بنظرتون افسردگی بعد زایمان چجوریه ؟بعضی موقعها احساس پوچی میکنم یه روز شادم یه روز دمقم
یه روز با بچم بازیها میکنم
یه روز اصلا دوس ندارم حتی صدام کنه
سه چهار روزم هست شدید عصبانیم چون همش درحال گریه س و بغل میخواد . انقد سخت میگذره والا کم آوردم کسی هم نیس یکی دوساعت بذارم پیشش همه گرفتاره زندگی خودشونن
به ما که رسید آسمون تپید
حتی باباشم وقتی میخاد ببره بیرون بهم میگه یا تو هم بیا یا کلا نمیبرمش
منم میرم همش بغل منه همش من باید پیگیرش باشم من باید تو تاب هلش بدم من باید رو سرسره بگیرمش من باید حواسم بهش باشه نیفته من باید ... من باید ... من باید ..
کمر برام نمونده
حرصم گرفته
جوشیم
یکی بیاد بگه به اعصابت مسلط باشه دیدی جرش دادم 🤣🤣
لطفا دلداری بدید 🫂
من لیاقت اسم مادرو نداشتم انگار .شیر میدم هی گریه میکنم از درد .از شیرم نمیتونم تک و تنها بگیرم شوهرم کارش یطوریه یا سرکاره یا خوابه
🫠🫠🫠دلم داره میترکه .زیادی بزرگش نمیکنما واقعا انگار من لیاقت مادر بودن ندارم
پوشک بچه مادر شیر

تصویر
۱۹ پاسخ

مامان بد؟ اصلا! این همه زحمت فقط از یه مامان خوب و دلسوز برمیاد
افسردگی هم ممکنه داشتی ولی برطرف نشده
اما بیشتر از خستگی بچه داریه و روتین تکراری
فکر میکنم تقریباً ۹۰ درصد مامانا همینطوریم
این چسبدنگیشم به‌خاطر سنشه
چند وقت دیگه به سمت پدر چسبدنگی پیدا می‌کنن
اگر دوست و آشنا نزدیکت هست با همین حال. برو تو جمع
اجازه نمیده خیلی تو فکر بری
باز این هم یه نکته مثبت شما نسبت به یه سری از مادراس مثل من که غریب هستیم
خیابون برو با بچه با سختی هاش
استخر برو
خیلی تو خونه نمون
توی جمع و بیرون از خونه دغدغه فکری ها سبکتتره.
مادر بودن واقعا سنگینه
هر مادری هم نمیتونه اونیکی رو درک کنه
ایشالا خدا بهت سلامتی و توان بده و خانواده قشنگت همیشه دور هم جمع باشین با دل شاد

عزیزم اصلا نگران نباش تو‌ تنها نیستی منم خدا بهم سه تا دسته گل داده یه دختر با دوتا پسر ماشالاه یسره درحال سرویس دهیم یا پای گاز با پای ظرف شویی جدیدا یه پامم بیرونه به هوای تتغاری خونه همش میگه بولون بلیم و‌پدری که یا سرکاره یا تایم بیکاریش باشگاه و دوست و رفیق خداییش بچه ها رو‌خیلی دوسداره اما در حد صفر هم کمک حالم نیست چون هیچی از خونه داری یا بچه داری بلد نیس منم دیگه گیر نمیدم بهش خلاصه عزیزم تو تنها نیستی بازم فقد همیشه میگم خدایااااا شکرت واسه عزیزای که بهم دادی

منم از بعد زایمانم بی دلیل بداخلاق میشم اعصابم خراب خدا ببخشه خیلی حرکتای بد ازم سر میزنه فحش و فحش کاری کتک و بزن بکوب بشکن از خودم متنفر میشم دلم نمیخاد اینطور باشم اما اینطوری میشم موندم چ کنم گاهی دخترمم رو مخ میره شوهرمم همینطور بچه شوهرمم از زن قبلش باخودمه 10 سالشه اونم یجور رو مخ میره اینطوری نبودم یعنی بودما ولی انقدر شدید نبودم کلا بعد زایمان اینطور شدید شده

جانا سخن از زبان‌ما‌میگویی...
ولی تنهایی از شیر گرفتم و موفق شدم
تا الان تنهایی از پسش بر اومدی ازین ب بعدم برمیای عزیزم🫂
ممنون ک متدر قوی هستی برای گل دخترت♥️

اینکه تنهایی واقعا سخته
ببین تو مادر بدی نیست فقط خسته ای
فقط میخوای یک ساعت واس خودت باشی
تنها باشی
با ارامش ی چای بخوری
ی دوش بگیری
و استراحت کنی
همین کارای ساده کلی سرحالت میاره
کاش با شوهرت حرف بزنی بتونه درکت کنه و حتی شده برا ی ساعت بتونی برا خودت باشی خونه بمونی یا بری بیرون تنها
بدون فک کردن ب اینکه الان بچه کجاس؟چیکارمیکنه؟ و ...

دختر چشم بادومی سفید نازت خیلییییییی شبیه عکس های بچگی منه.البته منم اصالتا ترک هستم. زنجان.

