خیلی از خانواده خودم ناراحتم!
سر این بچه خیلی دخالت کردن و حرفای. زشتی زدن
منو شوهرم قبل دنیا اومدن بچه توافق کردیم عکسی ازش برای کسی نفرستن و بهشون هم گفتیم ، ولی وقتی بدنیا اومد کلی اصرار که آره فامیل های ما می‌خوان بچه رو ببینن و منم گفتم که قرار شده نفرستیم و نفرستید . اما انقد اصرار کردن من علیرغم میل خودمم با شوهرم حرف زدم اون طفلی هم گفت فقط یکی ولی نشه هر روز از بچه بفرستن. اما جواب ما چی بود ؟ فکر کردید فقط شما بچه دارید و بچه شما فرق میکنه؟ نگران نباشید مردم خودشون از شما بیشتر بچه دارن و .... شوهرمم بخاطر من هیچی نگفت در آخر سر هم بدون توجه به ما دارن عکس اینور اونور می‌فرستن!
قبل زایمان هم گفتم اسم بچه رو احتمالا شکیبا بزاریم خیلی راحت گفتم چه اسم زشتی نزارید رو بچه و حتی خواهرم یکبار گفت انقد میام میگم زشته زشته که نذاری!
بعد زایمان هم که کلا هفت روز اومدن اما همون هفت روز رو چند بار گفتن چه اسنپ گرون شده. خواهرم حتی گفت ما ده روز بخوایم بیایم باید یک تومن فقط هزینه اسنپ بدیم و ...

موارد این چنینی زیاده، به شوهرم و خودم خیلی بی احترامی میکنن . گاهی حس میکنم انگار من فقط زاییدم و هیچ حقی به گردنش ندارم. خیلی راحت میگن دختر مارو چرا نمیارید ببینیمیش، دخترمو بده بغل کنم و....
بماند که هر بار تو بچه داری هم دخالت میکنند
خستم کردن .موندم چیکار کنم💔

۵ پاسخ

حس میکنم حساسی🙃

کمتر رفت و آمد کن و زیاد حساس نباش بدتر میشه هرچی گفتن توهم بخند باهاشون و بگو مطمئن باش اینطوری نمیشه که ببرنش اومدن ۷روز پیشت مدام از کرایه اسنپ گفتن بعد میان دخترتو میبرن

وااا عزیزم توهم هیچی نمیگی؟؟؟این بچه شماست غیر ازخودت وشوهرت کسی حق دخالت درمورد این بچه رو نداره ..یه مدت باهاشون رفت وآمد نکن عزیزم ناراحت نشو مقصر خودت هستی که دربرابرشون کوتاه میایی

میگن یکم بزرگتر بشه ما می بریمش خودمون دیگه بزرگش میکنیم😐 هر بار چندین مرتبه میگن اعصاب من بهم می ریزه و اینهمه تکرارش باعث میشه فکر کنم جدی جدی همچین برنامه ایی دارن!

بارها محترمانه تذکر دادم
حتی به خواهرم گفتم تو عکس بچه رو می‌زاری من راضی نیستم ، میگه فقط دوستام میبینن و با ناراحتی می‌ره و با مامانم پچ پچ میکنن و می‌شنوم چه حرفای زشتی میزنن...

