سعی میکنم به گریه هات بی اعتنا باشم
صدات تو کل خونه پیچیده
دارم برات شیر گرم میکنم که بخوابی
اما جفتمون میدونیم که این بهانه ها هیچکدوم از بی خوابی نیست
صدای لالایی تو صدای گریه هات گم شده و مغز من در حد انفجار تحت فشاره

روزی که داشتم عقد نامه رو امضا میکردم
هیچ جاش ننوشته بود که قراره ی روزی تا این حد فرسوده و تنها باشم
ننوشته بود که فشار عصبی قراره باهام یه کاری کنه که از صدای غذا خوردن آدما هم بهم بریزم
دارم خوب فکر میکنم
درسته ؛ هیچ بندی از اون قرار داد ننوشته بود که قراره ظرف شور ، آشپز ، نظافتچی ، مادر ، معلم ، ریاضی دان و .... باشم
قرار بود خانم خونه باشم 🙂
از این حرف خندم میگیره
این روزا تنها چیزی که نیستم خانومه

قرار بود زندگی پر از عشق باشه
پر از عزیزم و دوستت دارم و گل باشه
قرار بود عاشقانه باشه

شیشه تو از دهنت در میارم و میذارمت رو تخت
پتورو مرتب میکنم
سعی میکنم آروم از اتاق بیام بیرون .
باید شام درست کنم
چون این روزا تنها صدایی که می‌شنوم
ایناس که
شام چی داریم !
لباسارو شستی ؟
مامان لباسمو دوختی ؟ مامان حوصلم سر رفته ؟
مامان نیلا پی پی کرده
شیر بچه رو آماده کن
بچه خوابش میاد
خونه رو تمیز نکردی ؟
چرا ماکارانی پختی ؟ چرا شربت بچه رو ندادی 🙂🙂🙂🙂

اره دخترم گریه کن
به حال اون مرجان شاد و سرحالی که یه روزی ته ته وجود من زندگی میکرد گریه کن 🙂

تصویر
۱۵ پاسخ

چقد قشنگ نوشتی واقعا مامان ملینادرست گفت حرف دل هممونه🥹🙂

چقدر حرفات، حرفای دل هممونه

اخ که حرفات واقعا حرف دل همه اس زندگی متاهلی فقط از دور قشنگه هیچ کدوم از حرفای دوران نامزدی و عقد تو زندگی متاهلی وجود نداره حقیتا گول خوردیم 😂😂😁😁😁

چقد قشنگ حال منو نوشتی منم دارم له میشن زیر این همه مسئولیت و درک نشدن

😔😔😔😔😔

آی گفتی آی گفتی😭😭

چقدر حرفات حرف دل منه

❤️❤️❤️❤️❤️

💔💔💔💔

آخ که چقدر خوب بود حرفات
حرف دل منم بود💔

جانا سخن از زبان ما میگویی😢

با خوندن پیامت ناخودآگاه گریم گرفت😭

چقدر خوب مینویسی بازم بنویس که از ته ته دل همه مامانا مینویسی🥲

عزیزم تاپیکاتو خوندم
شاید باورت نشه
ولی از اینکه یکی پیدا شده که همدردم هست امیدوار شدم ب خودم
درخواستمو قبول کن

یه بلاگر هست که شوهرش پولداره یه بچه چند ماهه داره تمام دغدغش سفارش دادن لباس های چند میلیونی برای بچشه یا خرید وسایل براش
بچش پرستار داره خودش اصلا آشپزی نمیکنه همش غذای رستوران همشم تو ارایشگاه ها درحال رسیدگی به خودشه
تازه خانوادشم کمکشن
چند روز پیش استوری گذاشته بود مادر بودن واقعن سخته اما خیییییلی شیرینه😐
دگه جای ما بود چیکار میکرد مایی که همه مسئولیت هایی که داریم این براشون یه کمکی داره
وقت نمیکنیم به خودمون برسیم
اینا چیکار کردن که همچی دارن؟
من فقط ارزومه خانوادم کنارم باشن نه اینکه سالی دوبار ببینمشون همین🥲

