرفتمش خیلی خیلی حالم بهتر شد،. تازه دارم خودم رو پیدا میکنم، اما رابطه ام با بچه ام روز به روز بدتر میشه، با اینمه اون دوران خیلی حالم بد بود اما تا یکسالگی سرش داد نزده بودم، حتی یه تشر کوجولو نزده بودم بهش، اولین دعوایی که باهاش کردم رو خوب یادمه، حتی بعدش انقدر دعواهامون کم بوده که همه یادمه سر چی بوده، برای تک تکشون بعدش از دلش درآوردم، اما این روزا خیلی مامان بدی شدم، با اینکه میدونم چقدر این دعواها بده، چقدر براش ضرر داره، چقدر دل مهربون و کوچولوش رو میرنجونم اما شدم یه مامان شیطانی که بازم اشتباهش رو انجام میده 😓
الهی بمیرم براش که امشب مثل ابر بهاری گریه میکرد و اومد جلوم و مظلومانه میگه مامان ناراحتی 😭😭 ناراحت نباش، باشه 😭😭😭
امشب کلی بغلم کرد و تک تک اجزای صورتم رو بوس کرد و آخرش هم دستم رو بوسید و محکم بغلم کرد. اونجا فهمیدم من چقدر پستم😭😭😭
مامان آقا آریا مامان آقا آریا ۲ سالگی
خدایا خسته ام دیگه دلم میخواد بمیرم 😭
بیست و دو روزه که پسرم رو از پوشک گرفتم هنوز سر پی پی کردنش توی دستشویی مشکل دارم. نمیکنه، مقاومت می‌کنه و نگه میداره، تمام راه ها رو هم رفتم یکی دوروز موفق شدم باز بعدش مقاومت شروع شد. سه چهار ماهه دارم آماده اش میکنم. با کتاب و شعر و قصه و آشنایی با دستشویی و فیلم و بازی و ....
با توجه به علائمش و تایید دکترش پروسه رو شروع کردم. اما پی پی😓😭
اینقدر نا امیدم اینقدر خسته و درمونده که فقط و فقط دلم میخواد بمیرم.
علائمش هم اینا بود واسه اونایی که می‌خوان بدونن:
شب تا صبح پوشکش خشک بود
بعد پی پی خبر می‌داد
چند ساعت خشک بود در طول روز
بدش میومد از تعویض پوشک و با بدبختی میگرفتمش و عوضش میکردم
از پله بالا پایین می‌ره
الحمدلله خوب حرف میزنه
حتی توی این چند ماه آمادگی توی دستشویی جیش هم میکرد

اما الان درمونده از همه جا، دکترش گفت دیگه اصلا پوشک نکن
نه راه پیش دارم نه راه پس
خواهرانه اگر تجربه ای دارید به من درمونده بگید 😓🙏🏻
مامان 🥑 نیلا 🥑 مامان 🥑 نیلا 🥑 ۲ سالگی
در قابلمه رو گذاشتم و زیرشو کم کردم
کته که حاضر میشه انگار نصف راه رو رفتم
صدات از هرجای خونه به گوش میرسه ، این روزا هر چیزی ممکنه بهانه های گریه ی تو باشه
از قاشق چنگالا و لباس و خوراکی بگیر
تا بیرون ریختن کابینت و خالی کردن ظرفای حبوبات
دیدن گوشی و وقت گذروندن باهاش که با این آخری مخالفم و همیشه گریه هات سر این موضوع گوش خراش ترین گریه‌ی دنیاس ...

سعی میکنم با خونسردی به کارام برسم و همزمان بهت میگم اگه گریه کنی متوجه نمیشم چی میگی باید باهام حرف بزنی ، بی اهمیت به زار زدنت ادامه میدی و کم کم عصبی و عصبی تر میشم
اما تو ظاهر سعی میکنم آروم باشم
برای بار صدم رفتیم دستشویی و صادقانه بخام بگم بیشتر تایم روز رو تو دستشویی میگذرونیم و منتظر جیش جنابعالی هستیم🫠
تو همین تایما نگاهم به آینه میفته و از شدت لاغری خودم تعجب میکنم و ته دلم ذوق وصف نشدنی ای دارم
لذت بخش ترین قسمت این روزا همین قسمت لاغریمه
چیزی که سالها منتظرش بودم
برام ارزو بوده و دست نیافتنی

