در قابلمه رو گذاشتم و زیرشو کم کردم
کته که حاضر میشه انگار نصف راه رو رفتم
صدات از هرجای خونه به گوش میرسه ، این روزا هر چیزی ممکنه بهانه های گریه ی تو باشه
از قاشق چنگالا و لباس و خوراکی بگیر
تا بیرون ریختن کابینت و خالی کردن ظرفای حبوبات
دیدن گوشی و وقت گذروندن باهاش که با این آخری مخالفم و همیشه گریه هات سر این موضوع گوش خراش ترین گریه‌ی دنیاس ...

سعی میکنم با خونسردی به کارام برسم و همزمان بهت میگم اگه گریه کنی متوجه نمیشم چی میگی باید باهام حرف بزنی ، بی اهمیت به زار زدنت ادامه میدی و کم کم عصبی و عصبی تر میشم
اما تو ظاهر سعی میکنم آروم باشم
برای بار صدم رفتیم دستشویی و صادقانه بخام بگم بیشتر تایم روز رو تو دستشویی میگذرونیم و منتظر جیش جنابعالی هستیم🫠
تو همین تایما نگاهم به آینه میفته و از شدت لاغری خودم تعجب میکنم و ته دلم ذوق وصف نشدنی ای دارم
لذت بخش ترین قسمت این روزا همین قسمت لاغریمه
چیزی که سالها منتظرش بودم
برام ارزو بوده و دست نیافتنی

به خودم یاداوری میکنم که زندگی با همه سختیاش چه جسمی و چه روحی اون گوشه کنارا هنوز چندتا بهانه واسه خوشحالی برامون داره 🙂
و چقدر خوب

زنگ در به صدا در میاد و بابای خونه پشت دره
بچه ها از شدت خوشحالی بالا پایین میپرن و اینم میشه یه یادآوری دیگه که ما هنوز خوشبختیم
پس خدایا شکرت♥️

تصویر
۶ پاسخ

چه حس خوبی داشت نوشتت

چقدقشنگ گفتی افرین

به عنوان یه نویسنده میتونم درخاست همکاری بدم؟🙂💚

خداروشکر عزیزم 😀 زندگی همه جوره قشنگه همیشه خوشبخت باشین ❤️

چقدر خوب گفتی 🥰🫂🌸

چقد فشنگ نویسنده ای؟

سوال های مرتبط

مامان 🥑 نیلا 🥑 مامان 🥑 نیلا 🥑 ۲ سالگی
سعی میکنم به گریه هات بی اعتنا باشم
صدات تو کل خونه پیچیده
دارم برات شیر گرم میکنم که بخوابی
اما جفتمون میدونیم که این بهانه ها هیچکدوم از بی خوابی نیست
صدای لالایی تو صدای گریه هات گم شده و مغز من در حد انفجار تحت فشاره

روزی که داشتم عقد نامه رو امضا میکردم
هیچ جاش ننوشته بود که قراره ی روزی تا این حد فرسوده و تنها باشم
ننوشته بود که فشار عصبی قراره باهام یه کاری کنه که از صدای غذا خوردن آدما هم بهم بریزم
دارم خوب فکر میکنم
درسته ؛ هیچ بندی از اون قرار داد ننوشته بود که قراره ظرف شور ، آشپز ، نظافتچی ، مادر ، معلم ، ریاضی دان و .... باشم
قرار بود خانم خونه باشم 🙂
از این حرف خندم میگیره
این روزا تنها چیزی که نیستم خانومه

قرار بود زندگی پر از عشق باشه
پر از عزیزم و دوستت دارم و گل باشه
قرار بود عاشقانه باشه

شیشه تو از دهنت در میارم و میذارمت رو تخت
پتورو مرتب میکنم
سعی میکنم آروم از اتاق بیام بیرون .
باید شام درست کنم
چون این روزا تنها صدایی که می‌شنوم
ایناس که
شام چی داریم !
لباسارو شستی ؟
مامان لباسمو دوختی ؟ مامان حوصلم سر رفته ؟
مامان نیلا پی پی کرده
شیر بچه رو آماده کن
بچه خوابش میاد
خونه رو تمیز نکردی ؟
چرا ماکارانی پختی ؟ چرا شربت بچه رو ندادی 🙂🙂🙂🙂

