۱۱ پاسخ

آره منم اوایل خوب بعد یهو قطع شد .ماها تو اوضاع بد جنگ فارغ شدیم منکه اون زمانا از استرس مردم و زنده شدم. تازه من ۲ ساعت بود از اتاق عمل اومده بودم بخش که خیابون پشتی بیمارستان رو زدن با اون وضع بخیه با پله ها رفتیم پناهگاه . هممون زهر ترک شدیم 🙃🥲

ربطی نداره کلا نسل جدید اینطوری شدن
من دی ماه زایمان کردم اما به شدت شیرم کم بود

جنگو که واقعا از باعثو بانیش نگذره هممون رو نابود کرد 😔،،،،، اما خیلیا من اینجا دیدم از روز اول هم کمکی میدن هم شیر خشک بچه هم کم کم دیگه سینشدن رو قبول نمیکنه خودم مسر اولم اینطور شد

دقیقا منم وقتی بیمارستان بودم جفت بیمارستانو زدن، 3بار خیلی وحشتناک بود از استرس مردم و زنده شدم، تازه از اتاق عمل اومده بودم بیرون، مثلا ریکاوری بودم و نباید تکون بخورم، از صداها یهو پریدم 🤦🏼‍♀️اونق فشار اومد ب زیر شکمم، خونریزی وحشتناک کردم، 🤦🏼‍♀️

آره واقعا من کل بارداریم تو استرس ج ن گ و اغتشاش گذشت دقیقا روز زایمانم شهرمونو زدن تو بیمارستان شیرم کامل خشک شد

منم اخرای بهمن زایمان کردم. شیرم کم بود سر این اتفاقا کلا قطع شد

من شیرم خیلی بود دوتا دندون عقلامو باهم کشیدم خیلی اذیت شدم از اون موقع کم شد

من شیرم زیاد اما آبکی .با اینکه وزن تولد پسرم خیلی خوب بود اما الان ضعیف هست و شیر خشک هم نمیخوره دیگه هر کار میکنم

تو بیمارستان بودم که شهرمون زدن پسرم بخاطر زردیش بستری بود پسر اولم شیر خودم دادم برای پسر دوم شیر نداشتم همش از استرس جنگ بود

منم شیرم کم بود شیرخشکی شد الانم که دیگه نخواست شیر منو،اینقدر ناراحتم براین موضوع ک نگو

منم یهو شیرم قطع شد یه شب تو خواب از ترس پریدم از اون شب قشنگ حس میکردم شیرم کم شده تا اینکه تقریبا قطع شد بچم شیرخشکی شد اما الان باز یکم دارم

سوال های مرتبط

مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۴ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