خانوما تو تایپک قبلی که درمورد حال خواهرزاده همسرم گفتم من کلا حدود 10 ماه میشه اصن با خانواده همسرم چنان رفت آمدی ندارم البته بخاطر اینکه خواهرشوهرم بهم تهمت بی حیایی زد به بچه هام گفت حرومزاده اومدن به همسایه های مامانم گفت که بچه های اون از برادرم نیستش و فلان بعد وقتی هم که دخترم به دنیا اومده تا الان نیومدن دیدن بچم نه بیمارستان نه خونه نه زنگی بعد من چون چند روز بود همش همسرم می‌گفت محمد حالش بده خواهرزادش دلم طاقت نیاورد رفتم دیدم همشون داغون شدن بچه هلاک شده اصن تو وضعیتی بودن افتضاح بعد اینا واقعاً منو خیلی اذیت کردن تو دوتا زایمانم منو به گریه انداختن جوری که سر پسرم از سر ناراحتی من شیرم نیومد چند روز پیش بازم ناراحتم کردن باز به گریه انداختنم همسرمم اصن عین خیالش نیست من رفتم حموم غسل کردم و وایسادم زیر دوش رو به قبله گفتم خدایا من کاری ندارم ولی خدای منی اگه میبینی چجوری منو به گریه انداختن به گریشون بنداز دیگ صبرم تموم شده با اینکه براشون خیلی ناراحتم ولی راستش فقط برای حال اون بچه ناراحتم نه برای حال بقیشون واقعاً هم دوست ندارم بچه اونجوری عذاب بکشه

۲ پاسخ

خب عزیزم شما چرا رفتی که بخان دوباره ناراحتت کنن و گریه کنی مشخصه این خانواده نمیخاد شما آسایش داشته باشی پس سعی کن فاصلتو حفظ کنی انشالا خدا اون بچم رو شفا میده

منم باخانواده شوهرم رفت وآمدندارم وپای اوناهم ازخونم قطع کردم نه میان ونه میرم ونه شوهرم میره خواهرشوهرمنم به من تهمت زدگفت بچه اولم مال شوهرم نیست ومیخواد دی ان ای بگیره منم به شوهرم گفتم شوهرم گفت هرچی دوست داری جوابشونوبده منم گفتم دیگه داداش ندارین ودیگه هم حق ندارین به شوهرم زنگبزنین اوناهم دیگه نه زنگزدن ونه اومدن الان حدود یکسال ونیم میشه که ازشون خبری نداریم