سوال های مرتبط

مامان 🥑 نیلا 🥑 مامان 🥑 نیلا 🥑 ۲ سالگی
مامان محیا مامان محیا ۲ سالگی
برای من امروز یه چالشی که همیشه فکرش رو میکردم راحت گذشت

من رو دشتشویی حموم وسواس دارم .خونه مادرشوهرم یکم کوچیکه و قدمیه دستشوییشون ...
من خودم سعی خودم رو تو این شش سال کردم که نرم دستشویی اونجا .
دخترم که به دتیا اومد همش دغدغه م این بود که وقتی دارم از پوشک میگیرم اونجا چطور ببرمش دستشویی...
(همیشه خودم دخترم رو پوشک میکردم میبردم دستشویی .هیچ وقت شوهرم نبرده .فقط الان که دارم از پوشک میگیرم ‌یکی دوبار بردش دستشویی )
امشب که بعد گرفتن پوشک اولین بار بود بردمش خونه اونا ..به همسزم فقط لحظه اخر گفتم باید اونجا با من همکاری کنی تو بردن دستشویی ...منظورم این بود بچه رو بگیره لباس تنش کنه تا من دستامو بشوره مراقب باشم به جایی نخوردم .
بچه رو که خواستم ببرم .گفت بیا .دیدم خودش رفت تو دستشویی گفت بوه بهم ..من اصلا نرفتن تو ...
شاید برای شما چیز کوچکی باشه ...
اما برای من که دغدغه ذهنیم بود اینقدر مزه داد .اینقدر حس خوب گرفتم...
دیگه راحتم بریم اونجا میدونه خودش باید ببره...😃😃😃
مامان لیام جان مامان لیام جان ۲ سالگی
به ساعت نگاه میکنم و زیرلب میگم لعنتی چرا صبح نمیشه
سرگیجه امونم رو بریده میدونم بخاطر فشار عصبی و سردردمه
آروم آروم از تخت بلند میشم و به تو و بابا حمید نگاه میکنم تی شرتت رو دادی بالا و شکمت لخته میترسم سرما بخوری پتو رو میکشم رو شکمت
معدم هشدار میده که حال خوبی نداره
همانطور که دستم به دیواره تا زمین نخورم پاورچین خودم رو میرسونم به آشپزخونه واز باکس داروها
یه قرص میگرن میزارم دهنم و بعدش هم یه قلپ آب
نمیتونم سرپا بمونم
زانو میزنم و کوسن مبل رو میکشم زیرسرم به حالت سجده سرم رو میزارم روش
حالم بدتر میشه
میدوئم سمت سرویس و محتویات معدم رو بالا میارم
از صدای عق زدنم بابا حمید بیدار میشه به ثانیه نمی‌کشه که میاد سمتم
دستش رو میزاره رو شونم و آروم میپرسه شب پر استرسی داشتی ؟
سرم رو تکون میدم
کلافه میگه آخر خودت رو از پا میندازی
لبم رو با دستمال کاغذی پاک میکنم و میگم آروم برو پیش بچه بخواب تا بیدار نشده
خودم احساس سبکی میکنم
میرم سمت باکس قرص ها و دونه ی آخر قرص نوافن رو میخورم
باید سرپا بشم
بیدار که بشی یه مامان سرحال میخای
شبی که گذشت اولین شبی بود که بعد از فوت پدرجون مامان پری تو خونه خودش تنها خوابید و این برام رنج بزرگی بود
فشار  عصبیم حاصل درک تلخ این باوره که مادرم تنهاست
کاش هیچوقت این حالم رو درک نکنی لیام نازنینم
مامان هلن مامان هلن ۳ سالگی