اتفاقا منم دیروز فک میکردم لیاقت مادر بودن و ندارم. قدر پسرمو نعمتی که خدا بهم داده نمیدونم . خیلی غرغروام نمیتونم ب اعصابم مسلط باشم بخدا
منم احساس میکنم افسردگی بعد از زایمان داشتم ک درمان نشد و هنوز تو وجودم هست نمیدونم😭

منم شرایطم همینه. مخصوصا بیرون رفتنو دیگه اصلا دوست ندارم. دلم میخواد بریم بیرون دلم واشه پچولی بیشتر خسته و عصبی میشم. تو ماشین که دودیقه آروم نمیشینه. همش به مچ دست و شونه و قفسه سینه‌م فشار میاد. خونه باشیم کمتر اذیت میشم
بعضی روزا باهاش بازی میکنم، بعضی روزا هم اصلا نمیتونم تحملش کنم
شوهرمم که بچه‌تر و رومخ‌تر 🫤

کاملا درکت میکنم عزیزم
ولی اگه میخوای میتونی تاپیک منو تو از شیر گرفتن بخونی خیلی کمک کنندس
انشالله موفق بشی
کاش لااقل نزدیک بودیم یکم میاوردیش پیش من خودت استراحت میکردی🥹🫀

منم همینم گلم
اینایی ک گفتی درکت کردم 😢

چقدر بده که خانواده کمک حالتون نیستن و همسرتون هم هیچ کمکی نمیکنه
واقعا سخته درک میکنم هیچ راهی نیست فقط باید کنار بیای باهاش ولی میدونم که خیلی سخته

دلم برای خودم ومامان هایی که مثل منن گرفته. بازم خداتو شکر کن یه دونه هس. بچه های من دوقلو هستن همه کارهاشون از روز تولد تا الان باخودمه تا من زایمان کردم همه گفتن کار داریم حوصله نداریم حتی شوهر الدنگم بچه ها همش با خودم هستن حتی نمیتونم برم دستشویی تا میرم دوتاشون گریه میکنن درمیزنن بیا .
یکی از قل هام هنوز شب تا صبح چند بار بیدار میشه. فقط تونستم ازشیر بگیرمشون.
شوهرم تنها کاری کلا بلد درحق من وبچه ها بکنه این تا بچه ها ساکت هستن میاد بوسشون میکنه میندازه به جون من

والا برا ما هم سخته این مرحله
ولی مگه شیر مادر میدی؟ شیر خشک گرفتنش راحته

الان بچه دوم داری
یا برای همین دوساله میگی؟
افسردگی بعد زایمان معمولاً یکی دو ماه اول
من داشتم
اینجوری که عذاب وجدان میگیری از بدنیا آوردنش ترس از دست دادنش داری
غروبا خیلی دلت میگیره گریه میکنی
ب خودکشی فکر میکنی
عزیزم تو افسردگی نداری فقط خسته ای
باید یک نفر کمکت کنه حتما

فکر کنم بیشتر کسی که تازه زایمان میکنه دچارش میشه

واقعا سخت‌ترین شغل دنیا بچه داریه...اینجور نگو عزیزم خدا توانش در ما دیده که صاحب اولادمون کرده این اعصاب خرابیامونم بخاطر به هم ریختگی هورمون وشرایط دست تنهایی واوضاع مملکتم هست سعی کن یکم شده توخونه به خودت برس لباس خوشکل بپوش آهنگ شاد بذار با گل دخترت برقص شاد باش این روزها مثل برق و باد میگذرن ویه روز دلتنگ همین نق نقاشون میشیم

عزیزم حق داری
فقط خسته ای منم دقیقا اینجوریم
افسردگی بعد زایمان ۶ ماهه اوله

منم همینطور.. هی میگم کاش یه آجی کوچیک تر از خودم داشتم میومد با دخترم بازی میکرد کمتر به من بچسبه، این روزها هم میگذره گلم بعد عکس هاش میبینی دلتنگ مبشی

تنهایی خیلی سخته کاش میتونستی روزی یساعت ببره خونه مامانت اون نگهش داره تو استراخت کنی، شغل همسرت چیه مگه؟

سوال های مرتبط

مامان جوجوک مامان جوجوک ۲ سالگی
سلام مامانا خسته نباشید من یه مشکلی دارم نمیدونم فقط بچه من اینجوریه یا بچه های شماهم همینن پسر من از موقعی که دنیا اومده من واقعا یک روز نرمال نداشتم به شدت بچه ی سختیه و خیلییی من اذیت شدم از خوابش و همه چیزش تا شیطنت هاش میدونم بیش فعالی تو این سن مطرح نیس ولی واقعا نگرانم که بیش فعال باشه همین الانم داره از سر کله من بالا میره یعنی کلا منو شوهرم نمیتونم از دست این بچه حتی پنج دقیقه باهم وقت بگذرونیم یا صحبت کنیم
با هیچ کسم رفت و آمد ندارم خونه مادر شوهرمم اگ برم بعد از چن هفته موقع غذا خوردن کل سفره رو بهم میریزه و اصن ما نمیفهمیم چی میخوریم این از جایی رفتن بیرون و اینام ک هیچی کلا پنج دقیقه هم نمیشه باهاض بیرون قدم زد چون همش میخواد بدود بدو بره وسط خیابون و اصلا بغل هم نمیمونه تو خونه هم از صب ک بیدار میشه تا شب همش باید ی کاری کنه اصلا نمیذاره من پای سینک باشم انقدر میاد اونجا و گریه میکنه که بیام کنار وقتی ام میام مثلا تو پذیرایی باز همش بهونه میگیره که ی کاری بکنه باباشم وقتی خونه اس ن میذاره غذا بخوره نه استراحت کنه من واقعا کم آوردم دیگه نمیدونم چیکار کنم شما تجربه مشابهی داشتین؟چن روز دیگم اسباب کشی دارم نمیدونم با این بچه چیکار کنم همش دائم دست ب این میزنه دست ب اون میزنه هیچکسم ندارم بذارم پیشش ب نظرتون چیکار کنم واقعا کم آوردم