۱۲ پاسخ

الهی عزیزم
حق داری بخدا، با این سن کمت این همه عذاب میکشی، بحق محرم ک پیش رو داریم خدا ب مهدی نظر کنه انشالله

زینب دور کن این افکار مزاحمو دختر
فک کردی کی تو این دنیا خوشه ؟؟؟
پس اون مادری ک جوون ۲۰ سالشو از دست میده چی ؟؟؟ یا اونی ک بچش تو تصادف نقص عضو میشه چی ؟؟؟؟
ب این فک کردی اونی ک نداره فقیره روزی چند بار آرزوی مرگ میکنه ک نمیتونه برای بچش حتی خوراکی فراهم کنه ؟؟؟؟
ما درکت میکنیم ولی بدون همه یه دورانی دارن هیچ کس از فرداش خبر نداره ک چی میشه
ب قول قدیمیا ... در این دنیا دل بی غم نباشد .... اگر هم باشد بنی آدم نباشد

عزیز دلم 💔💔

زینب جان صب تا شب شرت آموزشی پاش کن یه تشک مشمبایی یا آماده بگیر یا درست کن بزرگ بنداز زیر پاش که اگه جیش کرد فقط شرت و تشک که نازکم هست شستنش کاری نداره اونو بشور واقعا سخته بچه منم امادگی شو نداره موکول کردم به دوسه هفته دیگه باز . فقط شب ببندش اینجوری میشه روزی یه دونه پوشک

خدا بزرگه 💔💔💔

انشالله به حق امام حسین معجزه بشه برات
چرا چه مشکلی داره ؟

😭😭😭دلم خون شد
هییییی
انشالله خوب بشه
بعضی وقتا یادم میفتی هی از خدا سلامتی بچتو میخوام 🥲

درمانش مجدد جدی شروع کن خدا بزرگ ی نذری چیزی بکن گلم

خدا بزرگه انشالله معجزه ای میشه
کاش ما قدر سالم بودن بچه را بدونیم همین امروز سر از پوشک گرفتن انقدر حرص خوردم و به زمین و زمان فحش دادم حد نداره

زینب ببخشید موقع سونوگرافی ها رفتی اصلا هیچی رو نشون نمی‌داد مشکل ژنتیک رو
زینب شرت آموزشی پاش کن صبح تا عصر فقط عصر ها پوشک کن هزینه پوشک کم میشه