مامانا اضطراب جدایی بچه های شماهم زیادتر شده؟؟دختر من دیگه تازگیا از حد گذرونده!!همه کاراشو مبگه مامان بکنه حتی نمیذاره برم دسشویی خیلی ببخشید درو باز میکنه میاد تو با گریه منو کشون کشون میاره بیرون!!امروز خونه مامانم رفتم حموم خیر سرم گفتم تو خونمون تنهاس اینجا سرش گرمه اومد گریه زاری جیغ که بیا بیرون بعدشم گریه کرد لباسی که من دوس دارم بپوش گفتم تو خونمونه نیاوردم دیگه اصلا آروم نشد و دو ساعتبکوب گریه میکرد و خودشو میزد منو میزد چنگ میزد صورتشو موهای من و خودشو میکشید و... خودشم هی میگفت اشکامو پاک کن پاک میکردم دوباره جیغ و گریه که دوباره گریه کردم پاک کن!!بعضی وقتا به سلامت روانش شک میکنم ولی میگم اخه وقتی خونمون ارومه و حتی یبار هم صدای من و شوهرم رو همدیگه بالا نرفته وقتی بچه تو ارامشه چرا باید روانش مشکل داشته باشه!!دکتر هم میگه بعداز جدا کردن از شیر ۸-۹ماه طبیعیه این حرکات گاه و بیگاه و میگه نذار گریش شدت بگیره که نتونی اروم کنی ولی اخه منم ادمم گاهی نیاز دارم برم حموم و دسشویی و...!!روزا هم نمیخوابه حداقل اونموقع برم!
مامان آنیتا مامان آنیتا ۳ سالگی
هنوز نخابیدم و بیدارم،چقدر خودمو سر زنش کنم از این زندگی خسته کننده چرا واقعا ،دیگه کم آوردم از دست مرد لجن،خدایا نمی‌دونم چه کاری کردم که این مرد رو قسمت با من کردی،از زندگیم خسته شدم واقعا خیلی دردا تو دلم هست خیلی خیلی 🥺🥺شدم از سنگ شدم آهن تو این زندگی چرا همون دو سال نیم پیش طلاق نگرفتم منکه همه کارام کرده بودم چرا برگشتم مجدد که بچه بی گناه طفل معصوم بیاد تو این زندگی به خاطر بچم کوتاه بیام و چیزی نگم بشم دیوونه روانی عقدهای که از طرف شوهرم تو دلم هست بخام سر این طفل خالی کنم،خداااااااااااااااااااایااااااااااااااااا بفهم کم آوردم،عصبی شدم تو این زندگی چند سال همش سر این بچه خالی میکنم درسته کنترل میکنم ولی مجدد نمیتونم.شبی بچم آورد بالا آب پرید گلوش بعد استفراغ کرد من عصبی شدم لحظه که آورد بالا بهش گفتم آنی به خاطر همین کارات هست عصبی میشم جیغ میکشم بعد چند ثانیه تموم شد چهرم خب عصبی بود متوجه شده بود، دراز کشید بعد چند دقیقه صدایی شنیدم از زیر پتو نصف صورتش زیر پتو بود،بعد یه ۲۰دقیقه پتو رو کشیدم کنار از صورتش گفتم خفه نشه دیدم خدایا استفراغ کرده بوده چیزی نگفته بود تو همون استفراغ خوابیده😔😔😔وای که زدم زیر گریه تا همین الان خوابم نمیبره چقدر لعنت کردم خودمو،و به شوهرم گفتم ببین اشغال اینا اثرات تو هست رو مغز من تاثیر گذاشته که من رو بچه خالی کنم و حالا اینجوری بشه باید دندون درد رو بکشی بنداری،پوز خنده زد و خوابید،حالم از خودم بهم میخوره چقدر مادر بدی هستم و احمقی😔😔😔😔،تاریخ۱۴۰۴/۰۴/۰۴تلخ ترین خاطره