دیروز صبح یهو با این اعصاب و حال خراب خودم بعد از دست دادن پدرم گفتم نلا چه گناهی داره این بچه من و پدرش بزرگترین تکیه گاهشیم و زمان های طلایی زندگیشو نباید نابود کنم انگار دست رو زانوهام گذاشتم و بلند شدم
یهو تصمیم کرفتم پستونک و شیشه شیر که این مدت نتونستم بخاطر حال خودم بگیرم ازش خیلی غصه خوردم بچم دوسال عادت له خوردن شیشه شیر و پستونک داشت چند بار پشیمون شدم گریه کرد و دنبال شیر بود
ولی به خودم غلبه کردم شکستم تو خودم ولی باز جمع کردم خودمو
شب هم سالکرد ازدواجمون بود همسرم گفت بریم شام بیرون اول گفتم نه بعدش گفتم اخرش چی من داغونم ولی باید خودمو جمع کنم گفتم بریم
رفتیم شام خوردیم موقع برگشت گفتم بریم پارک نلا تاب بازی کنه و شانس من تاب کنار یه کوچولو مثل نلا بود که پدر بزرگشو میخواست تا تاب بده بغض گلومو گرفت نادخود آگاه دلم هوای بابامو کرد دلم برای نلا که عاشق بابام بود سوخت که جرا نباید این لحظه تجربه کنه
خیلی حالم بد شد میخوام محکم باشم بخاطر نلا ولی نمیدونم جرا این غم انقدر سنگینه که داره منو از پا در میاره
پدر کوه برای بچه انگار پشتم خالی شده 😢😔

تصویر
۴ پاسخ

غم خیلی بزرگیه
قران بخون تا اروم شی
ولی باید به این فک کنی تابوده همین بوده
مرگ جزوی از زندگیه و زندگی درجریانه
زندگی استپ نمیخوره تا تو حالت بهتر شه
همه این رفتارهاتم طبیعیه
مانع عزاداری خودت نشو
هرجا دلت گرفت گریه کن ولی بعدش دوباره دست بزار رو زانوهات و بلندشو
فقط باید به خودت زمان بدی همین

من ۸ سالم بود پدرم تو آتیش سوزی جلو چشمای من سوخت و فوت کرد روزی نیست یادم نیاد روزی نیست ک حسرت نبود پدر مادر و نخورم الانم جدیدا خیلی بیشتر میرم ب گذشته این خیلی بده این غم و برا خودت بزرگ نکن چون اگ نگذری ازش ب خیلی حال بدی دچار میشی روح پدرت شاد اما بچسب ب بچت بهش برس و سعی کن خیلی کشش ندی ناراحت نشو اینجوری میگم چون من هم غم پدر و تجربه کردم هم مادر خیلی ام افسرده ام نمیخوام ب حال من دچار بشی عزیزم

خدا رحمتشون کنه گلم
من دقیقن درکت میکنم این چیزی که به هیچ عنوان فراموش نمیشه حتی آتیش سوختنت هم کم نمیشه ولی به مرور فقط یادمیگیری که دیگه نیست ولی همیشه و هرلحظه تو ذهنته منم ۵ ساله پدرم و رو تو سانحه تصادف از دست دادم وقتی ۱۷ سالم بود🥺

عزیزم میدونم سخته ولی مراقب دخترت باش چون ممکنه آسیب ببینه
تو این سن خیلی براش بده

