مامانا پیرو تاپیک قبلم...
ماجرا این بود که وقتی پسرم ۴ماهش بود پرش دست داشت البته اینجوری بود ک یه شب خواب بودیم با صدای نق نقش بیدار شدم دیدم تب داره بعد لامپ رو روشن کردم دیدم دستاش داره میپره چند بار پشت سر هم
بردمش بیمارستان تبش شدید بود دارو زدن گفتم اینجوری شده ازمایشم گرفتن همه چی نرمال بود
بعد ظهر دوباره تب داشت اونجوری پرش دست داشت
من خیلی میترسیدم فکرای بد میومد سراغم
تا دیگ پرشی ندیدم چند روز بعد بردم پیش دکتر اطفالش خیلی باتجربه اس فیلم گرفته بودم از اون پرش ها گفتم اینا چیه دکتر نکنه تشنج باشه خندید گفت ن بابا تشنج اینجوری نیس که
برو خیالت راحت
این جریانات بعد تعطیلات عید بود
دلم طاقت نمی‌آورد اومدم نوبت اینترنتی گرفتم برای دکتر مغز و اعصاب کودکان شهرمون ب شوهرم گفتم مقاومت کرد گف بچه مشکلی نداره گفتم ن بزار ببرم خیالم راحت شه
ب خانواده ام گفتم همه مخالف بودن مامانم خیلی التماس کرد گفت من ۴تا بچه بزرگ کردم نبرش این بچه سالمه گردن گرفته واکنش داره میخنده و....
ولی من کر شده بودم انگار حرف هیچکس قبول نداشتم
تا اینکه بردمش ویزیت دکتر بیشرف برداشت گفت این تشنج اسپاسم شیرخوارگی داره باید دارو بگیره وگرنه فلج میشه..
منم اومدم تو ماشین شوهرم اینقد گرررریه کردم حس کردم دنیا رو سرم آوار شد
بچه خودمو با دستای خودم دارو خور کردم
دکتر براش قرص کلوبازام نوشت بچه همش خواب بود
یه امپولم نوشت ک کورتون بود وقتی میزد معده درد شدید میگرفت شبام نمی‌خوابید از بیقراری
ادامه شو پایین میزارم...

#فرزند پروری بارداری بی‌بی چک

تصویر
۲۳ پاسخ

ادامه:
اون امپول اینجوری بود که هفته اول هر روز میزد
هفته دوم یروز درمیان
هفته سوم دوبار در هفته بعد یبار در هفته
کلا حدود ۱۲ تا امپول زد
اون تایم افسرده شده بودم
حتی یبار خواستم خودکشی کنم
بچم تا حدود ۱۱ماهگی یعنی ۸ماهی قرص تشنج خورد
دیدیم تکاملش مث بچه های عادیه
غلت زد تو ۶ماهگی
یجوری میموند رو دستاش خودشو پرت میکرد تو ۸ماهگی ۷ماهگی نشست ۱۰ ماهگی چهاردستو پا
دیدیم دکتر ک ب ما گفت یه تیکه گوشت میوفته یجا
آقا ما رفتیم تهران نوبت گرفتیم پیش یه پروفسور مغز و اعصاب کودکان شرح دادیم ک اینجوریه اومد گفت این بچه الکی دارو خورده اصلا این مشکل رو نداشته
اومد دستور نوشت ک قرصشم قطع کنم
تو مطب دستام شل شد نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت
اینه مشکل من دوستان
من با این مشکل افسردگی گرفتم
مامانم ک قبلا داروی اعصاب می‌خورد و خوب شده بود با این مشکل دوباره باعث شد دارو بخوره
من هیچوقت خودمو نمیبخشم
حتی الان گاهی فک میکنم ک شاید چون پسرم خوب حرف نمیزنه تاثیر اون داروهاس
سبک شدم باهاتون درد و دل کردم

عزیزم من پسرم ارتباط چشمی باهام نداره
لبخنداجتماعی نداره
صدا خیلی کم در میاره دارم دیوونه میشم یعنی پسرم اوتیسم داره
دوماه ۱۴ روزشه

ب دخترمنم کلوبازام داده یعنی خواب اوره؟

واییییییییی اخرشو خوندم چقدر خوشحال شدم خدایا شکرت هزار مرتبه شکر بچه سالمه مشکلی نداره عزیزم گذشته دیگه نمیشه تغییر داد سعی کن خودتو ببخشی تا بتونی از افسردگی دربیای

آخه داروی تشنج چیز کم و الکی نیست که به حرف یه نفر شروع کنی اونم به بچه ۴ ماهه...چی‌بگم باید روزی هزار بار خدا رو شکر کنی که سالمه بچت و سعی کنی خودتو ببخشی تا حالت بهتر بشه...مطالعه مطالعه مطالعه تو هر زمینه ای میتونه جلوی یه فاجعه رو بگیره

خداروشکر که بچه سالمه الاهی شکررر

کاش اونجایی که دکتر گفت مشکل داره باید دارو بدی باز یک دکتر دیگه میبردی تکه سریع حرفشو گوش کنی...حالا هم گذشته خداروشکر بچه از اون داروها مشکل دیگه ای پیدا نکرد...خودتو ببخش و خداروشکر کن که هیچی نشد