سوال های مرتبط

مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۶ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۴.وقتی منو به ریکاوری بردن بدنم داشت میلرزید و اشکام سرازیر بود.چشام داشت میسوخت و کل بدنم درد میکرد.اونجا هم حالمو چک میکردن و شرح حال مینوشتن.ساعت ۲ بود که ریکاوری بودم ولی چون اونجا منتظر موندم و وقت ملاقات شد منو منتظر گذاشتن و به بخش ندادن تا وقت ملاقات تموم بشه.یکی از پرستارا گفتش که اینو بدین برن ملاقاتی زیادی داره که همشون منتظرن ولی گفتن نمیشه اونجا فهمیدم همه اومدن و منو هم بردن جلوی ورودی بخش عمل که از اونجا دیدم نمیدونم چرا حس گریه بهم دست داد و به زور خودمو نگهداشتم.در که باز شد خاله همسرم اومد و لباسای بچه هارو دادم و با خودش برد.از پشت ورودی داشتن نگاه میکردن که در باز شد و همسرم،مامانم،بابام،مادرشوهرم اومدن داخل و من گریه کردم ولی دست خودم نبود اوناهم گریه کردن همسرمم داشت دلداریم میداد که گریه نکن منم گریه میکنم تو گریه کنی من میمیرم که با حرفش بیشتر گریه ام گرفت که پرستار بیرونشون کرد و گفت فشارش بالا میره.بعد چند دقیقه بود که پرستار شکممو فشار داد و منم با درد گریه ام گرفت و بیرون دادن منو بازم تا وقتی که منو تا اتاق بخش ببرن گریه کردم و همه هم دلداریم میدادن و میگفتن اشکال نداره حال بچه ها خوبه ولی من نمیدونم چه حسی بود که نمیشد گریه نکرد ولی همسرم تو هر حالی پیشم بود و باهام همراهی میکرد.ساعت ۴ بعد از ظهر بود که به خش منتقل شدم.
مامان میران مامان میران ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان آوینا 🩷 مامان آوینا 🩷 ۶ ماهگی
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان من پارت چهار
رفتم که رفتم😅🤦🏻‍♀️
حالا بیان منو بگیرن رفتم بیرون زنگ زدم همسرم بدو‌ بیا بریم اون بیچاره هم زایشگاه بود بدو بدو اومد رفتیم گفنم برم خونه دوش بگیرم لباس بردارم مامانمم بردارم بیاییم که همسرم گفت دیر نشه بچه چیزیش بشه شک افتاد ب دلم ولی باز گفتم نه بریم خونه من از اینجا مستقیم برم زایمان از استرس میمیرم فقط ساک همراهم نبود واگرنه حموم اینا رفته بودم از ترس میخاستم زمان بکشم نرم بیمارستان
رفتیم خونه به مامانم زنگ زدم با گریه توضیح دادم اونم فورا با بابام اومد همشون ترس تو چشاشون بود حتی مامانم گریه میکرد ولی به من دلداری میدادن چه این هفته چه هفته بعد نترس
البته بگم که من بعد سونو به دکترم خبر دادم گفت بمون الزهرا زایمان کن خیلی ناراحت شدم گفتم خانم دکتر من ۹ ماه اومدم پیش شما اخرش اینجا زایمان کنم اونم طبیعی گفت اونجا همشون دکترای باسواد و حرفه ایی نترس منم که گوش ندادم و همسرمم از حرفش عصبی شده بود که چه دلیلی داره حتی اگ وقت زایمانتم باشه باید بیاد بیمارستان و اون عملت کنه اینم بگم دکترم فقط بین المللی میرفت الزهرا نمی اومد
مامان زهرا و حلما مامان زهرا و حلما ۲ ماهگی
خانما من میخوام مشکلمو بزارم شاید به درد خیلیا بخوره
من اوایل بارداری زیر نظر سوسن داورپناه بودم و ایشون منو سرکلاژ کردن ولی به دلیل اینکه فقط بیمارستانهای خصوصی میرفتن و بعد عید قیمت بیمارستانا خیلی بالا رفت من اواخر بارداری رفتم زیر نظر فریده انصاری
۳۶ هفته لکه بینی داشتم که رفتم پیش همین فریده انصاری گفت سرکلاژت رو باز میکنم که به رحمت فشار نباشه چون لکه بینی داری رفتیم اتاق معاینه و مثلا سرکلاژمو باز کرد