اره دخترم گریه کن
به حال اون مرجان شاد و سرحالی که یه روزی ته ته وجود من زندگی میکرد گریه کن 🙂
مامان آنیتا مامان آنیتا ۳ سالگی
هنوز نخابیدم و بیدارم،چقدر خودمو سر زنش کنم از این زندگی خسته کننده چرا واقعا ،دیگه کم آوردم از دست مرد لجن،خدایا نمی‌دونم چه کاری کردم که این مرد رو قسمت با من کردی،از زندگیم خسته شدم واقعا خیلی دردا تو دلم هست خیلی خیلی 🥺🥺شدم از سنگ شدم آهن تو این زندگی چرا همون دو سال نیم پیش طلاق نگرفتم منکه همه کارام کرده بودم چرا برگشتم مجدد که بچه بی گناه طفل معصوم بیاد تو این زندگی به خاطر بچم کوتاه بیام و چیزی نگم بشم دیوونه روانی عقدهای که از طرف شوهرم تو دلم هست بخام سر این طفل خالی کنم،خداااااااااااااااااااایااااااااااااااااا بفهم کم آوردم،عصبی شدم تو این زندگی چند سال همش سر این بچه خالی میکنم درسته کنترل میکنم ولی مجدد نمیتونم.شبی بچم آورد بالا آب پرید گلوش بعد استفراغ کرد من عصبی شدم لحظه که آورد بالا بهش گفتم آنی به خاطر همین کارات هست عصبی میشم جیغ میکشم بعد چند ثانیه تموم شد چهرم خب عصبی بود متوجه شده بود، دراز کشید بعد چند دقیقه صدایی شنیدم از زیر پتو نصف صورتش زیر پتو بود،بعد یه ۲۰دقیقه پتو رو کشیدم کنار از صورتش گفتم خفه نشه دیدم خدایا استفراغ کرده بوده چیزی نگفته بود تو همون استفراغ خوابیده😔😔😔وای که زدم زیر گریه تا همین الان خوابم نمیبره چقدر لعنت کردم خودمو،و به شوهرم گفتم ببین اشغال اینا اثرات تو هست رو مغز من تاثیر گذاشته که من رو بچه خالی کنم و حالا اینجوری بشه باید دندون درد رو بکشی بنداری،پوز خنده زد و خوابید،حالم از خودم بهم میخوره چقدر مادر بدی هستم و احمقی😔😔😔😔،تاریخ۱۴۰۴/۰۴/۰۴تلخ ترین خاطره
مامان پسرم🩵 مامان پسرم🩵 ۲ سالگی
چه تناقض عجیبی!!!!!
یه گوشه ازتصویرساک و کوله هایی رو میبینید که بخاطرشرایط موجود بستیمُ لوازم ضروریمون رو توش گذاشتیم که دم دستمون باشه،یه گوشه دیگه از تصویر بچه ای رو میبینید که با آرامشُ خیالی آسوده غرقِ دنیای کودکانشه وسرخوش و بی خبر ازهمه جا داره با اسباب بازی هاش بازی میکنه.....
و اما پشت دوربین....
منی که نشستم دارم این تصویرُ ثبت میکنم و آروم آروم فنجون چاییمو سرمیکشم....
باهرجرعه ازچایی که قورت میدم یه فکروخیالی میادتو سرم،یه تصویری از اتفاقات اخیرازجلو چشمام رد میشه....
به خودم گوشزد میکنم مبادا بخاطر تنهایی خودت یا شیطنت های پسر کوچولوت غرغر کنی....
مبادا از کارهای خونه و بشور بساب ها گلایه کنی...
چون تو داری همین الان آرزوی یکماه پیشِت رو زندگی میکنی....
یادم میاد به یکماه پیش...
اوایل ج ن گ،نمیدونم چندم اسفند ماه بود که رفتم خونه بابام و دقیقا ۲۱فروردین برگشتم خونم🥺
یادمه تو همین یکماه،چهل روز که از خونه زندگیم دور بودم؛
دلم واسه خونم،واسه وسایلام،واسه تک تک کتابام و لباسهام تنگ شده بود...واسه سفره هفتسینی که میخواستم تو خونه خودم بچینم و نشد...
واسه لحظه تحویل سال که دوست داشتم کنار همسرم باشم و نشد....
به خودم یاد آوری میکنم پس،قدر لحظه به لحظه بودن تو خونت،کنار همسروپسرت رو بدون...
درسته یه بغضی گلومو فشار میده ولی من اون بغض رو با همین چای دارچینقورتش میدم و نمیذارم حال خوبمو خراب کنه....
باید بگم خدایا شکرت واسه همین لحظه،همین زمان و همین مکان....
خوشبختی بالاتر ازاینکه تو خونه خودم،رومبل خودم لم بدم و چای دارچین تازه دمم رو بخورم؟؟؟❤️
#فرزند پروری#مادرو کودک#شیرمادر/شیرخشک#سزارین#انتی
مامان ایرمان🤍 مامان ایرمان🤍 ۲ سالگی
سلام مامانا خوبید?
دوس داشتم یه سری از تجربه هامو راجب رفتار با بچه های این سنی بنویسم امیدوارم به دردتون بخوره❤️
خب ایرمام مثل بقیه بچه هاالان تو سنیه که بشدت تحریک پذیره و ممکنه یهو به ترک دیوار گیر بده و بابتس دو ساعت گریه کنه
تا الانم خیلی چالش داشتیم
اما چیزاییکه یکم بهم کمک کرده این چالشا رو بهتر پشت سر بزارم:
اولین موردش وقت گزاشتنه
یعنی این از همش مهم تره هرچقدر بیشتر و با کیفیت تر براش وقت میزارم تعامل بهتری داره باهام
مثلا اینکه توی کارا مشارکت واقعی داریم تو همه چیز
بجز تایمی که اختصاصی برای بازی و کتاب و...
هر روز سعی میکنم بیرون هم بریم چون واقعا بچه ها تو اپارتمان فضای بازی ندارن و یکی از علتایی که بداخلاق میشن بخدا همینه که خسته میشن از فضای خونه
بیرون که میریم میدوعه کشف میکنه زمان هم بهتر میگذره
انرژیش تخلیه میشه
البته یه وقتایی هم بیرون از خونه پیش میاد که میفته روی لجبازی و گریه و گیر دادنا
اما الان کم کم دارم متوجه میشم چطور اینومدیریت کنم
خلاصه که وقتی باهاشون پایه بشیم خیییلی بهتر حرفمونو میپزیرن
یکی دیگه هم اینکه وقتی به یه چیزی گیر میده اول سعی میکنم به خودم مسلط باشم چون به محض اینکه ببینه منم کلافه ام بدتر میشه
اول میبینه من ارومم
اوضاع تحت کنترله
هم قدش میشم و میگم خب اروم به مامان بگو چی میخوای اره بدون گریه
هی ادامه مبدم اونم همچنان گریه
دستاشو میگیرم فقط تکرار میکنم که خب اهااا الان دارم میفهمم منظورتو
میخواستی جارو برقی رو خودت جابجا کنی?
خب باشه من الان فهمبدم
درست شد?
کم کم اروم میشه