قربونت برم انشالله خوب میشه خدا بزرگه توکلت ب خدا باشه❤️

فدای دلت بشم انشالله مهدی جان هم خوب میشه

سوال های مرتبط

مامان 🌸m.m🌸 مامان 🌸m.m🌸 ۲ سالگی
امدوز خونه دختر خالم دورهمی دعوت بودیم زنعموشم میومد زنگ زدم گفتم نمیام خدا یه بچه ای بهم نداد جایی میرم خجالت نکشم غصه نخورم میرفتم بچه دختر خاله دیگم بود اون از مهدی ۳ ماه کوچیک تره هی همه خوششون میاد از بلبل زبونیش باهاش سر به سر میزارن یا میگن ماشالله الیزا انقددددد زرنگه انقد پررویه و انقد شر شده
دلم نمیخواست برم میرفتم بچه من باید یه گوشه تو سکوت همینطور نگاهش به پایین یا نهایت یکم اینور اونور میبود بچم مظلوم یه گوشه بغلم میکردم دلم کباب میشد
دوروزه نمیدونم چرا همش انقد از افتادن میترسه و این نشونه بدیه رفلکس مورو درش زیاد شده میترسم به تشنج ختم بشه تا میزارمش زمین دست و پاش میپره چشاش گشاد میشه همینکه برش میدارم یا دستشو میگیرم اروم میشه ولی نمیتونم ولش کنم تو روز یکسر باید گوشه مبل باشه که اونم یا از اینور به اونور میفته یا از اونور به اینور
اینم شانس ما بود
ابجیم پیله که تو چرا نمیخوای بیای گفتم به خاطر بچم گفت میخوای خودتو زندونی کنی گفتم واسه یه سری جاها آره
میرفتم باید غصه خوردن مامانمو میدیدم مهمونیم بهش زهر میکردم
کاش خدا من و بر میداشت ولی این روزارو نمیدیدم 💔
مامان ❀بنـد انگشتے❀ مامان ❀بنـد انگشتے❀ ۲ سالگی
آخر شب بچه خوابید نشستم به شوهرم میگم من تایمی برای خودم ندارم صبح تا شب با بچه تنهام
همشم باید بپزم بشورم بچه داری کنم این وسطا بچه گریه های شدید میکنه و منم کار دارم نمیتونم به موقع آرومش کنم و میترسم آسیب روحی ببینه بیشتر از هر چی وقتی میبینم محرومم از زمانی برای خودم حتی چند دقیقه بیشتر عصبانی میشم با اینکه باهاش بازی می‌کنم پارک میبرمش از پوشک دارم میگیرم که اصلا همکاری نمیکنه روزی هزار بار شلوار میشورم الانم عذاب وجدان دارم که دعواش کردم چون میخوام مادر بهتری باشم اگه یه تایمی برای خودم داشته باشم مثلا نیم ساعت در هفته بگیریش برم پیاده روی که آروم بشم بهتر مادری کنم رابطم ترمیم بشه
اصلا نگاهم نکرد وقتی حرف میزدم باهاش میگفت خب میگی چیکار کنم برو باشگاه میگم خب کی بچه رو نگه داره یه چیز بگو شدنی باشه وگرنه کافه و کلاس موسیقی هم میشه رفت هیچکدومم عیبی نداره ولی من میخوام تنها باشم
بعد سکووت میکنه هیچی نمیگه منم گفتم اگه کمکی نمیتونی بکنی بگو تا خودم یه فکری بکنم اما بعدا حق اظهار نظر نداری
مامان 🌸m.m🌸 مامان 🌸m.m🌸 ۲ سالگی
خیلی وقتا تو دلم میگم خوش به حال اونایی که عمرشون گذشت و نه داغ فرزند و عزیز دیدن نه اذیتی از این بابت💔🫠
احساس میکنن اونا بنده های برگزیده خدا بودن🫠🫠🫠
خیلی تو خودمون داشتیم از بزرگترا ۴تا فرزند ۵ تا ،۶تا همه سالم ماشالله هیچ از دست رفته ای نداشتن شاید سر بچه هاشون یه مقدارایی اذیت شدن ولی خیلی کوتاه و گذرا بوده بزرگ شدن پیر شدن بچه هاشون مثل پروانه دورشون خیلی بهشون حسرت میخورم گاهی وقتا میگم من هیجوقت شاید مثل اینا نشم پیرشم ولی سنگ صبوری نداشته باشم کسی نباشه بیاد زنگ خونمو بزنه حالمو بپرسه نگاه میکنم زنگ میزنن بچه هاشونو دورشون جمع میکنن با وجود گرونی و همه جی میگن همینی که هست و باهم بخوریم گاهی وقتا بچه ها تعدادشون به خاطر بچه هاشونو شوهراشون تعدادشون بالایه از مادرپدرشون خجالت میکشن که اذیت نشن بر میدارن غذا میپزن میارن خونه مادر پدرشون تا بلکه فقط دورهم باشن همیشه اخر هفته ها بین طن و شورا بحث که خونه کدوم طرفی برن ولی من خیلی میترسم میترسم از اون روزی که برام اینجوری نباشه من تو خونواده شلوغی بزرگ شدم دورم همیشه پر بوده کلا انگار جونم به جون آدما وصله از اینکه حایی برم آدم نبینم حرصی میشم اعصابم بهم میریزه ولی احساس میکنم خدا همین ضعفو نقطه گذاری کرده🫠🫠🫠
خانما شماتم مثل من فک میکنین؟ فک میکنین خدا همیشه دنبال نقطه ضعفا میره؟؟ من حتی از خوشحالی کردن ام دیگه میترسم همش مگیم نرمال باشم تا خدا اونو هدف نگیره واسه یه جیزی حساس نباشم تا خدا اونو هدف نگیره نمیدونم چرا دیدم به خدا اینجوری شده ولی واقعا نشسته رو مغزم مخصوصا بعد بچم احساس میکنم یکی از طرف ترس وارد میشه یکی از طرف شادی زیاد همش میترسم💔