۴ پاسخ

نمی‌دونم چرا بچه ها اینجورین یه جا میریم کلا دهنشون قفل میشه به غذا خوردن☹️

دقیق مثل پسر من یه هفته هم بیرون باشیم این بشر گرسنه نمیشه هیچی نمیخوره از آب و هوا تغذیه میکنن

حسای منو توصیف کردی😂

همون جمله خستگی رو میشوره میبره بجه من بلد نیست حرف بزنه میگه اه ای دیگه بدتر کفری میشم از دستش

سوال های مرتبط

مامان آیدا مامان آیدا ۳ سالگی
باید کارها رو انجام میدادم که برسیم به مامان گل (مامان بزرگ حسنا جانم ) ولی حسنا دلش بازی میخواست !

بهش گفتم :میای با هم یه بازی خیلییی جالب انجام بدیم ؟
ظرف بشور بازی 😬
گفت : یعنی چه جوری ؟
گفتم :یعنی من ظرف بشورم تو آب بکشی ، واقعیِ واقعی
گفت : اخ جووووون 😁
من : 🤌🏻😎
باباش : 😶‍🌫️
ظرفای تو جا ظرفی : 🤣

یه وقتایی هست که بازی جدید تو دست و بال مون نداریم
باید یه سری کارها رو تیک بزنیم
وقت بازی نداریم
یا اقا اصلا حوصله ی بازی نداریم !
هیچ اشکالی هم نداره چون من و تو هم آدمیم دیگه 😏

اینجور وقتا دست بذار روی
*کارایی که بچت دوست شون داره*
*باعث همکاری دو‌ نفره تون میشه*
*و فعالیت مشترک تونو تیک میزنه*
خدا منو ببخشه ولی من ظرفا رو باهاش شستم
لباس ها رو ریختیم تو ماشین
پهن کردیم روی بند و آخرشم گفت مامان خیلییی خوش گذشت 😁🤌🏻

البته وسط همهههه ی اینکارا تا دلت بخواااد مسخره بازی در میاوردم
و بگم با همکاری بچه جون درسته سرعت مون کمتر میشه ولی یه تیر و دو‌نشونه ، پس میتونی امتحانش کنی


یه نکته ی طلایی :
بچه هامون عااااشق وقت گذروندن با ما هستن
اگه این روزا به هر دلیل دل و دماغ قبل رو نداری با این روش زمان گذاری براش رو استارت بزن رفیق ♥️
درسته بازی و خوش گذرونی میخوان ولی بزرگترییین نیازشون حضورِ در کنار ماست …
چون بچه هامون به نا بیش از هر شخص دیگه ای محتاجن 🥹


*اگاهی با من
دست به دست کردنش با تو *

متنشو از پیج اکادمی تربیت برداشتم خیلی اموزشای خوبی میذاره
پوشک نان آپتامیل شیشه شیر
شیرخشک‌
مای بیبی
مامان ایلیا مامان ایلیا ۲ سالگی
از زمانیکه باردار بودم به خودم یه قولی دادم. بچه ام چه دختر باشه چه پسر کاری کنم که در دل طبیعت بزرگ بشه. وسواس های مادرانه رو بذارم کنار و اجازه بدم تا هرچقدر دلش میخواد تو طبیعت بازی کنه و بزرگ بشه.
از فضای امن خونه خارج بشم و اجازه بدم طبیعت رو با دستان خودش کشف کنه.
نگرانی از زمین خوردنها و آلوده شدن دست ها و لباسها و مریضی بخاطر سرمای زمستون و... بذارم کنار و تا میتونم بهش فرصت دویدن و شیطنت در طبیعت رو بدم.
اینروزها که با بچه های همسن و سالش در ایران در ارتباط بوده متوجه میشم که تا حد خیلی خوبی در این مورد موفق عمل کردم.
ایلیا از نظر حرکات فیزیکی؛ شناخت طبیعت؛ واکنشهای لازمش نسبت به اتفاقهای محیط خداروشکر جلوتر از سنش هست.
اینروزها هم سعی کردم شبها که هوا خنک هست حتما به پارک یا باغ های اطراف ببرمش تا بتونم به خودم ثابت کنم گرمای تهران و شهرنشینی نمیتونه جلودار یه مادر باشه برای راهی که انتخاب کرده.
بچه ها با خوردن دست آلوده ممکنه مریض بشن، با زمین خوردن تو طبیعت و پارک ممکنه صدمه های کوچیک ببینن و گریه کنن، با کثیف کردن لباسهاشون ممکنه کار ما صدبرابر بشه، با بازی بیرون از خونه ممکنه ویروس بگیرن و یه مدت خونه نشین بشیم ولی تمام اینها در برابر چیزهایی که به دست میارن هیچه.

عکس زیر در حال جستجوی حشرات و مورچه هاست.
مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
پارت دهم(۱۰)

از کنارشون رد شدم و به طرف میز خودمون رفتم …
شام روی میز چیده شد و صدای سیاوش رو شنیدم که به بابام گفت بفرمایید شام …
بابا که برگشت بلافاصله ازش پرسیدم …
حنا:بابا راجب چی حرف میزدین؟
بابا :چند میلیون چک بی محل از مشتری ها دارم که وصول نمیشه با سیاوش حرف زدم گفت میتونه یکی دوماهه نقدشون کنه …
شیرین:انشالله که میتونه من شنیدم وکیل خیلی خوبیه…
بابا:اره یکی از فامیلا هم تعریفشو میکرد میگفت کاربلده…
بعد از خوردن شام و دادن کادو …مهمان ها یکی یکی برای خداحافظی با عروس و داماد به طرف جایگاه میرفتند …عکاس هم گوشه ای ایستاده بود ومدام از لحظات خداحافظی عکس میگرفت …
دورشون حسابی شلوغ بود و همه ارزوی خوشبختی میکردن ..
همین حین عکاس از سیاوش خواست که شمعدون رو جا به جا کنه و کنار اینه ای که رو ب روی ما بود بزاره..
سیاوش با شمعدونی که توی دستش بود به طرف ما اومد وقتی از کنارم رد شد ناخوداگاه چشمام بسته شد و غرق بوی خوب ادکلنش شدم …
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم سیاوش با چهره ای مضطرب شالم رو تکون میده و مدام میگه :ببخشید…ببخشید…



نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک