امدوز خونه دختر خالم دورهمی دعوت بودیم زنعموشم میومد زنگ زدم گفتم نمیام خدا یه بچه ای بهم نداد جایی میرم خجالت نکشم غصه نخورم میرفتم بچه دختر خاله دیگم بود اون از مهدی ۳ ماه کوچیک تره هی همه خوششون میاد از بلبل زبونیش باهاش سر به سر میزارن یا میگن ماشالله الیزا انقددددد زرنگه انقد پررویه و انقد شر شده
دلم نمیخواست برم میرفتم بچه من باید یه گوشه تو سکوت همینطور نگاهش به پایین یا نهایت یکم اینور اونور میبود بچم مظلوم یه گوشه بغلم میکردم دلم کباب میشد
دوروزه نمیدونم چرا همش انقد از افتادن میترسه و این نشونه بدیه رفلکس مورو درش زیاد شده میترسم به تشنج ختم بشه تا میزارمش زمین دست و پاش میپره چشاش گشاد میشه همینکه برش میدارم یا دستشو میگیرم اروم میشه ولی نمیتونم ولش کنم تو روز یکسر باید گوشه مبل باشه که اونم یا از اینور به اونور میفته یا از اونور به اینور
اینم شانس ما بود
ابجیم پیله که تو چرا نمیخوای بیای گفتم به خاطر بچم گفت میخوای خودتو زندونی کنی گفتم واسه یه سری جاها آره
میرفتم باید غصه خوردن مامانمو میدیدم مهمونیم بهش زهر میکردم
کاش خدا من و بر میداشت ولی این روزارو نمیدیدم 💔

تصویر
۱۲ پاسخ

عزیزمم 🥲🥲به نظرم کار خوبی کردی وقتی با رفتن به یه سری جاها اذیت میشی نرو خودتو تو موقعیتی که معذبت میکنه قرار نده انشالله روزای خوب رو هم میبینی

بهت حق میدم گلم خدا صبر بده به دلت الهی که خدا پسرتو شفا بده دلت شاد بشه
اینارو با اشک و گریه دارم مینویسم برات
تاپیکتو خوندم گریه امونم نداد😭
واقعا درک میکنم چرا نرفتی و خوب کردی نرفتی
منکه بچم سالمه چند ماه پیش خونه خواهر شوهرم دعثت بودیم تولد دخترش بچه ها داشتن باهم بازی میکردن بعد شوهر یکی دیگه از خواهرشوهرام به بقیه میگفت صدای این بچه (اسم دختر منو میگفت) رو مخمه اصلا حوصله شنیدن صداشو ندارم 😔😔😔 بقیه میگفتن اینکه طفلی کاری نمیکنه همه بچه ها دارن بازی میکنن صدا میدن گفت با بقیه مشکلی ندارم فقط این یکی رو مخمه صداش میاد عصبی میشم
مگه بچه من چه گناهی کرده؟؟؟ منی که چقد دیر به دیر میرفتم بخدا تا دعوتم نکنن نمیرم😔
حالا در مقابل پسر خودش ۶ سالشه بشدت بی تربیت و شیطون و شلوغ جوری که هرکی میبینه میگه این بچه انگار کم داره ولی من چقد به بچش محبت میکردم چقد بردم پارک بیرون میگفتم اینم گناه داره مادر پدرش جایی نمیبرن
مثل بچه خودم مراقبش بودم
حتی شده بود شب پیشمون بخوابه
اونوقت اینه جواب محبتام؟؟؟ بچم اونموقع فقط یکسال و ده ماهش بود
دریغ از یه کار بد که بکنه اونجا، یا جیغ بزنه یا چیزی بشکنه ولی پسر خودش میز انداخت، بشقاب کیک خامه ریخت رو فرش و ده تا کار دیگه
۵ ماه ازون ماجرا گذشته و من پامو در خونشون نذاشتم حتی دعوت کردن نرفتم
شبی نیست به یاد حرفش گریه نکنم و نفرینش نکنم
میسپارمش به خدا فقط با دل شکسته😭

چقدر کار خوبی کردی نرفتی... هر وقت جایی فکر کردی اگر بری بهت خیلی سخت میگذره به جای خوش گذشتن... اصلا نرو ... بذار هرکی هرچی میخواد بگه بگه... مهم آرامش خودته... من خودم خونه مادرم اینا اینجوری هستم و اصلا دوس ندارم برم. نهایت هفته ای یه بار چند ساعت میرم سر میزنم و میام... اصلا هم واسم مهم نیس خواهر برادرام چی میگن پشتم... فقط آرامش خودم واسم مهمه

زینب جان من الان پیامت رو خوندم
انشالله خدا به پسرت سلامتی بده
من به دوستی دارم دوقلو داره یکیشون سالمه بی‌نهایت اذیت میکنه اون یکی هم پی اس کامل فلجه
ببین مسلما غم و غصه داره
ولی به خودش بها میده. پیکر تراشی. عمل بینی. ژل بوتاکس.. هر سال تولد مفصل برا بچه ها
باشگاه میره کلاس میره..
اینجوری خودش رو سرپا نگهداشته مطمئنا بشینی پای درد دلش خیلی غم داره ولی نمیزاره زور دنیای نامرد بهش بچربه

انشاالله به حق این روز عزیز خود حضرت علی محمد مهدی تو شفا بده 😔😔❤❤

عزیز دلم خوب کردی نرفتی برای آرامش خودتو بچت هر کاری لازمه بکن. اینم یه امتحان سخته قشنگم کاری نمیشه کرد برای هر کسی امکان داره پیش بیاد. بچتو عین گل بزرگ کن از خدا سلامتیشو. بخواه

الهی بمیرم نشستم با حرفات اشک ریختم فقط خیلی بده خیلیی

عزیزم انشالله پسر گلت خوب میشه و خدا پاداش انقدر صبر و مهربونی رو بهت میده❤️🫂

انشالله پسر گلت خوب میشه عزیزم

خدا بزرگه ان شالله گل پسرت خوب میشه🫂🫂

الهی مشکل بچت حل بشه عزیزوم

الهی بمیرم😭🫂

سوال های مرتبط

مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
امشب رفتیم پارک جامون رو یه طوری انداختیم که روبروی سرسره باشیم و پسرم رو ببینیم اولش که شام خوردیم شلوغ بود یا من میرفتم سر میزدم یا شوهرم بعد خلوت شد فقط پسرم بود تو سرسره به بچه اومد یه عروسکم دستش بود پسره من کلا خیلی بچه ها رو دوس داره رفت سمتش برای بازی بچه هه ماشالله هاپاره بلند داد زد که نمیدم مال خودمه برو اونور میخاست قورت بده پسرمو من خیلی آتیش میگیرم کسی سر پسرم داد بزنه چون هنوز صحبت نمیکنه ونمیتونه منظورش رو بگه دیدم داره اشک میریزه میاد سمت ما بدو بدو رفتم سمت اون بچه رو سرسره داد زد که عروسکمو نمیدم بهش مال خودمو منم بهش گفتم خوب به جهنم که نمیدی بار آخرت باشه داد میزنی ها یهو مامان باباش از اونور اومدن که چکار به بچه ما داری گفتم ماشالله این بچس داره مارو قورت میده من پسرم رو آوردم اونام بچشونو بردن شوهرمم از جاش تکون نخورد بگذریم که چه دعوایی باهاش کردم چرا هر کی به پسرم چیزی میگی گریه میکنه میاد پیش من یعنی از این بچه های بی دست و پا قرار بشه که نمیتونه جلو کسی وایسه و خودش جواب بده