۱۵ پاسخ

معمولا مادرشوهرا خودشونو میزنن به اون راه.همه چیو وظیفه مامان دختر میدونن
قهر نکن،برو خونشون اما مث خودش رفتار کن.

ول کناااا. از مادر شوهر چه توقعی داری .
هیییییییچ کس تاکید میکنم هیچ کس خانواده خود آدم نمیشه .
توام توقع بزار کنار ، هر موقع دعوت کردن برو هر موقع هم نکردن کون لقشون 😁

نمیدونم چند ساله ازدواج کردی؟!اما از من به تو نصیحت.به این جیزا توجه نکن.چون این وسط فقط خودت اذیت میشی.
مثه من موقعی که خواهر شوهرم فهمید حامله هستم،فقط یتبریک خشک و خالی گفت.تو این مدت یکبار زنگ نزده حالمو بپرسه.
به شوهرم گفتم،میگه شعورش در همین حده،فراموشش کن،ذهن خودتو درگیر چیزای الکی نکن.
اینجور اتفاق ها که میوفته،من فاصلم رو باهاشون بیشتر میکنم،خیلیم بیشتر،که توقع نداشته باشم ازشون.فقط در حد سلام خدافظ.همین

شرمنده ولی چون عین مادر شوهرم هست میگم.
حسود عوضی
به روی خودت نیار
فقط خوشبخت باش تا بمیره از حسادت
با همسرت انقدر شاد و خوشحال باش تا دق کنه این آدم بد ذات.
هرگز ازش توقع نکن.رها کن این زن رو.
و با همسرت توی یک تیم باش

بهتر من از خدامه ابنطوری باشن🤪

مادرشوهر و خواهر شوهر و کلا خونواده شوهر عمدا اینکارا رو میکنن،من و شوهرمم کلیییی تو هر موقعیتشون بهشون محبت کردیم و از وقتی باردار شدم دریغ از ی محبت کوچیک،حالم ازشون ب هم میخوره دیگع قبلا فک نمیکردم انقد عوضی باشن

بابا ولکن چه توقعی از اینا داری من دور از خانواده ام تو غربتم یه دوستم ندارم یه بار به خودشون زحمت ندادن احوالمو بگیرن اصلا واسه بچم ذوق ندارن فقط اسم انتخاب می‌کنه عیدی رفتیم پیشش یه شب هوار شد سرم بدون اینکه یه بشقاب جابه جا کنه بخداااا مردم دو روز از کمر درد کلا باید محلشون ندی من نه میرم نه میام بیشعورای گاو با مامانمم لجه به شوهرم گفتم دیدن بچه نیاد اگه میخواد با مامانم دعوا راه بندازه روز خوشمو خراب کنه

من بودم نمیرفتم که پرسجو‌کنه چرانیومدین بهش بگم علتو
ولی کلا مثل خودش رفتار میکردم
البته که خیلی بی منظور رفتار کرده مادرشوهرت تاالان

از کی چه توقعه ای داری خدایی
اسمش روشه مادرشوهر،حداقل خوبه یه رنگه،دو رو بازی در نمیاره جلوت یه مدل پشت سرت یه مدل،مادر شوهر من جلو پسرش و بقیه جوری رفتار میکنه که همه میگن خوش بحالت،ولی پشت سر جوری شوهرم و پر میکنه که هیچ جوره نمیتونم ثابت کنم وقتی هم به بقیه پسراش و دخترش میگم جوری مظلوم نمایی میکنه و قسم میخوره بازم اون بی گناه و مظلوم میشه من ادم بده،

یه بار رفتم خونه دختر خالم فهمید،دیگه شوهرم نذاشت برم،شوهرم گفت از این به بعد باهم میریم،از حرفا شوهرم میفهمم مادرش حرف یادش میده


نمیدونم چرا این حرفا و اینجا گفتم ولی خیلی دلم گرفته،حتی شبا خواب میبینم تو خواب حرص میخورم چرا نمیتونم ثابت کنم مقصره

ول کنا
همینکه دخالت نمیکنه برو سجده ی شکر به جا بیار😁

خخخخ مال من همه اینا که گفتی داره ولی کلا 3 سال دعوتمون نکرده خونشون تو بارداریم اصلااا