تاپیک بعدی ادامه میدم
امیدوارم مفید باشه براتون🌸🌸
مامان نفس مامان نفس ۲ سالگی
خانما از صبح پوشک دخترمو باز باز گذاشتن تند تند میبرم که جیش کنه اما اصلا نکرده هر بار هم که میبرم میگم جیش کنی دست میزنم بهت میگم آفرین اما گوش نکرد شیر ابو باز گذاشتم که بلکه جیش کنه اما بازم نکرد همه حواسش رفت به آب بازی بهش گفتم جیش بکنی می‌برمت بیرون میبرم برات گاگا میخرم شیر موز میخرم که بلکه جیش کنه اما فقط با آب بازی کرد فک کنم ۱۰ دقیقه تو دستشویی موندیم دیگه آخرش پاهام درد گرفت اوردمش خونه شلوارشو پوشوندم گفتم هروقت جیش داشتی به مامانی بگو خب گفتم اگه جیش کنی تو شلوارت خونمون کثیف میشه جیش داشتی بریم دستشویی منم با تو جیش میکنم اما کلا حواسش به بازی کردن و حرف زدن با خودشه
تو این ۱۰ دقیقه که زمان گذاشتم هی میومدم بهش یادآوری میکردم که جیش نداری جیش نداری دست میزدم ببینم جیش نکرده باشه تو شلوارش می‌دیدم خشک خشکه شلوارش از صبح اصلا نه تو دستشویی جیش کرده نه تو شلوارش شیر خورده چایی خورده از صبح اما دریغ از ذره ای جیش کردن
به نظرتون طبیعیه چیکار باید بکنم
خیلی حرف زدم تو دستشویی باهاش که بلکه جیش بکنه اما اصلا نکرد که نکرد دیگه پاهام فلج شد
براش صندل دستشویی هم گرفتم اما روش نمیشینه هر کاری کردم ننشست خودم آروم نشستم روش بهش گفتم ببین مامان هم نشسته روش تو هم بشین سرشو به معنی نه تکون داد گریه کرد دیگه ول کردم
نمی‌دونم نمی‌دونم 😓😓😓احساس میکنم بلد نیستم بهش یاد بدم جیش کردنو
مامان محیا مامان محیا ۲ سالگی
برای من امروز یه چالشی که همیشه فکرش رو میکردم راحت گذشت