من سهیل کوچیک بود دکتر اطفال گفت قلبش مشکل داره ببر نوار قلب...من دیوونه شدم رو زانو راه میرفتم هلاک شدم نابود شدم با بدبختی و زجر بردم نوار قلب...
بچه ی ماهه💔💔💔💔وای اون لحظه ای ک خوابوندم و لباسش باز کردم و شرکع کرد ب قلب چک کن من محکم خوردم زمبن از حال رفتم💔💔💔دکترش ۳ بار قلب رو نشونم داد ۲ساعت تو اتاق بودیم مریضهای دیگ صداشون در اومد😭😭😭😭بهم گفت ب خدا سالمه هیچ مشکلی نداره نامه میدم ببر هر جا خواستی فیلم گرفتم سیدی بهم داد و واقعا اوکی بود ولی من اون ادم سابق نشدم و تا الان بش فک میکنم حالم بد میشه💔💔💔😭😭😭😭ولی من رفتم اون دکتر اطفال پاااااااااره کردم رفتم جررررررش دادم وای وای چقد ریدم بش ....ی صبح تا ظهر نزاشتم مریض ببینه شرف براش نزاشتم

عزیزم تو چرا خودتو سرزنش میکنی؟ تو مادر خوب و به فکری بودی که میخواستی بچه‌ت سلامت باشه، تقصیر اون دکتر بی‌سواد و بی‌وجدانه که کیلویی دارو داده

نگاه دارو دهون الکی بی تاثیر نیست
انا حرف نزدنش از اون نمیتونه باشه
پسرا کلا دیر تر حرف میرنن
پسر منم زیاد نمیتونه حرف بزنه نگران نباش

واسه پول هرکاری میکنن بلدنیستی بگو بلدنیستم بچه وقتی خوبه چرا نمیگی خوبه
من موندم توش اخه چرا مادرا و پدرا گناه دارن این چ کاریه

عزیزم بگردم برات میفهمم عذاب وجدان داری بچه رو الکی دارو خوروندی ولی خب تو ام مادری ترسیده بودی
خدا لعنت کنه دکتر ناکارآمد رو
مهم اینه الان علیسان کوچولو سالمه

به مادرتون هم اطمینان بدین بچه خوبه و مشکلی نداره و داروها اثرشون نمونده تا خودش هم به آرامش برسه و قرصاشو بذاره کنار

الهی بمیرم برات نرگس

الهی فدات بشم بیا بغلم🫂🫂🫂🫂🫂🫂🫂🫂🫂

منم سر دکتر نابلد پسرم تنبلی روده گرفته

این ماجرا اصلا تقصیر شما نبوده که بابتش خودت رو سرزنش میکنی اتفاقا اینکه یه مادر نگران بچه باشه طبیعیه منم جای شما بودم بابت پرش های دست حتما پیگیری میکردم شماهم کار درستی کردی مشکل از تشخیص اشتباه دکتر بوده خداروشکر که مشکلی ندارع و نداشته تو این زمینه اگر نمیتونی خودتو ببخشی حتما برو مشاوره و تراپی عزیزم

عزیزم خیلی ناراحت شدم متن رو خوندم ....
انشالله که چری نیست
کاش بچه رو پیش چندتا دکتر میبردی
بچه ها اوایل تولد تا چند ماهگی یه سری اخلاق های خاص دارن
همین دختر من تا چند ماه زبونش رو میچسبوند به کام بالا .... چشماش هم کشیده بود انقد خود خوری میکردم نکنه دخترم خدایی نکرده سندروم داون
یعنی داشتم میمردم.... پنج ماهگی بردم دکتر از وقتی که پیش خود بچه به دکتر گفتم مشکلش اینه از مطب برگشتیم خونه دخترم همش زبپنش رو می‌آورد بیرون و می‌خندید بخدا انقد تعجب کردم دخترم خوب شد!!! و اینکه گردنش رو تا ۱۱ ماهگی کج نگه می‌داشت داشتم افسرده میشدم گفتم حتما یه طرف عصب گردنش مشکل داره حال روحیم بد بود میگفتم دختره خدایی نکرده عیب نداشته باشه....که به لطف خدا تا راه افتاد خوب شد ....شما هم بد به دلت راه نده انشالله که داروها تاثیری ندارند گلم... با بچه زیاد حرف بزن کارتون موزیکال براش بذار خودت هم باهاش بخون تا فرشته گلت هم بخونه و خوب حرف بزنه

واقعااا تلخه تجربه دارم آدم راهش نیوفته به یسری دکترای نابلد زندگیتو نابود میکنن خداروشکر ک اخرش خوب تموم شد فقط😥 الان اکی شده؟

الهی

اخ عزیزم چقدر سخت گذروندی ان شالله بلا به دور باشه همیشه ازش

ای خدا جوجو درم خیلی تنگ شد😓😓
خداروشکر الان مشکلی نداره ‍

اااخی عزیزم‌خداروشکر بخیر گذشت خیلی سخته مادرشدن بالاخره تو هم‌نگران حال بچه‌بودی دکترای این زمونه هم هیچی حالیشون نیست ادم میمونه چیکارکنه ببره دکتر نبره ولی بازم خداروشکر بچه سالم‌کنارته