بنظرم نرو
اگرم رفتی مطرح کن که ناراحت شدی
زنگم زدن بگو تا نگی اونا نمیفهمن که ازشون ناراحتی
بعدم یه سریا میگن مادرشوهر همینه توقع نداشته باش چرا نداشته باشی؟
اونم مادر همسرته
و قراره مثل مادر تو مادربزرگ شه باید حد و حدود خودش بدونه

کلا مادرشوهرا انگار طلبکارن ازمون!برو برعکس برو پذیرایی هم شو ی ظرف غذام وردار بیارخونه بگو حالم خوش نیست نمیتونم کارکنم

حتی اگر خونه مامانت بودی ، بچه پسر اونو حمل میکنی باید یه سر عیادتت میومد!
توام با زبون خوش این موضوعات رو به همسرت مطرح کن و بگو ترجیح میدم رفت آمدم رو‌ محدود بکنم🤐

به شوهرت بگو که معذبی و دلخوری

سوال های مرتبط

مامان هدیه حضرت رقیه مامان هدیه حضرت رقیه روزهای ابتدایی تولد
سلام به همه 💖
من یه مامان اولی هستم مثل خیلیاتون، یه مامان اولی دهه هشتادی☺️ با کلی استرس واسه زایمان که روز به روز داره بیشتر میشه و سعی میکنم کنترلش کنم‌🥴.
یه مامان با کلی برنامه واسه بعد زایمان. خیلیا میگن بعد زایمان نمیتونی و وقتش رو نداری به کارای دیگت رسیدگی کنی🙃. حرفشون بیشتر از اینکه منو بترسونه عصبیم می‌کنه. من یه مادرم اما دلم میخواد در کنارش شغلم رو داشته باشم من یه مادرم و می‌خوام با ارشد بخونم من یه مادرم و دلم میخواد بعد زایمان به اندام مناسب برسم و کلاس های ورزشی برم . من یه مادرم اما در کنارش یه آدمم یه زنم یه دخترم😇. من یه مادرم و دوست دارم پیشرفت کنم . من یه مادرم که کلی ترس توی وجودم دارم از درد زایمان گرفته تا هزینه هاش . مخصوصا از این پوستم شل بشه یا حتی نتونم از دست زایمان بر بیام. فارغ از همه ی این ها من هم آینده ای دارم که دوست دارم پیشرفت کنم دوست دارم به خودم برسم و این به این معنی نیست که مادر بدی باشم یا کم کاری کنم. من یه مادرم و پسرم رو خیلی دوست دارم و پیشرفت من به پیشرفت پسرمم کمک می‌کنه و مطمئنم در آینده بابتش ازم تشکر می‌کنه 🤍💖🩵
مامان ابریشم مامان ابریشم ۱ ماهگی
مامان پسر و دختری 🤰 مامان پسر و دختری 🤰 هفته سی‌وسوم بارداری
من زایمان قبلیم امدم خونه واقعا شرایط سختی رو گذروندم چون شهر دیگه بودیم هم خانواده خودم هم خانواده شوهرم آمدن و موندن تا ده روز خونمون اینا به هم نمی ساختن هی تیکه بار هم می‌کردن اینا به کنار . خیلی دخالت می‌کردن مثلا بچه ام زردی داشت من میخواستم بستری بشه نزاشتن یکی واسه خودش زنگ میزد نوبت واسه حجامت می‌گرفت یکی تو آشپزخونه برا بچه چیزی درست میکرد بهش میداد ترنجبین و عسل و اینا من می‌گفتم ندید بهش.از اون طرف یکی برای خودش بچه برمیداشت پوشک میکرد شیر نداشتم کم بود هرکسی واسه خودش شیر درست میکرد .اصلا یه وضعی بود جمعیت هم زیاد بود هم خواهر شوهرام بودن هم زنداداشم م ابجیم و مامانم و مادر شوهرم همه هم بچه کوچیک داشتن اصلا مهد کودک بود .