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۴ ماهگی
نزدیکای ۵ صبح ی تایپیک از خستگیام گفتم مثل همه مادرا که خسته میشن منم خسته شدم مثل همه که حداقل ی تایپیک از دردودل هاشون میگن منم گفتم من اینجا خیلی خوندم این چیزا رو بعضی ها بچه اولشون وسنشون کمتر از من ولی میگن کم اوردن بعضی ها سر دومی یا سومی کم اوردن چون بچه دیگه ای هم دارن بعضی ها چون دوقلو دارن کم اوردن این چیزا طبیعی بعد ی بیعشور اومده میگه مگه مجبور بودی دومی رو بیاری !!!!!من هیچی نگفتم ولی با خودم گفتم مگه من اولین نفریم که از خستگیم گفتم؟؟!یاد کسایی افتادم که واقعا مجبور به بچه دار شدن بودن کسی رو میشناسم که چون بچه ش فقط یکی بود میخواستن طلاقش بدن یا کسی رو میشناسم که چون بچه پسر نداشت میخواستن طلاقش بدن گفتم طرف چرا انقدر بیعشور !!!من مجبور نبودم ولی همه بچه دوست دارن بچه داری هم سخت هم شیرین خود من ۳تا خواهر دارم میگم کاش بیشتر بودیم تک فرزندی بنظر من اصلا خوب نیست من خیلی ها رو دیدم که فقط ی بچه داشتن که متاسفانه یا فوت کرده یا از این فقط ی بچه داشتن پشیمون شدن ولی من خودم بیشتر از دوتا رو نمیتونم نگه داری کنم اما اگر آدم همه جوره شرایطش داشت چه بهتر که بچه های بیشتری داشت
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
یه سوال شما هم بعد از به دنیا اومدن نینی هاتون استرس گرفتید به هیچکس نمیتونید اعتماد کنید؟ من از مادرشوهرم چنتا چیز دیدم میترسم بچه رو بذارم پیشش 🥺 چند روز پیش رفتم آمپول بزنم مامانم و زنداداشم رفته بودن مسجد من نتونستم به مادرشوهرم اعتماد کنم بچه رو بذارم پیشش با خودم بردم اونم زنگ زد تا تونست دعوا و داد و بیداد کرد که قبل ۴۰ روز شب بچه رو بیرون نمیبرن
رو مادرشوهرم خیلی حساس شدم 😭 نمیدونم شاید بخاطر طرز حرف زدنشه که منو میترسونه اخه روزی که از بیمارستان اومدم پام دمپایی بود من به شوهرم گفتم با این دمپایی از ماشین پیاده نمیشما مادرشوهرم گفت تو پیاده نشو ما سه تایی میریم یا مثلا میگه این بچه شبیه باباشه اینو بده به ما یکی دیگه واسه خودت بیار تو بیمارستانم که کلا منو فراموش کرده بود کلا پیش بچه بود سر شیردادن منو اذیت میکرد یه بارم دیدم پوشک رو بدون این که چسبش رو باز کنه از پای بچه کشید بیرون
الان میترسم بچمو بذارم پیشش فقط به دو سه نفر اعتماد دارم مامانمو زنداداشم و خواهرم شوهرمم خوب نگه میداره
مامان فرهان مامان فرهان ۴ ماهگی
سلام به همگی
بلاخره نوبت منم رسید که بگم منم زایمان کردم و شکرخدا با موفقیت از پروسه زایمان گذر کردم ،
راستش همیشه هروقت حرف بچه میشد میگفتم روز زایمان روز مرگ منه ، انقدر که می‌ترسیدم، همیشه نگرانی و استرس تو لحظات بارداری باهام بود که من چجوری زایمان کنم ، ولی وقتی نصف شب خیلی یهویی کیسه آبم پاره شد فقط تا مسیر بیمارستان رو استرس داشتم که یه وقت مشکلی پیش نیاد برای بچه ، ولی وقتی وارد زایشگاه و اتاق عمل شدم اصلا استرس نداشتم همش می‌خندیدم حتی با خانم دیگه که تو زایشگاه بود باهاش بابای میکردم و می‌خندیدم 😁😅، بعد بهم میگفتن چه ذوقی هم داره 😂، اصلا حتی موقع عمل هم استرس نداشتم و کاملا راحت و باهاشون قشنگ همکاری میکردم ، حتی وقتی دکتر بیهوشی اومد و گفت باید بیحس بشی خوشحالم شدم از خدامم بود ، انقد باحال بود اتاق عمل
اینارو توضیح دادم که بگم پروسه زایمان خیلی راحت بود ، انقد راحت بود که منی که روز زایمان رو روز مرگ خودم میدونستم ، الان دلتنگش شدم ، دلم برای پروسه زایمان تنگ شده ، دوست نداشتم از بیمارستان بیام خونه ، انشاالله بچه بزرگ تر بشه میرم سراغ بچه بعدی...
معصومه معصومه قصد بارداری
خانوما تو تایپک قبلی که درمورد حال خواهرزاده همسرم گفتم من کلا حدود 10 ماه میشه اصن با خانواده همسرم چنان رفت آمدی ندارم البته بخاطر اینکه خواهرشوهرم بهم تهمت بی حیایی زد به بچه هام گفت حرومزاده اومدن به همسایه های مامانم گفت که بچه های اون از برادرم نیستش و فلان بعد وقتی هم که دخترم به دنیا اومده تا الان نیومدن دیدن بچم نه بیمارستان نه خونه نه زنگی بعد من چون چند روز بود همش همسرم می‌گفت محمد حالش بده خواهرزادش دلم طاقت نیاورد رفتم دیدم همشون داغون شدن بچه هلاک شده اصن تو وضعیتی بودن افتضاح بعد اینا واقعاً منو خیلی اذیت کردن تو دوتا زایمانم منو به گریه انداختن جوری که سر پسرم از سر ناراحتی من شیرم نیومد چند روز پیش بازم ناراحتم کردن باز به گریه انداختنم همسرمم اصن عین خیالش نیست من رفتم حموم غسل کردم و وایسادم زیر دوش رو به قبله گفتم خدایا من کاری ندارم ولی خدای منی اگه میبینی چجوری منو به گریه انداختن به گریشون بنداز دیگ صبرم تموم شده با اینکه براشون خیلی ناراحتم ولی راستش فقط برای حال اون بچه ناراحتم نه برای حال بقیشون واقعاً هم دوست ندارم بچه اونجوری عذاب بکشه