زایمان طبیعی
قسمت چهارم

همون لحظه بود که من تصمیم گرفتم
توی این بیمارستان زایمان نکنم
ولی پول نداشتیم که بریم بیمارستان خصوصی 😒✌️


لباسهام رو پوشیدم
با یک دل شکسته و پر از غم
و بغض اومدم بیرون مجدد توی سالن

ایشون هم اومد پشت میزش نشست و گفت
شما خیلی بد معاینه هستی

اون طرف هم 8 تا دختر دانشجو با یک سرپرست رفتن توی یک اتاق
و 4 تا خانم هم در حال خندیدن بودن

زایشگاه هیچ زایمانی نداشت اون لحظه
و در حال صحبت کردن بودن با هم

یک دفعه یکی شون گفت
خانم شما جیغ زدی ؟؟
گفتم بله چون همکارتون از ژل استفاده نکردن
پرسیدم تا به حال اینجا کسی جیغ نزده ؟؟
خندید و گفت عیبی نداره
هر چقدر می خوای جیغ بزن
همکارهاش هم شروع کردن به جیغ زدن

شوهرم فیش پرداختی رو آورد
هزینه اش شد یک میلیون(برای نوار قلب بچه بود)
بعد به همسرم گفت
آقا یک آب آناناس بخرین
و یک بسته خرما از بوفه بیمارستان
شوهرم هم خرید و آورد
اینم 500 هزار تومن

رفتم داخل همون اتاق مجدد
کلی ژل ریخت روی شکمم همین خانم
و دو تا کش بست دور شکمم
بعد یک چیزی داد دستم
گفتم با هر تکون بچه این دکمه رو فشار بده

یک ربع بعد اومد سراغم
همه چی رو ازم جدا کرد
بعد گفتم دستمال کاغذی بهم می دین
خندید و گفت ما اینجا دستمال کاغذی نداریم اینجا بیمارستان دولتی
ما خودمون از خونه واسه خودمون میاریم
حقوق هامون رو هم هنوز نریختن و خندید مجدد

خدا شاهده شکمم اونقدر پر ژل بود که اگر اون صحنه رو می دیدین گریه تون می گرفت

رفت یک تکه پنبه به اندازه یک بند انگشت آورد گفت بیا با این پاک کن

باوووووووووورتون می شه ؟؟؟


منم لباسم رو کشیدم روی همون ژل ها
و قشنگ متوجه اون همه ژل زیر لباسم بودم
کم کم بغضم می خواست بترکه

۶ پاسخ

وا ،چه خبره
بیمارستان دولتیه، ببخشید آغل که نیست
می رفتید شکایت میکردید. چقدر بیشعورن
چه شهری هستید شما؟

منم بیمارستان دولتی تبریز زایمان کردم همه چی عالی بود از پرستارا بگیر تا دکتر ورسیدگی خیلی عالی

چطور اینجا بیمارستان دولتی دستما و ... میده

وای میفهمم چی میگی آدم اون لحظه ها فقط دلش میخواد بزنه زیرگریه

چقد بیشعورن
همینو میتونم بگم فقط
هرچی ک امکانات کم بوده
اون خانما با. رفتار خوبشون میتونستن حداقل ی کم حالتو خوب کنن ب جای اون رفتار های مضحک و زننده
خاک تو سرشون کنن
منم هر هفته دو بار باید برم نوار قلب بگیرم و وقتی میرم زایشگاه ماماهاشون انگار از تو کون خر درشون اوردی کثافتا

خب بازم همون یک و پونصدو خرج کردی که،،بهتر نبود از اول همون بیمارستان قبلی میرفتی،،یعنی چی که پول نداشتیم،،شوهرت باید پول جور میکرد خب،،با زن باردار چه وضع برخورده آخه

سوال های مرتبط

مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۱ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت سوم

وقتی که اومد معاینه ام کنه
دستکش پوشید
ولی ژل لوبریکانت نزد
منم گفتم ژل نمی زنین گفت نه خانم چون اگر ژل بزنم نمی تونم متوجه بشم که کیسه آبتون پاره شده یا نه