سوال های مرتبط

مامان دوقلو همسان مامان دوقلو همسان ۲ سالگی
مامان سوفیا 💝 مامان سوفیا 💝 ۳ سالگی
تجربه من از ترک شیشه شیر اول از همه بگم من حتی با لفظ از شیر گرفتم از شیشه گرفتم از پستونک گرفتم مخالفم ما بچه ها رو کمک میکنیم تا به وقتش اینها رو کنار بزارن و ازش عبور کنن قبل دو سالگیش باهاش صحبت میکردم و کتاب و قصه که بزرگ شدی و وقتشه شیشه رو کنار بزاری دختر من از ۸ ماهگی با نی و لیوان نی دار آب میخوره و تو لیوان شیر بخوری ولی هر بار به اینجا میرسید گریه و زاری که من نی نی ام من بزرگ نشدم من شیشه میخوام منم اصلا نمیخواستم مجبورش کنم ماه پیش با شوهرم یه کلاس فرزندپروری با روش پازیتیو دیسپلین رفتیم بعد اون بهش گفتم مامان میدونم شیر خوردن توی شیشه شیر خیلی کیف میده و خوابیدن و مکیدن باحاله با این حال تو کلی لیوان خوشگل داری و میتونی توی اونا شیر بخوری باز اینجا شروع به گریه میکرد که گفتم بدون که من هیچ وقت مجبورت نمیکنم شیشه ات رو کنار بزاری هیچ وقت بدون اجازه و خواسته ات بهش دست نمیزنم و مطئنم خودت به موقع اش کنارش میزاری من میدونم خودت هر وقت آماده و مطمئن بودی ازش عبور میکنی و سخته و من کنارتم تا برات راحتتر بگذره تصمیم و تو میگیری و بدون هر تصمیمی بگیری دوستت دارم اعتراف کنم ته دلم خیلی امیدوار به این روش نبودم ولی از چند روز پیش دخترم اومد خودش گفت مامان شیرمو تو لیوان میخورم من دیگه بزرگ شدم شیشه نمیخوام عصرم که باباش اومد با ذوق و خوشحالی بهش گفت بابا من بزرگ شدم شیرمو تو لیوان میخورم واقعا بچه ها بسیار هوشیار و آگاه هستن اعتماد کنید به این قضیه و باهاشون صحبت کنید بهترین نتیجه ها رو میده حالا من نمیدونم این ترک شیشه پس رفت خواهد داشت یا نه چون وابستگیش زیاد بود ولی تا همین حد هم خیلی مفید بود به نظرم استفاده از این روش
مامان ماهان مامان ماهان ۲ سالگی
مامانای گل من بیست روز پیش پسرمو از شیشه ش جدا کردم و دیگه بهش ندادم حدود یک هفته خوب بود بعدش کم کم بهانه گیری هاش شروع شد هر روز بد و بدتر شد، هزار تا خوراکی براش خریدم هر روز پارک و خانه بازی و شهر بازی بردم ولی امروز دیگه پشیمون شدم و شیشه ش رو بهش دادم، می‌دونم اشتباه کردم ولی دیگه روانم اینقدر بهم ریخته بود شب نشستم گریه کردم از بس بخاطر هیچی فقط مدااااام ناله و گریه میکرد، بعد من چون پسرم غذا نمی‌خورد از شیشه گرفتم که غذا بخوره که بدتر شد نه غذا میخورد نه شیر پاستوریزه فقط یکسره یا آبمیوه یا بستنی یا کیک که کیکم در حد دو تا لقمه کوچولو. دلم به حالش خیلی سوخت دیدم داره آب میشه کلا پشیمون شدم. اصلا داشت از دوری شیشه ش دور از جونش دق میکرد بچم🥲🥲🥲
امروز منو ب مرز جنون رسوند دیگه شب با همسرم صحبت کردیم تصمیم گرفتیم فعلا باز بهش شیشه رو بدیم. واقعا در خودم و ظرفیتِ روانم نمی‌بینم اینهمه نق زدن و بهانه گیری و ناله ی بی وقفه رو بخاطر ی شیشه تحمل کنم. به همسرم میگم سنمون هم بالاست کم حوصله ایم بخاطر اونم هست.
مامان علیسان مامان علیسان ۲ سالگی
مامانا پیرو تاپیک قبلم...
ماجرا این بود که وقتی پسرم ۴ماهش بود پرش دست داشت البته اینجوری بود ک یه شب خواب بودیم با صدای نق نقش بیدار شدم دیدم تب داره بعد لامپ رو روشن کردم دیدم دستاش داره میپره چند بار پشت سر هم
بردمش بیمارستان تبش شدید بود دارو زدن گفتم اینجوری شده ازمایشم گرفتن همه چی نرمال بود
بعد ظهر دوباره تب داشت اونجوری پرش دست داشت
من خیلی میترسیدم فکرای بد میومد سراغم
تا دیگ پرشی ندیدم چند روز بعد بردم پیش دکتر اطفالش خیلی باتجربه اس فیلم گرفته بودم از اون پرش ها گفتم اینا چیه دکتر نکنه تشنج باشه خندید گفت ن بابا تشنج اینجوری نیس که
برو خیالت راحت
این جریانات بعد تعطیلات عید بود
دلم طاقت نمی‌آورد اومدم نوبت اینترنتی گرفتم برای دکتر مغز و اعصاب کودکان شهرمون ب شوهرم گفتم مقاومت کرد گف بچه مشکلی نداره گفتم ن بزار ببرم خیالم راحت شه
ب خانواده ام گفتم همه مخالف بودن مامانم خیلی التماس کرد گفت من ۴تا بچه بزرگ کردم نبرش این بچه سالمه گردن گرفته واکنش داره میخنده و....
ولی من کر شده بودم انگار حرف هیچکس قبول نداشتم
تا اینکه بردمش ویزیت دکتر بیشرف برداشت گفت این تشنج اسپاسم شیرخوارگی داره باید دارو بگیره وگرنه فلج میشه..
منم اومدم تو ماشین شوهرم اینقد گرررریه کردم حس کردم دنیا رو سرم آوار شد
بچه خودمو با دستای خودم دارو خور کردم
دکتر براش قرص کلوبازام نوشت بچه همش خواب بود
یه امپولم نوشت ک کورتون بود وقتی میزد معده درد شدید میگرفت شبام نمی‌خوابید از بیقراری
ادامه شو پایین میزارم...

#فرزند پروری بارداری بی‌بی چک