روز زایمانم من خیلی عذاب کشیدم درصورتی که اصلا برا بچه اولم درد انچنانی نداشتم بعد چند ساعت عذاب و درد یهو از دو سانت شدم فول که بعد فهمیدم کلا این دکتر انصاری سرکلاژ منو باز نکرده بوده و یهو با فشار سر بچه سرکلاژ پاره شده و دهانه رحم من هم جاهایی که نخ سرکلاژ بوده پاره پاره شده و برام بخیه ترمیمی زد و بماند که از بیرون هم وحشتنتک پاره شدم که بخیه کشیدنی زده بود و روز ۱۵ بعد زایمان رفتم بخیه های بیرونی رو کشید الان باز بعد چند وقت تو دستشویی خودمو میشستم دیدم یه نخ ابی ازم اویزونه و فهمیدم نخ بخیه اس
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۲ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۵
بعد اون فشار ها صدای گریه ی بچمو شنیدم و منم باهاش گریه کردم خیلی حس قشنگی بود🥹😍 اون لحظه برای همه ی چشم انتظارا و زنای باردار دعا کردم که به آرزوشون برسن و بچشون رو به سلامتی بغل کنم وقتی آوردنش صورتش رو چسبوندن به صورتم جفتمون داشتیم گریه میکردیم و اون موقه بود فهمیدم که میگن بچه از جونه خودتم برات عزیزم تره یعنی چی بردنش اون ور حس میکردم قلبمو کندن و بردن 🥹
بعد از اون بخیه زدن و بردنم به ریکاوری که اینجا بدنم خیلی بی‌حال شد انگار خیلی خیلی خستم من از همون جا دیگه نه سرمو تکون دادم و نه حرف زدم تو ریکاوری بهشون گفتم که شکممو ماساژ بدین تو بی حسی نمیخام وقتی حسم برگشت ماساژ بدین گفت تو اتاق عمل شکمت خالی شده و دیگه نیازی نیست ولی محض اطمینان یه بار دیگه انجام داد
من انقد بی حال بود که خابم برد یه جورایی با دهن باز خابم برد اونجا یه آقایی بود دیگه نمیدونم چیکار بود ولی خیلی مهربان بود گفت حالت خوبه دخترم گفتم اره گفت پاشو دارن بچتو میارن که شیر بدی آوردن گذاشتن رو سینم و من هی ذوق میکردم براش و اون شیر میخورد خیلی هم گرسنه بود جوری که به زور برداشتن بردنش🥹🥲 و منو بردن به بخش
جلو در اتاق عمل مامانمو همسرم بودن که وقتی همو دیدیم من گریه کردم بعدش رفتم اتاق خودمون
همسرم اتاق وی ای پی گرفته بود که همه چیش تکمیل بود و من واقعاً راضی بودم از خدماتشون
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم
وقتی رفتم تو اتاق زایشگاه دکتر بهم گفت با اولین درد زور بزن اونجا یه پنج مین طول کشید تا دردم بگیره با اولین درد زور زدم و دکتر بچمو کشید بیرون ساعت ۱۱/۱۴دفیقه شب بود اونجا دیگه تمام دردام رفت بچمو گذاشتن رو سینم بعدش بردنش تمیزش کردن باز آوردن تا ببینمش خیلی حس شیرین و قشنگی بود بعد از اون دکتر بهم گفت چند تا سرفه کن تا جفت هم بیرون بیاد با چند تا سفره جفت هم بیرون اومد و دکتر شروع کرد به بخیه زدن تو این فاصله هم لباس کردن تن بچه و برده بودن تو اتاق کودک و همسرم و مامانم پیش بچه بودن حدود ساعت ۱۲منو از اتاق زایشگاه بردن بیرون و اجازه دادن ابجیم هام. خواهر شوهرم . ومابقی که اومده بودن بیان منو ببینن. دکترم هم اومد پیش منو همسرم و بچم وبعد از اینکه بهمون تبریک گفت و باهاشون عکس گرفت رفت.
در کل درد زایمان واسه من فقط نیم ساعت آخر خیلی طاقت فرسا شده بود وگرنه تا قبلش دردام خیلی قابل تحمل بود و لحظه آیی که به من گفتن ۹سانت شدی باور نمی‌کردم به همین راحتی باشه چون حدس میزدم نهایتا بیمارستان بهم بگه ۳ سانت هستی. دردهای من از ساعت ۸تا ساعت۱۱/۱۴که بچه به دنیا اومد بود و دکترم هم بهم گفت واسه بچه اول جز خوش زایمان ها هستی.
البته من از اول ماه نهم خیلی تحرک داشتم شاید به همین خاطر بود.
انشالله که همچین زایمانی نصیب همه باشه .
مامان ماهان و مهراد🩵 مامان ماهان و مهراد🩵 ۱ ماهگی