من رو دشتشویی حموم وسواس دارم .خونه مادرشوهرم یکم کوچیکه و قدمیه دستشوییشون ...
من خودم سعی خودم رو تو این شش سال کردم که نرم دستشویی اونجا .
دخترم که به دتیا اومد همش دغدغه م این بود که وقتی دارم از پوشک میگیرم اونجا چطور ببرمش دستشویی...
(همیشه خودم دخترم رو پوشک میکردم میبردم دستشویی .هیچ وقت شوهرم نبرده .فقط الان که دارم از پوشک میگیرم ‌یکی دوبار بردش دستشویی )
امشب که بعد گرفتن پوشک اولین بار بود بردمش خونه اونا ..به همسزم فقط لحظه اخر گفتم باید اونجا با من همکاری کنی تو بردن دستشویی ...منظورم این بود بچه رو بگیره لباس تنش کنه تا من دستامو بشوره مراقب باشم به جایی نخوردم .
بچه رو که خواستم ببرم .گفت بیا .دیدم خودش رفت تو دستشویی گفت بوه بهم ..من اصلا نرفتن تو ...
شاید برای شما چیز کوچکی باشه ...
اما برای من که دغدغه ذهنیم بود اینقدر مزه داد .اینقدر حس خوب گرفتم...
دیگه راحتم بریم اونجا میدونه خودش باید ببره...😃😃😃
مامان پِسَرچِه🐣😍 مامان پِسَرچِه🐣😍 ۳ سالگی
درود مامانا،،، امیدوارم حال دلتون خوب باشه...
تو دوره ی ترک پوشکم و واقعا استرس تمام وجودم رو گرفته،
همیشه ترسش رو داشتم که مثلا وقتی موقع ش رسید چی پیش میاد! هر روزی که میگذره میگم یعنی میرسه اون روزی که یاد گرفته و خودش داره میره دستشویی؟! 😢
الان اینجوریه که دم به دقیقه گوش به فرمانم که حس دستشوییش بیاد و بریم،،، کلا ایستاده کارشو میکنه، نشسته به هیچ عنوان، روی پاتی که اصلا نمیشینه... کلی خیال بافی میکنیم؛ از پوپوی ماشینِ مورد علاقه ش گرفته تا جیشِ گربه ی اسباب بازیش🥺
اگه خودم نباشم، متاسفانه تو خودش کار خرابی میکنه، طبیعیه؟ تا کِی ادامه داره؟! کی میرسه که وقتی نباشم بتونه یه جایی برسونه خودش رو و کارشو انجام بده؟ 😢
بیرون نمی‌ریم، در حد دقیقه شاید، مهمونی که اصلا،،، فقط تو خونه و مشغول😢
دیروز عصر کلی گریه کردم،،، حس میکنم چقدر مرحله ی حساس و در عین حال پر اضطرابیه، گاهی کم میارم ولی دیگه نمی‌خوام به شکست و پوشک کردنِ دوباره فکر کنم🥺
یه روز بشه که بیام و بنویسم: پروسه با موفقیت تمام شد،،، آمـــــیـــــن 🙏🏻