۸ پاسخ

حق داری عزیزم ادمی ازنزدیکاش توقع داره مگه میشه ازخونواده خودت ازخونواده شوهرت که مثل خونواده دومه توقع نداشت ولی چه میشه کرد منم الان که انتقال دادم مامانبزرگم حالش خوب نیس حال روحی مامانم افتضاحه ولی دوسه روزناهاربرام درست کرد یه ذره سرما خورده نمیتونه بیادپیشم خواهرشوهر ایناهم نمیدونن یعنی این سری نگفتم مادرشوهرم خیلی دوره ازم اگه بودبهم سرمیزدمیرسید

همه ی کامنت ها خوندم، چقدر بد که منم جز همون دسته که دله شکسته دارم هستم، مثل شما
با خودت اینها بگو ببین راضی میشی ؟
#همه از آدم دلشکسته و آهش میترسن، پس احتمالا اونا خواستن شما استراحت کنی...
#مساله سقط برای بزرگترها یه مسأله ساده و پیش پا افتادست و احتمالش نمیدن که ما نیاز به مراقبت و تسکین روحی داریم...
# جز از همسرت از هیچکس انتظار نداشته باش حتی خونواده خودت، و بلعکس همسرتم همچنین.
# همه چی به خدا بسپار و مطمین باش وجدان، اعتماد به خدا و گذشت راه بهتری از نگه داشتن ناراحتیه
# گله گذاری از همشون هر چی که میشد بگی و وقتی رفتن و نیومدن موکول کن زمانیکه دوباره به لطف خدا باردار شدی بهشون بگو

زندگی من سراسر معجزه بود،معامله و گذشت بخاطر خدا همیشه برای من پر منفعت بوده

این باور منه و من همیشه با این فکر می‌بخشم
برو خونه مادرشوهرت و رفت و آمد زیاد ناراحتی هارو در خودش حل می‌کنه و فراموش میشه

من سر بارداری اولم هفته ۲۵ بچمو از دست دادم😭
توی شهر غریب
مادرپدرم همون لحظه که فهمیدن آژانس گرفتن مستقیم اومدن بیمارستان
بعدشم مامانم باهام چند روز موند
بعدشم منو برد خونشون
کلی خانواده ام با من سوگواری کردن
پدرم تو بیمارستان گریه کرد بغض کرد نمیتونست حرف بزنه
مثل کوه پشتم بودن
خانواده شوهرم یه زنگ زدن و تمام...
چند روز بعد پدرشوهرم باز زنگ زد حالمو پرسید
چند وقت بعد مادرشوهرم زنگ زد کلی حرف بیجا که چون رو بچه اسم گذلشتی چون حاملگیتو گفتی چون فلان و فلان این اتفاق افتاد
تازه گفت بچه ها بهم گفتن یه وقت بهش نگیا ناراحت میشه ولی من بهت میگم
ایییییینقدر دلم شکست و اینقدرررررر آتیش به جونم زد که از ظهر تا شب های های گریه کردم
نمیبخشمش هیچ وقت
نه میبخشم نه فراموش میکنم...
افسردگی گرفتم و یک سال درگیر بودم...

آخی عریزم درکت میکنم می‌دونم خیلی سخته
منم زایمان دومم سه روز بعد زایمانم متوجه شدیم مامانم سرطان داره خیلی زود شیمی درمانیش شروع شد و من از روز ۵ اومدم خونه ی خودم
همه ی کارام خودم کردم ی بچه کوچک دیگه هم داشتم خیلی سخت بود واسم
مامانم شیمی درمانی میشد غذا واسه اونا هم میپختم
خانواده شوهرم ی سوپ نفرستادن واسم 😔

حق داری، منم بی کسم. 1 ماه دیگه زایمانمه از اول بارداریم غصه میخورم که کسی نیست حتی بیاد بیمارستان
هرجا هم زنگ زدم شوهرم رو راه ندادن که شب پیشم بمونه

این اتفاق برا منم افتاد کلی ناراحتی کشیدم اما بعد دوباره باردار شدم و متاسفانه وقتی از بیمارستان اومدیم خونم مامانم آنفلانزا گرفت و رفت بیمارستان بستری شد و خواهرام هم رفتن پیش مامانم و من باز تنها شدم کسی پیشم نموند و مجبور شدم زود پا شم و کارای خونه و بچه داری کنم خیلی روزهای سختی گذروندم وقتی یادم میوفته کلی ناراحت میشم 😔😔😔

ناراحت شدم بابت اتفاقی که برات افتاده عزیزم اما من چی بگم که وقتی بچم‌دنیا اومد اونم بعد از دوازده سال چشم انتظاری هیشکی نموند پیشم و کمکم نکرد منی که سز هم‌شده بودم بی تجربه از بچه داری وهیچ چیزی حتی خودم موندمو نوزادم...برا همین کلا بخیه هام عفونت کرده بودن دولا راه میرفتم زده بود دندونم اندازه یه سیب گنده آبسه کرده بود،باورت میشه تا غروب گشنه تشنه میموندم اخرش دولا میرفتم سر اجاق برا خودم کاچی درست میکردم؟اونم چه کاچی ای بوی آردمیداد💔😔من که همه رو خط زدم تموم شدن برام

خب حق داری باید کسی ازت مراقبت میکرد باید همون موقع اعتراض میکردی هم‌ به خانواده خودت هم مادر شوهرت

سوال های مرتبط