سوال های مرتبط

مامان الاتی تی🌙🌙 مامان الاتی تی🌙🌙 ۲ سالگی
خلاصه که شب جنگی مون هم گذشت ،فردا عصرش دخترم چون بیحال بود دوبار خوابید،هر دوبار به حالت تشنج یهو تو خواب پرید دستاش از هم باز شد و یاو ونشتناک فقط جییغ میزد،من گفتم تشنج ولی مامانم و مادرشوهرم گفتن ترسیده بچه،دیگه تحمل نکردم بچه رو بعل کردم با مامانم بردم مطب دکتر مغز و وعصاب که قبلا گیبردمش،حالا دقیقا همون روزی بود که عابر بانکاا قطع بود،خدایا بی پول چه کنم،حدود ۱۵۰۰داشتم ولی کم بود
خلاصه رفتم مطب ،دخترم فقط جیع،پون خیلی درد داشت،۵۰۰ویزیت دارم رفتم پیش دکتر گفت باید نوار مغز بگیری بعد آزمایش تا ببینم تشنج هست یا نه،خدایا با کدوم پول،گفتم خانم دکتر پول نوار مغز ندارم،گفت برو هر وقت پول داشتی بیا😭الهی خیییر نبینه منطورم این بود که مثلا کارت ملی بگیره من یکی دو روز بعد برم بهش پول بدم تا بانکها وصل بشه،خلاصه گفت اول برو ازمایش بده،نمیدونید با چه وضعی این بچه رو بعل کردم تا آزمایشگاه پیاده رفتم،یعنی قوت به جونم نبود،شوهرمم شب کار بود،آزمایش گرفتم و زنگ زدم به یکی از اقوام ۵تومن برام ریخت،خلاصه نوار معز گرفت و گفت تشنج نیست و ترسیده،تو آزمایشش هم عفونت نشون داد،گفت ببر بستری،خلاصه اوردیم ۱۷شهریور بستری یه شب تو بخش عمومی و یه شب هم ایزوله بستری شد و مرخص شد
یه قرص به داروهاش اضافه شد واس همین حالت تشنج ،که فعلا باید کم کم تا آخر شهریور قطع بشه،این وسط هم هر هقته باید میبردم بیمارستان سوختگی واس نشون دادن زخمش و چکاپ
اثاث کشی هم این وسط داشتم،دخترم تو دوران سوخکگیش اصلا غذا نمیخورد،انتی بیوتیک داشت،اسهال شدید،این وسط سرماخوردگی وحشتناک،یعنی نگم براتون که چطور جیع میزد،از صبح تا شب،الان شکر خدا بهتره،ولی هنوزم جیع های بدی میکشه،نمسدونم جرا،فقط میدونم از بعد سوختگی عصبی شده
مامان خرگوشی مامان خرگوشی ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.....

نگم که چقدر تو اون دوران بارداریش چقدر بقیه زرج داد می‌رفت دکتر اگه دکتر دوتا دارو می‌نوشت اون چندتا هم بدون نسخه دکتر می‌گرفت. می‌گفتیم عزیزم نخور اینقدر زیادی هر چیزی حدی داره واسه خودت بچه مشکل درست میشه می‌گفت باشه ولی می‌دیدم داره کار خودش می‌کنه ما هم دیگه چیزی نمیگفتیم اصلا غذا سفره نمیخورد مامانم هرچی درست میکرد می‌آورد اصلا نمیخورد مامانم گریه میکرد می‌گفت بخور خاله جان هم خودت ضعیف شده هم بچه اونجوری وزن نمیگیره انگار نه انگار تا اینکه بچه نارس دنیا اومد و نارسایی داشت و سدیم بدنش تشکیل نمیشد شب تا صبح مامانم کنار گهوارش نشسته بود اون خواب بود تا مامانم صداش میزد پاشو بچه شیر بده بلند میشد و جیغ و داد میکرد و بچه باشدت از زمین بلند میکرد همه مون میترسیدیم که این چرا اینجوری می‌کنه دیگه مامانم زود زود صداش نمی‌زد خودش شیر خشک درست میکرد به بچه میداد اون همون جوری خواب بود. ما روستایی هستیم گوسفند داریم مامانم رفته بود بیرون به اونا برسه این همینجوری که خواب بوده بچه بیدار شده گریه کرده گریه کرده و از شدت گرسنگی قندش افتاده بود وقتی که بچه از هوش رفته بود بلند شده بود جیغ و داد که بچم تشنج کرده مامانم اینا سریع رسوندن بیمارستان سرم زدن بهش اینا یه دو روز بیمارستان بود بعد هم مرخص کردنش اینا با مامانم زندگی میکردن تا اینکه خونه خودشون تکمیل شد مامانم رفت وسایلاشون چید از زیر قرآن ردشون کرد رفتن توی خونه خودشون.......