۶ پاسخ

هیراد خداروشکر این دورانو از سر گذرونده
کل تابستون من این مدلی گذشت 😃

من توخونه زیاد با دخترم حرف میزنم که رفتیم پارک نباید موقع برگشت گریه کنی همین جواب داده بردخترم براش توضبح بده حرف بزن شده با قصه

بچه‌ منم تو همه چی لجبازه خیلیم لجباز کلا وارونه هست

سنشون سن لجبازیه فعلا من لج میکنه ۹۰ درصد اوقات سریع سرشو به یه چیزی گرم میکنم ۱۰ درصد مواقعم خودم قاطی میکنم

راهکار پیدا کردید بمنم بگو

اوضاع منم همین قدر خیته

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ سالگی
دخترم و سه روزه از شیر گرفتم روز اول در طول روز میومد نگاه. می‌کرد من چسب ضد حساسیت زدم با رژلب شب ک شد بردمش پارک بازی کرد حسابی خسته شد اومدیم خونه خوابید یهو وسط خواب بیدار شد سینمو ناز میکرد بوسش می‌کرد بعد گفتم مامان ببین اوف شد خوابید بعد گفت آب بده خلاصه تا صبح برنامه ها داشتیم ک‌ فقط شیر نخوره
صبح روز دوم رفتیم خونه مامانم خواهرم کلی باهاش بازی کرد غروب بردمش شهربازی دونفری کلی کیف کردیم اومدیم شام خوردیم آخر شب باز پارک خواست ک بردیم باز بازی کرد آوردم خونه بهش شام دادم ک سیر بمونه و راحت بخابه شب فقط یه بار بیدار شد آب خواست اما سینم بی نهایت سفت شده و درد داشت
ا
صبح روز سوم بیدار شد فرنی دادم ظهرم غذاشو کامل خورد ولی بی نهایت آب خورد امروز یه
چرت زد و بیدار شد رفتیم حیاط بازی توپ بازی دوچرخه بازی
عصرانه هم خورد و شب باز رفتیم پارک الان بهش غذا دادم دستشویی هم رفت لباساشو عوض کردم اومد رو پام گفت مامان لالا یه تکون دادم خوابید ایشالله واسه همه ی مامانا راحت باشه
تاریخ ۱۴۰۴/۶/۲۵ساعت یازده صبح از شیرگرفتم بمونه یادگاری
مامان نهال مامان نهال ۲ سالگی
بعضی دوستان در جریان بد خوابیدن دخترم هستن. امروزو تعریف کنم. صبح ساعت۷:۵۰ بیدار شد گفت شیر بده گرم کردم ریختم داخل بطریش نخورد. گفت هویج بده گفتم صبحانه باید بخوری شروع کرد گریه گفتم باشه بابا بیا تا هویج بشورم چنان گریه‌ای کرد خدا داند. هویج خرد کردم نخورد‌. صبحانه ۶ ۷ لقمه کره عسل خورد. تا ۱۱ زورم نرسید برم پوشکشو عوض کنم فرار می‌کرد و گریه. خلاصه عوض کردیم نوبت لباس شد دقیقا ۴۰ دیقه گریه می‌کرد هر لباسی می‌دادم می‌گفت خوب نیست این بده لباس خوشگل می خوام تا بالاخره باباش وارد میدون شده با دادن بستنی گولش زده و یه لباسی قبول کرده بپوشه. میوه اوردم بعدش نخورد. ناهار ۱ساعت بعدش فقط ۴ ۵ قاشق خورد. گفتم بریم بخوابیم گفت نه بازی گفتم بریم اتاقت من میخوابم تو بازی کن گفت نه چشما باز باشه. باباشم اومد اونم همینجور گفت چشما باز‌ این وسطا نیاز به تعویض پوشک داشت باااز با گریه و داد و بیداد بردم شستمش.اومده برای بار هزارم یه کتابشو گفته بخونم.