به خودم یاداوری میکنم که زندگی با همه سختیاش چه جسمی و چه روحی اون گوشه کنارا هنوز چندتا بهانه واسه خوشحالی برامون داره 🙂
و چقدر خوب

زنگ در به صدا در میاد و بابای خونه پشت دره
بچه ها از شدت خوشحالی بالا پایین میپرن و اینم میشه یه یادآوری دیگه که ما هنوز خوشبختیم
پس خدایا شکرت♥️
مامان نلا مامان نلا ۲ سالگی
دیروز صبح یهو با این اعصاب و حال خراب خودم بعد از دست دادن پدرم گفتم نلا چه گناهی داره این بچه من و پدرش بزرگترین تکیه گاهشیم و زمان های طلایی زندگیشو نباید نابود کنم انگار دست رو زانوهام گذاشتم و بلند شدم
یهو تصمیم کرفتم پستونک و شیشه شیر که این مدت نتونستم بخاطر حال خودم بگیرم ازش خیلی غصه خوردم بچم دوسال عادت له خوردن شیشه شیر و پستونک داشت چند بار پشیمون شدم گریه کرد و دنبال شیر بود
ولی به خودم غلبه کردم شکستم تو خودم ولی باز جمع کردم خودمو
شب هم سالکرد ازدواجمون بود همسرم گفت بریم شام بیرون اول گفتم نه بعدش گفتم اخرش چی من داغونم ولی باید خودمو جمع کنم گفتم بریم
رفتیم شام خوردیم موقع برگشت گفتم بریم پارک نلا تاب بازی کنه و شانس من تاب کنار یه کوچولو مثل نلا بود که پدر بزرگشو میخواست تا تاب بده بغض گلومو گرفت نادخود آگاه دلم هوای بابامو کرد دلم برای نلا که عاشق بابام بود سوخت که جرا نباید این لحظه تجربه کنه
خیلی حالم بد شد میخوام محکم باشم بخاطر نلا ولی نمیدونم جرا این غم انقدر سنگینه که داره منو از پا در میاره
پدر کوه برای بچه انگار پشتم خالی شده 😢😔
مامان مهیار۳سال.مهوا مامان مهیار۳سال.مهوا ۱۰ ماهگی
سلام مامانا ، امشب خدا بهم رحم کرد.
امشب میشد ۶ شب که با پسرم و جاریم رفتم هیأت ،همیشه برای مهیار کارتون میزاشتم که جایی نره بشینه کنارم، اما امشب دیدم دوست داره با بچه ها بازی و بدو بدو کنه، نشسته بودم اما یه لحظه چشم ازش برنمیداشتم ، گاهی هم که دور میشد بلند میشدم از دور مراقبش بودم ، بعد منو که می‌دید دوباره میومد سمتم. مراسم که تمام شد، هنوز همه چراغا رو روشن نکرده بودن ، ازدحام خیلی زیادی بود، یه لحظه اومدم که برم پسرم بردارم تو ازدحام گمش کردم، هرچی دور و برم می‌دیدم پیداش نمی‌کردم ، به جاریم گفتم ،مهیار گم شده اونم بیچاره ترسید و میگشت، من با این وضع بچه توی شکمم بدو بدو بگرد، رفتم بیرون هیأت و توی دسته عزاداری و اون صف شلوغ نذری و تاریکی گشتم، مرده بودم ، مثل دیوونه ها شده بودم، داد میزدم پسرم گم شده تو رو خدا چراغارو روشن کنید.
بعد یهو جاریم اومد سمتم پسرم و آورد، بغلش کردم، مهیار گریه من گربه ‌...
گفت رفته بود مهد کودک هیأت ، پسرم ترسیده بود اصن تا ۲۰ دقیقه از بغلم تکون نمی‌خورد و از ترسی که خورده بود فقط گریه میکرد، نمیتونم بگم توی اون چند دقیقه چی به سرم اومد، فقط میتونم بگم قربون امام حسین برم به حرمت این شباش بچم و بهم برگردوند...
من بمیرم برای مادری که یه خار روی پای طفل معصومش میره، وای چقدر سخته اون لحظه من مرده بودم پسرم و فقط برای چند دقیقه نداشتم...
همین الآنم که می‌نویسم گریم میگیره و می‌دونم تا مدت ها این ترس باهام