روز سوم چهارم دیگه بریده بودم دیگه واقعا نمیکشیدم به شوهرم گفتم من بچه رو بر میدارم میرم بستری میکنم هر موقع خونه خلوت شد میارمش رفتم دکتر آزمایش زردی گرفت گفت بالاعه باید بستری بشه گفتم قربون دستت خودم همراهش شدم نزاشتم اصلا کسی بیاد راحت بچه داری کردم و شیرم زیاد شد و استرسم کم شد وقتی برگشتم خونه دیگه دیدم چند تاشون رفتن و کم شدن و بقیه هم دیگه کم کم رفتن .این دفعه هم همینطور شاید باشه ولی چون مهر میشه زایمانم میگم بچه مدرسه آیی دارن نمیتونن بمونن خیلی حالا کاری به موندنشون ندارم مهمون حبیب خداست .نمی‌دونم چیکار کنم مثل دفعه پیش آنقدر دخالت نکنن دوست دارم خودم کاراشو بکنم خودم نظر بدم چه کنید دوست دارم فقط مامانم یا مادر شوهرم پیشم بمونن کسی دیگه نمی‌خوام بمونن چیکار کنم
مامان آقا کیان ❤️ مامان آقا کیان ❤️ ۱۱ ماهگی
سلام مامانا یه تجربه بزارم هیچوقت شب نرین بیمارستان اگه هم درد داشتین همون روز برین چون ماماهای شیفت شب اصلا خوب نیستن من دیروز درد داشتم رفتم بیمارستان مامای شیفت روز معاینه کرد گفت دوسانت باز شدی بعد نوشت برا سونو گفت تااونموقع پیاده روی کن که اگه سه سانت شدی بستری بشی منم تااونموقع راه رفتم یعنی حدود دو ساعت بعد رفتم سونو راستی یه نکته توجه کنین اگه وزن بچه پایینه بستنی سنتی بخورین وزن قشنگ می‌ره بالا من 32.6وزن بچه1872بودش از اون به بعد بستنی خوردم دیروز سونو دادم3خورده شده بود بعد اینکه سونو دادم ج بردم به مامای شب نشون دادم که مجدد هم خواست معاینه کنه هم خیلی بد معاینه کرد یعنی نمیتونم دستشو چجوری کرد چون من تاحالا چندبار معاینه شدم اصلا درد و این مدلی نبود برگشت گفت یه سانتی یعنی انگار جایی که بیشتر بشه کمتر شده...منم گفتم یه سانت هفته پیش بودم الان ماما شیفت قبل گفت دوسانت خلاصه بخاطر زایمان که بخواد باآمپول فشار باشه اینا بستری نکرد میخواست بخاطر اسهال بستری کنه که منم اومدم خونه
مامان کوچولو مامان کوچولو ۴ ماهگی
باور میکنید با وجود مادرو دوخواهر کسیو ندارم باهاش درد دل کنم
۵سال پیش با نارضایتی پدرمادرم ازدواج کردم بعدش خدا بهم یه پسرداد روز زایمانم هیچکدومشون نیومدن بیمارستان خیلی احساس تتهایی و بدبختی داشتم این چند روز که بیمارستان بودم فقط گریه میکردم تموم شداون دوران الان خدا بهم یه فرشته ی دیگه داده با اینکه الان شوهرمو خیلی قبول دارن و شوهرمم خیلی باهاشون خوبه دیشب مادرم بهم گفت یه فکری به حال خودت بکن فک نکنم ما بتونیم بیایم بیمارستان(اخه یه کار خونگی دارن بخاطر اون میگفت)منم گفتم مامان نمیشه یه هفته بخاطر من تعطیل کنید گفت نه اصلا نمیشه😔ینی احساس میکنم من هیچی نیستم برا مادرم درصورتیکه برای خواهر بزرگم که بچش به دنیا اومد مثل پروانه به دورش میچرخیدن
بعضی وقتا احساس میکنم من دختر این مادر نیستم چطور یه مادر میتونه بچشو تو همچین روزی ول کنه اخه ما خودمون هممون زنیم میدونیم که وقتی زن بچه دار میشه چقد از نظر جسمی روحی خستس و واقعا احتیاج داریم یکی مثل مادر یا خواهرمون پیشمون باشن
هرچند شوهرم میگه تا منوداری غصه نخور یه ماما میگیرم هر کاری داشتی به اون بگو نمیذارم هیچ کمبودی احساس کنی ولی چه کنم دلم باز اروم نمیگیره باز اشکم میریزه😔