۱۸ پاسخ

من هردو بچه هام زردی داشتن دخترم فردا به دنیا اومدن پسرم چند روز بعدش بستری شدن ان ای سیو خودم با اون بخیه هام سر دخترم ۲ روز پسرم ۴.۵ روز موندم تک و تنها راه نمیتونستم برم دولادولا میرفتم ولی تموم کارشو میکردم پرستارا میگفتن برو خونه ما هستیم میگفتم نه خودم باید باشم حتی مادر و خواهرشوهرمم نزاشتم هرچقدر خوب باشه بیمارستان هیچ رسیدگی مثل مادر برای بچه نمیشه سخت تحمل کن عزیزم انشالله زودتر بیاد خونه

اشکم اومد ببین چ طور تو رو گرفته خدای مانن پناه بچه اول خدا بعد مادرشو ایشالله زودی میره خونه

مبارک باشه انشالله زیر سایه امام زمان بزرگ بشه

برا منم دعا کن خواهش میکنم موقع ب بچه ات شیر میدی من فراموش نکن انشالله بچه منم سالم ب دنیا بیاد این استرس ها این شرایط سختم ی روزی با آمدن بچم اینها فراموش بشه

سلام غزل جون خووووبی؟ امروز یهو عکس پروفایلتو دیدم و فهمیدم همکلاسی دانشگاه بودیم باورم نمیشه غافلگیر شدم هم از پیدا کردن یهویی ات تو گهواره هم اینکه مامان دوتا گل پسری الان.مبارکت باشه عزیزم قدم نورسیده

عزیزم ایشالا بسلامتی و دلخوشی بزودی با گل پسری راهی خونه بشید🌹🌹 آخ ننه فقط دستش که لباستون گرفته😍😍

چه محکمم گرفته مادری رو ..الهی🥲🥲🥲💞💞

عزیزم چه بیمارستانی بردین؟ ان شاءالله زودتر از اونجا مرخص کنن

منم این دوران را گذروندم.انشالله زودی تموم میشه زود با نی نیت میرین خونه

من بعد زایمانم که سزارین هم بودم فقط رفتم خونه ی دوش گرفتم بعد بیمارستان ۲۶ شب موندم بیمارستان کنار پسرم هیچکس هم حتی واسه یکساعت نیومد کمکم خیلی سخته

عزیزم آن شاله به سلامتی مرخص بشیدمنم تواین وضعیت بودم اون موقع خیلی سخت بودباشگم پاره بچه اولم بود تجربه نداشتم ولی الان دلم برای اون روزهای کوچولو بودنش تنگ شده

ایشالاه بزودی برگردین خونتون🙏
موقع شیردادن دعام کن عزیزم🥲😍

دستش 🥲🥲🥲🫠😚

ای خداااااا دورش بگردم من جقد دلم برا بغل کردن نی نی این سایزی تنگ شد🥺

آره همینجوره بخش که میاد مامان باید بره بالا سرش و کاراشو بکنه، من حالا بچه اولم بود که بستری بود بی تجربه تو کرونا دوتا ماسک میزدم دم به ثانیه دستامو الکل میزدم ینی جوری شده بود که دستامو تکون میدادم پوستم میترکید خون میومد🥺خدایا چقد روزای سختی بود نصیب هیچکس نکن...انشاالله زودی میرید خونه باهم

درکت میکنم منم این روزا رو تجربه کردم پسرم ک دنیا اومد بستریش کردن منم بیمارستان دولتی سزارین شدم عملم خیلی بد بود وحشتناک درد داشتم زمستون بود هوا سرد بچه هم راضی نمیشد بخوابه الا تو بغلم چند روزش بود ولی نمیتونست بخوابه خیلی خیلی درد کشیدم بیمارستم قبول نکرد کسی بجام بیاد

عزیزم بیمارستان بهشتی بردیش؟؟؟

پسر منم پنج روز بستری بود بدو تولد،خیلی سخته کنارتون کمکی نباشه،امیدوارم این روزها ب زودی بگذره و خیلی زود صحیح و سلامت همراه گل پسر به خونه برگردید،خدا قوت مامان جان❤️

kmc
زیاد باهاش انجام بده تا زودتر شرایطش استیبل بشه

نارس بچتون؟

سوال های مرتبط

مامان بهرادوبردیا مامان بهرادوبردیا ۴ سالگی
بچه ها سلام
اومدم بگم چی شد زایمان کر‌دم چون پرسیده بودید🥲🤍

من ۳۳ هفته و ۳ روز بودم و هیچ علایم خاصی هم نداشتم و همه چیز اکی بود
رفتیم با ماشین یه مسیر ی ساعتی و صندلی رو خوابونده بودم
رسیدیم و تا شب همه چی اکی بود
موقع خوابیدن دیدم خیس شدم
رفتم سرویس دیدم کیسه آبم هست و داره همینطور میاد
( چون تجربه پارگی کیسه آب داشتم سر پسر اولم البته اون ب موقع بود خداروشکر )

خلاصه با کلی نگرانی نشستم توی ماشین و رفتیم ب سمت بیمارستان
بیمارستان ک رسیدم ، آزمایشات و بررسی های لازم رو کردن و ساعت ۶ صبح بود تقریبا بستری شدم
گفتن تا اونجایی ک میشه بچه رو توی شکم نگه میداریم و همون موقه آمپول تشکیل ریه هم بذام زدن
گفتن دوز دومش هم فردا میزنیم
خلاصه شب شد روز دوم ساعد ۶ صبح من دل و کمرم درد گرفت
دستگاه بهم وصل کردن و معاینه شدم، دکتر گفت درد زایمانه!
و باید سزارین اورژانسی بشی !🥲

و رفتم اتاق عمل و یک گل پسر با وزن ۲۳۰۰ ب دنیا اومد! ۳۴ هفته …!

پسر قشنگم رفت دستگاه منم دورروز بعد عمل مرخص شدم

حالا امروز میخوام برم ببینم اوضاعش چطوره
امیدوارم زودتر خوب خوب بشه و بیاد خونه 🥹😭🤍
مامان عسل نازم مامان عسل نازم ۵ سالگی
سلام مامانا
می‌خوام یه درد دل بکنم
از روزی که بچم به دنیا اومد همه فکر و ذکر شد دخترم. کارم رو به خاطر دخترم گذاشتم کنار و به خاطر کار شوهرم که بیرون شهر بود شهر زندگیم هم عوض کردم و الان غربت نشین شدم. حالا هم به یه زن افسرده و زودرنج تبدیل شدم که هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. هم خودمو نابود کردم و هم دخترم داره مثل خودم افسرده میشه. تصمیم گرفتم برگردم به شهر خودم هر چند که از همسرم دور میشم و دیگه کمتر همدیگه رو میبینیم ولی باز می‌دونم تو شهر خودم چی به کجاست و همه جاهاش رو میشناسم و ممکنه روحیه‌م رو دوباره به دست بیارم. من به خاطر اینکه دخترم شبها بابا بالای سرش باشه حاضر شدم بیام تو شهر غریب ولی خودم دارم دیوونه میشم چون اینجا هم که هستیم خیلی امکاناتش کمه واسه همین گفتم به خاطر خودم و دخترم که شده باید دوری رو تحمل کنم ولی هر چی فکرشو میکنم میگم چرا زندگی من باید اینقدر دچار چالش باشه چرا نباید مثل دیگران زندگی کنم چرا باید یه موقعیت رو فدای یه موقعیت دیگه بکنم و هزارتا چرای دیگه و تنهایی و غم و اشک😔