خیلی وقتا تو دلم میگم خوش به حال اونایی که عمرشون گذشت و نه داغ فرزند و عزیز دیدن نه اذیتی از این بابت💔🫠
احساس میکنن اونا بنده های برگزیده خدا بودن🫠🫠🫠
خیلی تو خودمون داشتیم از بزرگترا ۴تا فرزند ۵ تا ،۶تا همه سالم ماشالله هیچ از دست رفته ای نداشتن شاید سر بچه هاشون یه مقدارایی اذیت شدن ولی خیلی کوتاه و گذرا بوده بزرگ شدن پیر شدن بچه هاشون مثل پروانه دورشون خیلی بهشون حسرت میخورم گاهی وقتا میگم من هیجوقت شاید مثل اینا نشم پیرشم ولی سنگ صبوری نداشته باشم کسی نباشه بیاد زنگ خونمو بزنه حالمو بپرسه نگاه میکنم زنگ میزنن بچه هاشونو دورشون جمع میکنن با وجود گرونی و همه جی میگن همینی که هست و باهم بخوریم گاهی وقتا بچه ها تعدادشون به خاطر بچه هاشونو شوهراشون تعدادشون بالایه از مادرپدرشون خجالت میکشن که اذیت نشن بر میدارن غذا میپزن میارن خونه مادر پدرشون تا بلکه فقط دورهم باشن همیشه اخر هفته ها بین طن و شورا بحث که خونه کدوم طرفی برن ولی من خیلی میترسم میترسم از اون روزی که برام اینجوری نباشه من تو خونواده شلوغی بزرگ شدم دورم همیشه پر بوده کلا انگار جونم به جون آدما وصله از اینکه حایی برم آدم نبینم حرصی میشم اعصابم بهم میریزه ولی احساس میکنم خدا همین ضعفو نقطه گذاری کرده🫠🫠🫠
خانما شماتم مثل من فک میکنین؟ فک میکنین خدا همیشه دنبال نقطه ضعفا میره؟؟ من حتی از خوشحالی کردن ام دیگه میترسم همش مگیم نرمال باشم تا خدا اونو هدف نگیره واسه یه جیزی حساس نباشم تا خدا اونو هدف نگیره نمیدونم چرا دیدم به خدا اینجوری شده ولی واقعا نشسته رو مغزم مخصوصا بعد بچم احساس میکنم یکی از طرف ترس وارد میشه یکی از طرف شادی زیاد همش میترسم💔

۱۰ پاسخ

الهی خدا هیچ بنده ای با بچش امتحان نکنه ماهم فامیلمون بچه اولش دنیا اومد دختر ر بسیار زیبا حتی راه رفت اما کم کم فلج شد
الان دختر دومش سالم

والله انسان بی غم ندیدم نزدیکانمو دیدم تصادف کرد زندگی شو از دست داد یکی بچه شو از دست داد در اثر سرطان یکی طلاق گرفت مهاجرت کردشهر دیگه مجردی زندگی کرد مادرشو پرستاری کرد یکی بچش نزدیک ازدواجش شهید شد پدر از داغ پسر شهیدش سال بعد دغمرگ شد
من که ندییدم دست رو هر کی بذارم دورم دلش پر خون تر

🥲🥲💔❤️‍🩹

همه تو زندگی سختی هایی میکشن بازم خدا بزرگه ، پسرم ۱۲ سالشه معلول ن حرف میزنه ن راه میره مث بچه کوچیک ترو خشکش میکنم خیلی غصه خوردم تا الان ک هم سن و سالاشو میبینم پیش خدا گله میکنم بازم خداروشکر دوتا دخترام سالمن خیلی سختی کشیدم از شوهرم مهر و محبتی ندیدم دنبال رفیق بازی منم بخاطر بچه هام تحمل میکنم زندگی خیلی سخته خیلی 😔💔

اخ زینب داغ دل منو تازه کردی که تو
منم تو حاملگی پسرم خونریزی مغزی کرد خودبه خود
گفتند تو بگو خداکنه فقط فلج شه این بچه دیگه بچه نیس برای تو
من ۳سال مرده متحرکم دارم فشارقبر تحمل میکنم
پسر من ۱ماه پیش تشنج کرد
یه دستش نمیتونه زیاد استفاده کنه
یه پاشم میکشه
کلمه میگه
کاش درکت نمیکردم
همش میگم من چ گناهییییی کردم چررررررا اخه

گلم منم بچه با مشکل ژنتیک داشتم الان بچه سالم دارم شکر خدا
چرا نا امیدی هزار تا راه هست که بچه سالم بیاری
ته ته تهش میتونی تخمک اهدایی بگیری بدون اینکه به کسی بگی هر چند تا بچه میخای بیاری
بازم میگم ته ته تهش
در صورتی که خودتم میتونی بچه دار شی با کمک خدا و ازمایشات ژنتیک

از ته دلم از خدا میخام به همین زودیا بیای بگی از سر شلوغ کاری ها خوشگل پسرت از پا افتادی بگی همه اش حرف میزنه سرت میره🤲🤲🤲

عزیزم چرا نا امیدی خدا بزرگتر و مهربونتر از این حرفاست

دقیقا من همش ترس از دست دادن دارم به خصوص فرزند.دومی هم شرایط ندارم بیارم .خدا پسرمو برام حفظ کنه .خدا همه بچه هارو برای پدر و مادرشون حفظ کنه

آخه خدا نکرده برات چه اتفاقی افتاده که این فکرها رامیکنی

سوال های مرتبط

مامان امیر❤هانا مامان امیر❤هانا ۲ سالگی
مادربزرگ خدا بیامرزم همیشع میگفت...بی اعصابی نسل شما از درهای بسته و خونه هایِ خالیه...

تازع ب حرفش رسیدم....قدیم یه حیاط بزززززرگ بود ده بیست تا بچه .از صبح خروس خون تا عصر انقددددر بازی میکردن..ک ساعت هشت شب بیهوش میشدن از خستگی...بزرگترا در عینِ مهربانی مستبد بودن..همه بهشون احترام میذاشتن..امروز این عروس غذا درست میکرد فردا اون یکی پسفردا اون یکی

الان هرکس یه آپارتمان نقلی داره..یه دونه بچه ..نهایتتت دوتا‌..نه سرگرمی دارن..نه خاکبازی میکنن چون خاک کثیفه😐از صبح تا شب توی چند متر خونه مغزه مادر پاره میشه..چرا؟؟ چون نه کمکی داره..نه اون بچه تخلیه میشه..

من چهار پنج سال با مادرشوهرم یکجا زندگی کردم..نفهمیدم پسرم چ جوری بزرگ شد...الان سالهاست خونه زندگیم جداس و میفهمم بچه بزرگ کردنه دست تنها چقدرررر سخته...بازم من خواهرام میرن میان ..کلا خیلی تنها نیستم...

سخنی از خواهره ناچیزتون...از زمانی که دخترا و پسرامون بلبل زبون شدن برکت از روی زمین پاک شد....از روزی ک عروسا دل نازک شدن و تا گفتن برو اون طرف بشین بد و بیراه به یه زن مو سفید حرمت زندگیا برکت و همه رو برد

بعضیا ذاتا اذیت میکنن شکی توش نیست...ولی توووو خوب باش ببین چه جوری خدا برات میسازززززه😍

رفت و امد کنید با هم..روز رو همش توی خونه غروب نکنید...بزنید بیرون از این دخمه های تنگ..بذارید بچه ها نفس بکشن..