آخر شب بچه خوابید نشستم به شوهرم میگم من تایمی برای خودم ندارم صبح تا شب با بچه تنهام
همشم باید بپزم بشورم بچه داری کنم این وسطا بچه گریه های شدید میکنه و منم کار دارم نمیتونم به موقع آرومش کنم و میترسم آسیب روحی ببینه بیشتر از هر چی وقتی میبینم محرومم از زمانی برای خودم حتی چند دقیقه بیشتر عصبانی میشم با اینکه باهاش بازی می‌کنم پارک میبرمش از پوشک دارم میگیرم که اصلا همکاری نمیکنه روزی هزار بار شلوار میشورم الانم عذاب وجدان دارم که دعواش کردم چون میخوام مادر بهتری باشم اگه یه تایمی برای خودم داشته باشم مثلا نیم ساعت در هفته بگیریش برم پیاده روی که آروم بشم بهتر مادری کنم رابطم ترمیم بشه
اصلا نگاهم نکرد وقتی حرف میزدم باهاش میگفت خب میگی چیکار کنم برو باشگاه میگم خب کی بچه رو نگه داره یه چیز بگو شدنی باشه وگرنه کافه و کلاس موسیقی هم میشه رفت هیچکدومم عیبی نداره ولی من میخوام تنها باشم
بعد سکووت میکنه هیچی نمیگه منم گفتم اگه کمکی نمیتونی بکنی بگو تا خودم یه فکری بکنم اما بعدا حق اظهار نظر نداری

۱۰ پاسخ

باور کن اونم چاره نیست شوهر من اغلب بچه ها رو بعد کارش یا ۵شنبه جمعه میبره. خوبه هاا ولی بازم در طول هفته عصبی و خستم🥲

عین همیم گلم

راست میگی حق داری.
هوا داره خوب میشه هر رو. یکساعت با بچه برو پیاده روی. مغازه هارو تماشا کن
چاره ای نیست.
باور کن بیشترمون همین شرایطو داریم

انگاری منو توصیف کردی ولی تو یدونه بچه داری
من ۳ تا شیر به شیر داغونم داغون

وای منم خستم خسته روحی

عزیزم منم همینم ی روز برای خودم نیستم هرروز خونه داری بچه داری واقعا خسته شدم امروز دیگه زدم به سیم آخر خودشو پسرشو انداختم بیرون تا بتونم ی شامی بپزم امروز به من میگه خودت انتخاب کردی که خونه داری کنی مگه اسلحه گذاشته بودم سرت که بچه هم بیاری دلم شکست

عزیزم درست میگی کاملا
من چی بگم ک دوتا بچه یکی دو سال تازه میشه چن روز دیگ یکی هم سع ماهه وقت سرخاروندنم ندارم هنوز خداتو شگر کن یکیع

برو به مامانت سر بزن دخترتم نیم ساعت نگه داره اون ورم خودت برو بیرون خرید یا پیاده روی بعدش برو سراغ دخترت برید خونت به شوهرتم نگو این کارا رو کردی بگو میخوام چند ساعتی برم سر بزنم به خانوادم

انگار امروز حالا خیلی از ما مامانا خوب نبوده،منم دقیقا امروز کلی خسته و افسرده بودم🥺🫠🥲

تازه بچم بزرگتر شده بازم به نظرم بهتر شده باز نسبت به قبل اما بخواد هیچی تغییر نکنه تا سال دیگه فرسوده تر میشم

سوال های مرتبط

مامان نورا💫🌈 مامان نورا💫🌈 ۳ سالگی
مامانا سلام اومدم یه گپی بزنیم
شما هم از تجربیاتتون در این باره بگید ممنون میشم
من یک دختر دوساله دارم و دست تنها هستم عاشق ورزشم (بدنسازی)
نمی‌دونم چرا با اینکه می‌دونم
دست تنها و حتی با یه بچه خیلی اوضاع برام دشواره ولی دلم می خواد برای بارداری اقدام کنم
تا فاصله سنی بچه هام کم باشه و بتونم کمتر از سن ۳۲سال فقط باردار بشم وبعدش دیگه هیچ اقدامی نداشته باشم برای باز داری
بنظرتون این چه احساسیه
دلم بچه می خواد
ولی تنهام و همسرم هم فقط از لحاظ مالیش با من اوکیه وگرنه دست کمک نیست و کارش هم اجازه نمیده گاها
و دخترم هم توی سن بازی گوشیه
و خودمم دلم می خواد ورزشمو ادامه بدم یا راهی پیدا کنم برای ادامه تحصیل
ولی با خودم میگم
اصلا دوست ندارم بعد ۳۲ سال اقدام بچه داری بکنم بخاطر اینکه دیگه اون موقع می‌خوام که راحت باشم و فاصله سنیم با بچه هام زیاد نباشه
مشاورم رفتم میگه سخته دست تنها
ولی همه چی به خودت بستگی داره
و این که چه احساسی خواهی داشت بعد این شرایط
دلم بچه می خواد🥹
دلم می خواد ورزش و درسم هم ادامه بدم
ولی کار آسونی نیست☕☕☕
مامان ایرمان🤍 مامان ایرمان🤍 ۲ سالگی
سلام مامانا خوبید?
دوس داشتم یه سری از تجربه هامو راجب رفتار با بچه های این سنی بنویسم امیدوارم به دردتون بخوره❤️
خب ایرمام مثل بقیه بچه هاالان تو سنیه که بشدت تحریک پذیره و ممکنه یهو به ترک دیوار گیر بده و بابتس دو ساعت گریه کنه
تا الانم خیلی چالش داشتیم
اما چیزاییکه یکم بهم کمک کرده این چالشا رو بهتر پشت سر بزارم:
اولین موردش وقت گزاشتنه
یعنی این از همش مهم تره هرچقدر بیشتر و با کیفیت تر براش وقت میزارم تعامل بهتری داره باهام
مثلا اینکه توی کارا مشارکت واقعی داریم تو همه چیز
بجز تایمی که اختصاصی برای بازی و کتاب و...
هر روز سعی میکنم بیرون هم بریم چون واقعا بچه ها تو اپارتمان فضای بازی ندارن و یکی از علتایی که بداخلاق میشن بخدا همینه که خسته میشن از فضای خونه
بیرون که میریم میدوعه کشف میکنه زمان هم بهتر میگذره
انرژیش تخلیه میشه
البته یه وقتایی هم بیرون از خونه پیش میاد که میفته روی لجبازی و گریه و گیر دادنا
اما الان کم کم دارم متوجه میشم چطور اینومدیریت کنم
خلاصه که وقتی باهاشون پایه بشیم خیییلی بهتر حرفمونو میپزیرن
یکی دیگه هم اینکه وقتی به یه چیزی گیر میده اول سعی میکنم به خودم مسلط باشم چون به محض اینکه ببینه منم کلافه ام بدتر میشه
اول میبینه من ارومم
اوضاع تحت کنترله
هم قدش میشم و میگم خب اروم به مامان بگو چی میخوای اره بدون گریه
هی ادامه مبدم اونم همچنان گریه
دستاشو میگیرم فقط تکرار میکنم که خب اهااا الان دارم میفهمم منظورتو
میخواستی جارو برقی رو خودت جابجا کنی?
خب باشه من الان فهمبدم
درست شد?
کم کم اروم میشه

تاپیک بعدی ادامه میدم
امیدوارم مفید باشه براتون🌸🌸