باور میکنید با وجود مادرو دوخواهر کسیو ندارم باهاش درد دل کنم
۵سال پیش با نارضایتی پدرمادرم ازدواج کردم بعدش خدا بهم یه پسرداد روز زایمانم هیچکدومشون نیومدن بیمارستان خیلی احساس تتهایی و بدبختی داشتم این چند روز که بیمارستان بودم فقط گریه میکردم تموم شداون دوران الان خدا بهم یه فرشته ی دیگه داده با اینکه الان شوهرمو خیلی قبول دارن و شوهرمم خیلی باهاشون خوبه دیشب مادرم بهم گفت یه فکری به حال خودت بکن فک نکنم ما بتونیم بیایم بیمارستان(اخه یه کار خونگی دارن بخاطر اون میگفت)منم گفتم مامان نمیشه یه هفته بخاطر من تعطیل کنید گفت نه اصلا نمیشه😔ینی احساس میکنم من هیچی نیستم برا مادرم درصورتیکه برای خواهر بزرگم که بچش به دنیا اومد مثل پروانه به دورش میچرخیدن
بعضی وقتا احساس میکنم من دختر این مادر نیستم چطور یه مادر میتونه بچشو تو همچین روزی ول کنه اخه ما خودمون هممون زنیم میدونیم که وقتی زن بچه دار میشه چقد از نظر جسمی روحی خستس و واقعا احتیاج داریم یکی مثل مادر یا خواهرمون پیشمون باشن
هرچند شوهرم میگه تا منوداری غصه نخور یه ماما میگیرم هر کاری داشتی به اون بگو نمیذارم هیچ کمبودی احساس کنی ولی چه کنم دلم باز اروم نمیگیره باز اشکم میریزه😔

۵ پاسخ

عزیزم خداروشکر در کنار اینکه خانوادت درک ندارم ،درکنارش یه شوهر باشعور با درک بالا بهت داده و خودش هواتو داره و نیاز به کسی نداری

من الان ۸ ماهمه مامانم فقط ۸ روز اومد پیشم(یه شهر دیگه اس)اونم مجبور بودم خودم بهش گفتم که اومد،آمینوسنتز کرده بودم
خواهر ندارم
درد و دلاتو رو کاغذ بنویس عزیزم
منم مثل شما برای زایمان فکر ماما همراه تو بیمارستان و پرستار تو خونه رو دارم تا راه بیوفتم
از هیچکس هیچ انتظاری نداشته باش و مقایسه هم نکن که هوای خواهرتو دارن
شرایط سختی رو داری تحمل میکنی منم درکت میکنم

عزیزم خیلیا شرایط شما رو دارن

مهم اینه که همسفر زندگیت انسان هستش و درکت میکنه
مطمئن باش اگه به میل اونام ازدواج میکردی باز همین رفتار رو میکردن

عزیزم چه شرایط سختی🥺
ان شالله خدا برات جبران کنه

سوال های مرتبط

مامان هامین🩵👼🏻 مامان هامین🩵👼🏻 ۲ ماهگی
این چند روزی که پسرم اومده پیشمون پر از استرس و ترس از اینک نکنه نتونم ازش خوب مراقبت کنم گذشت 🥲
با هر گریه اش گریه کردم تموم زندگیم خلاصه شده تو حال خوب پسرم👼🏻
مادر بودن خیلی سخته من همیشه وقتی مامانم میگفت مادر میشی میفهمی به مسخره میگرفتم و میخندیدم ولی الان با پوست و گوشت و استخونم میفهمم که مادر بودن یعنی چی🫠
خیلی احساس درموندگی میکنم همش فکر میکنم من به تنهایی نمیتونم این موجود کوچولو که کل امیدش به منه رو بزرگ کنم احساس میکنم کافی نیستم احساس میکنم مادر بدیم که پسرم سینمو نمیگیره و مجبورم شیرمو با شیردوش بدوشمو بهش بدم
هر سری که کشنده و سینمو نمیگیره تمام دنیا رو سرم خراب میشه میخوام بمیرم اون لحظه ولی صورت گریون و تلاشای پسرم برای شیر خوردنو نبینم😓
خلاصه این چند روز پر از حس عذاب وجدان گشنگی پسرم گذشت و واقعا حس میکنم که خیلی مادر بدی هستم خیلی خیلی زیاد
تنها و تنها از خدا کمک میخوام ، میخوام که نیرویی بهم بده تا بتونم از این مرحله سخت و پر چالش عبور کنم ❤️‍🩹
مامان شهرزادوشاهان🧿 مامان شهرزادوشاهان🧿 ۴ ماهگی
سلام خانما
امیدوارم حال خودتونو تودلیتون خوب باشه
دقیقا یک ماهه دیگه چنین روزی ۴ اسفند تاریخ سزارینمه و اون روز گل پسرمو بغل میکنم
سختیهای زیادی کشیدم مخصوصا از ماه هفتم تا الان
دردهای زیادی داشتم و دارم اصلا نمیتونم راه برم داغون شدم ولی میارزه به دیدن روی ماه پسرم.
این فرشته ای که تودلمه از دعای دخترمه.
یه شب با بغض بهم گفت مامان هیچکی با من بازی نمیکنه تو که همیشه کارای خونه وقتتو میگیره بابا هم که هر وقت از سر کار میاد خسته ست پس من با کی بازی کنم؟گریه کرد و گفت خدایا چی میشد به من یه خواهر یا برادر میدادی تا با اون بازی کنم.
خیلی حالم بد شد دلم براش سوخت با اون دستای کوچیکش با خدا رازونیاز میکرد...
غافل از اینکه خدا زودتر فرشته شو تو وجودم گذاشته
دهه اول محرم بود متوجه شدم باردارم و تا همین الان باورم نمیشه دوباره دارم مادر میشم.
خدا به تموم چشم انتظارا به حق به این روز عزیزم روزی فرزند صالح بده.آمین
۴ بهمن۱۴۰۴ ۳۴هفته و ۲ روز