۷ پاسخ

بله ب خوبی ب دنیا میاری نگران نباش ولی خب سخته دیگه ما ی بچه داریم باردار هم نیستم هر روز سرم گردنم کمرم درد میگیره دیوونه شدم

منم همین بود وضعیتم ۱۸ ماهگیه دخترم حامله شدم با اینکه شوهرمم اصلا کمکم نبود ، هی پوشک عوض کردم کارای خونه و بچه و .... در آخر توی ۳۲ هفته کیسه آبم سوراخ شد و ۱۰ روز بستری شدم و با رضایت خودم چون بچم کوچیک بود از بیمارستان اومدم و ۳۶ هفته زایمان کردم
از هیچکسی راضی نیستم توی زندگیم

خیلی سخته من درکت میکنم به شدت
اما از خدا بخواه تو این دنیا هیچ کس جز خودت برای حال خودت کاری نمیکنه حتی همسر و بچه
....
زندگی بالا پایین داره اما باید یاد بگیریم هیچ کاری از هیچ کس بعید نیست تنها خدایه که کمکو هم دم ما هست

یه چیزی بگم؟ تو بیشتر از اونی که باید به این جیزا فکر میکنی
بزرگش میکنی تو ذهنت
خیلی شرایط سختیه
ااما توام با استرساتو انرژیای منفیت سخت ترش میکنی
میدونم چه دردی میکشی من خودم قبل بارداری دومم مثل فرفره میچرخیدم اما الان سر تا ته خونرو میشینم تا برسم به اشپزخونم از بس بی جونو دردناکه بدنم سرکلاژ شدم
کمک خاصی ام ندارم جز هفته ای یبار که بزم یه شامی ناهاری خونه مادرم یا مادرشوهرم همین
اما هیچ وقت به این فکر نمیکنم که نتونم بچمو سالم به دنیا بیارم سپردمش دست خدا
تاره وسواس تمیزو مرتب بودم خونه نمیزاره یه روز استراحت کنم
ریلکس باش اروم باش خدا کمکته عزیزم

آره حتما میتونی
اینقدر مامان تو این دنیا هست که تک و تنها بچه هاشو بزرگ کرده توام میتونی

منم تک و تنها بچه مو بزرگ کردم تازه رفتم خونه مادرم بعد ۶ ماه ابجیم بچه مو گرفت گفت برو یه کم بخواب استراحت کن مادرم برگشت گفت بده بچه شو ! یعنی چی مگه ما بچه اوردیم کسی ازمون گرفته بریم بخوابیم که تو بگیری ازش!! منم سریع بچمو بغل گرفتم گفتم نه من اصلا بدون بچه م خوابم نمیبره...در حالی که مادرم وسه زایمان خواهرام تا ۴۰ روز میاوردشون خونمون تر و خشکشون میکرد یا خودش می رفت خونه شون

اره میتونی.من کل بارداری دوقلویی م فقط شوهرم بود.هیچکی بهم سر نمیزد‌.تو ک یدونه رو حتما میتونی

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
پسر من عاشق ماشین های فلزی هست و اکثر ماشین هاش رو داره و به شدت روشون حساسه، امشب براش این ماشین رو خریدم و با هم رفتیم پارک، یه گوشه از پارک نشسته بود با ماشینش بازی می‌کرد، یه بچه که فکر کنم هنوز یکسالش نشده بوداما به سختی میتونست راه بره از یه مسافت دور اومد سمت پسرم، پسرم رابطه خوبی با بچه ها داره و یکم باهاش صحبت کرد، بعد از چند دقیقه مادر اون بچه اومد سمت ما و یکدفعه به پسرش گفت عه ببین نی نی توی دستش ماشین داره و خود مادره ماشین رو از دست بچم کشید بیرون و داد دست بچه اش، بچه هم ماشین رو با شدت بدی زد زمین و پسرم عصبی شد و ماشین رو برداشت، بچه زد زیر گریه و همش میخواست ماشین رو از دست بچه ام بکشه بیرون، مادره گفت خب بده یکم بچه ی منم بازی کنه و همش اصرار داشت از دست پسرم بکشه بیرون ، من فقط نظاره گر بودم که ببینم پسرم چه واکنشی داره که همونجا قاطع چندبار گفت نه، مادره هم دید پسرم نمیده بیخیال شد رفت، بچه اش تا چند دقیقه یک ریز گریه میکرد، پسر من خیلی مهربونه وقتی دید اون بچه گریه میکنه فکر کرد کار اشتباهی انجام داده برای همین گفت مامان ماشینم رو به نی نی ندادم، گفتم تو صاحب وسایل خودتی همونجوری که اجازه نداری وسایل کسی رو به زور بگیری و قبلش باید اجازه بگیری کسی هم اجازه نداره به زور ازت چیزی بگیره اگر دوست نداشتی بدی اشکالی نداره. من اولش میخواستم مداخله کنم و بگم یکم بده نی نی بازی کنه اما وقتی وقاحت و پررویی اون مادر رو دیدم واقعا عصبی شدم که به زور وسیله ی یکی رو از دستش میگیره که بده بچه اش بازی کنه، بعد جالبه میدید که بچه اش داره به وسیله بقیه آسیب میزنه و پافشاری می‌کرد! کاش حریم ها رو از بچگی به بچه هاشون یاد بدن!
مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
خواهشا کسی نیاد اینجا نصیحت بنویسه راجع به چیزی که میخام بگم امشب پسرم رو برده بودیم پارک یه پارک تو یه منطقه ی بالا شهر همه بچه ها تو قیمت وسایل بازی خوشتیپ بودن و تمییز و مرتب پسر من افتاده بود دنبال بدتیپ ترین بچه ی دنیا والبته شلخته ترین و نچسب ترین که یعنی واقعا خواستنی نبود من اصلا به ایناش کار ندارم خیلی چرک بود و کفش نداشت جورابم نداشت فقط این یه دونه بچه تو پارک اینطوری بودپسر من ثانیه ای ولش نمی‌کرد مدام دنبالش میرفت هر کاری اون میکرد اینم میکرد با همون پاهای برهنه مثلا دویید رفت تو دشویی پارک که شوهرم بدو بدو رفت پسرم رو گرفت ما جفتمون خیلی مایه شدیم ولی من چیزی نگفتم بغلش کردیم رفتیم نگم چه اشکایی می‌ریخت واس اون بچه چون مطمئنم پارک نمیخاست اصلا بازی نکرد فقط چسبیده بود به اون رفتیم یه پارک دیگه که از دلش دراد مطمئنم باورتون نمیشه اینجا هم رفت نچسب ترین و نخواستنی ترین و کثیف ترین بچه رو انتخاب کرد ما شُکه شدیم شوهرم خیلی خیلی ناراحت شد گفت لابد بزرگم شه میخاد بره دنبال آدمای به درد نخور این بچه هایی که میگم دقیقا اونایی بودن که پدرومادراشون تو پارک ولشون کرده بودن واصلا نمیدونستن کجا هستن من بارها از پسرم وقتی میبرمش بیرون این حرکت رو دیدم ولی به شوهرم نگفتم ولی واقعا فکرم رو مشغول کرده چرا باید بره دنبال بچه های کثیف اونایی که کسی کاری باهاشون نداره شلخته هستن و......