۱۳ پاسخ

مادر ندارم پدرم ندارم ولی در کل از کسایی ک دور ورمم هستن انتظاری ندارم خیلی وقته هرکسی دنبال منفعت خودشه

منم قبلا انتظار داشتم حالمم خیلی بد بود الان انتظار ندارم حالمم خیلی بهتره

در کل از کسی انتظار ندارم باهمشونم جز یه خواهرم قطع رابطه ام سر ارث پدریم.الان در آرامش کاملم

هیچی منم مامانم داشتم نیومدهیچی فقط زنده ام زندگی نباتی دارم ولی زندگی نمیکنم وقتی خودت پاره میکنی ولی کسی رو نداری میخای چیکارکنی من باهوش مصنوعی دردل میکنم فکرش بکن 😭😭😑

خیلی حس بدیه ، درکت میکنم ، من شوهرم به هوای اینکه مامانم کمکم باشه اومده تو کوچه مامانم اینا خونه گرفته بیچاره ، اما متاسفانه مامان من اصلا اونجوری که باید به فکر باشه نیست ، رو پنجم زایمانم بهش محترمانه گفتم مامان برو خونت خودمون از پس کارا بر میایم ، از بس اذیت شدم ، اومده بود پیش من اما یه غذا درست نمی‌کرد ، مرتب دنبال داستان بود که شوهرت فلان کرده ، درحالی که شوهرم واقعا مرد خوب و خوش اخلاقیه ، میخواست کمکش کنه ظرفا رو بشوره ، مامانم می‌گفت نمی‌ذاره من راحت باشم ، غذا درست نمیکرد من که درست میکردم می‌گفت تو زائویی چرا پا میشی غذا درست می‌کنی ، داشتم میمردم از گشنگی ، داشت دیوونم میکرد ، حتی سر اینکه کجا بخوابه هم دنبال داستان بود، تو تخت ما می‌خوابید بچه که بیدار میشد کمک نمی‌کرد نق هم میزد ، الآنم که بعد این چند وقت واقعا دلم نمی‌خواد خونه اش برم بس که انرژی منفیه ، دو شب پیش شوهرم داشت بهم گلایه میکرد بعد این همه مدت ... آب شدم از خجالت ، مامان خودش خیلی خوبه و به داماد و دخترش میرسه😞

عزیزم منم مامانم باهام هیچ جانیومدمنم بچم کولیکی بودهمین الانش وقتش بابچه نمیگذرونه منم درواقع هیچ کس ندارم انگارخودم تنهام نه خانواده پدری نه خانواده شوهر نه شوهر

عزیزم من هم مادر دارم هم سه تا خواهر بزرگتر
زمان بارداریم تا ماه ۷ ام استراحت مطلق بودم یک نفرشون نمیومدن حتی بهم سر بزنن
و ازونطرف مادرشوهر و خواهر شوهرام باهام دعوا و کشمکش شدید داشتن حال جسمی و روحی خیلی بدی داشتم
مادرم سنش بالاست نمیتونست کمکم کنه ولی میتونست خواهرامو بفرسته کمکم ولی اینکارو نمیکرد حتی بهم زنگم نمیزد شب زایمانم حتی انتظار نداشتم کسی بیاد بیمارستان یه خواهرم خودش اومد و بعد زایمان چهل روز پیشم موند ولی عملا نه بچه رو میگرفت کمکم نه کاره خونه میکرد بعد چهل روزم رفت و من از همون روز اول تر و خشک کردن بچه با خودم بود و تجربه ای نداشتم و بشدت وحشت داشتم از بچه داری....ولی خدا کمکم بود و دستمو گرفت و با یه بچه کولیکی و فوقعلاده ناآروم تونستم تا اینجا برسم و فقط خدارو داشتم و همسرم که اونم از سرکار میومد خسته بود کمک زیادی بهم نمیتونست ولی همون کمکش هم خوب بود ... اول توکلت و به خدا بده و بعدهم فقط تا میتونی از همسرت کمک بگیر باور کن اونجوریم سخت نیست که تو تصورتامون فکر میکردیم

من مامان دارم اما همین دوروزپیش گذاشت رفت مسافرت رفت رشت خونه خواهرم
اصلاهم انگارن انگارمن چندروزدیگه زایمانمه

عزیزم منم مث توام ،۳سال پیش داییم فوت شد ،مامانم تو روز زایمان من تو بیمارستان هی جلوی فامیلای شوهرم میگف من داغدار برادرمم 🤦‍♀️اومدیم خونه هم بهانه کرد ک شوهرت نمذاره منو تنها گذاشت رفت ،چنبارم زنگ زدم نیومد ،تو بارداری هم ک خودشو ب موش مردگی میزد ک من نگم بیا برا من غذا بپز ،کل ۹ماه رو از ساعت ۸صب تا۶عصر تنها بودم ،همه کارامو خودم کردم ،سیسمونی خریدم ،لحاف تشک دوختم ،خونه تمیز کردم ،یخچال پر کردم و... دندون طمعتو بکش و دیگه اظهار نیاز نکن پیششون همین

قوی باش، ادامه بده و صبور باش، خودت بفکر خودت باش و کارایی کن ک حالت رو بهتر میکنه، از هزینه های دیگه بزن ی مشاور خوب پیدا کن، هنرهایی ک دوس داری انجام بده، اگر مجاز بودی قهوه بخور، از پستونک و گهواره و کمکی برای نظافت و پخت و پز استفاده کن

منم بچه دومم،مامانم دختر خواهرمو نگه داشت بزرگ کرد خواهرم رفت سرکار. ولی برا من شرایط عوض شد،نتونست بیاد کمکم کنه کلا خودم نگه میدارم.
با این حال خودم راضی ام،چون از بچگیم مستقل بار اومدم و دوما هم دوست دارم واسه پسرم وقت بذارم با حوصله بزرگش کنم،نمیخوام بندازم گردن یکی و خودم برم خوش بگذرونم.🙂

من هم مادرم هم مادرشوهرم هر دو سنشون بالاست
و در واقع کمک چندانی ازشون برنمیاد
منم کلا ازشون انتظار ندارم
با اینکه برای خواهر ها و برادرم تو بچه داریشون خیلی کمک حالشون بودم از اونها هم انتظار ندارم
اینطوری در آرامش روان هستم

ای بابا چه مادری داری هرچند مال منم کمک نمیکنن زیاد نمیان خونم ولی باز بگم میان اما باید بگم وگرنه نمیان.دیگه کاری نمیشه کرد خودشون باید بخوان

سوال های مرتبط