خیلی هم انگشت هاش دراز بود
و بد اخلاق و دستش انگار زهر داشت


به محض ورود دو تا انگشتش به واژنم تا نصفه
جیغ زدم از درد و اونم انگشت هاش رو درآورد و گفت خانم چه خبره
چرا جیغ می زنی
گفتم خوب ژل بزنین درد داره
گفت من نمی تونم ژل برنم و دلیل اش رو گفتم

با دستش پام رو زد کنار و گفت خودت رو شل بگیر
دوباره انگشت هاش رو برد داخل و من جیغ زدم

باز درآورد و گفت شما همکاری نمی کنی

و بعد یک دفعه انگشت هاش رو تا ته کرد داخل من و منم جیغ بلندی زدم
و به شدت زده شدم

یک دفعه شروع کرد سرم داد زدن

خانم چه خبرته زایشگاه رو گذاستی روی سرت
الآن همراهات فکر می کنن ما چی کارت کردیم
ما هر یک ساعت اینجا معاینه ات می کنیم قراره شما اینجوری جیغ بزنی ؟؟

بعد هم گفت اگر شما بخوای اینجوری باشی
ما اصلا شمارو اینجا بستری نمی کنیم
مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۱ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت هفتم

من و همسرم رو صدا کردن
که خانم مخملباف نزدیکن
بیاین داخل زایشگاه


رفتیم جلوی میز همون خانم نشستیم
همسرم گفت اینجا چرا اینجوریه

یک دستمال کاغذی به خانم من ندادین
خانمه گفت ما اینجا نداریم
خصوصی ها هم الآن ندارن چه برسه به ما که دولتی هستیم

بعد شوهرم گفت
شما که گفتین آبمیوه و خرما بخرم
دستمال کاغذی هم می گفتین می خریدم
بعد با وقاحت گفت بله به وقتش لیست خرید می دیم ما
وقتی بستری انجام بشه یک لیست کامل می دیم که چیا بخرید


خانم دکتر مخملباف اومدن
یک خانم دکتر خونسرد و آروم
به محض اینکه ایشون اومدن
رو کردن به شوهر من
که من نمی تونم بذارم شما خانمت رو ببری
خانم شما هر آن امکان داره زایمان کنه
و کیسه آبش پاره بشه
و برای ما مسئولیت داره

منم زدم زیر گریه
و تمام اتفاقات رو با گریه برای خانم دکتر تعریف کردم
ایشون هم گفتن من خودم معاینه ات می کنم با روغن و ژل
ورزشت می دم
زایمانت رو هم خودم انجام می دم
ولی مستقل 12 میلیون تومن می گیرم

منم به همسرم گفتم نه
من می خوام برم با دکتر خودم
پرسیدن دکتر کیه گفتم خانم دکتر سبحانی

سرپرست بخش اومد گفت شما تجربه اولت هست اینقدر گریه نکن
واسه بچه ات هم خوب نیست
لحظه های نزدیک به زایمانی
به ماماهای بخش توجه نکن شیفتی هست و عوض می شن

همین حین شوهرم رفت یک لیوان آب واسم آورد

من اون لحظه فقط می خواستم از اون بیمارستان برم
مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
قسمت 1

روز 29 ام رفتم دکتر معاینه تحریکی شدم
چون دکترم ژل لوبریکانت استفاده کرد درد نداشت خیلی
گفت احتمالا تا آخر شب دردهات شروع می شه
رفتم خونه و دردی نداشتم
ولی از 5 صبح زیر دلم شروع کرد به درد گرفتن با فاصله های یک ربع یک ربع

همسرم بیدلر کردم گفتم حالم خوب نیست
رفتیم بیمارستان 17 شهریور مشهد
حدود 7 صبح بود
پشت درب زایشگاه بودیم
هر چی زنگ می زدیم کسی درب رو باز نکرد
بعد نیم ساعت که درب رو باز کردن
گفتن با بیمه سلامت بستری نمی کنیم شمارو
اینجا فقط بیمه تامین اجتماعی
الآن فقط خودت رو معاینه می کنم و ضربان قلب بچه رو چک می کنم
پرسیدم مبلغش رو گفتن یک و نیم میلیون
به همسرم که گفتن
گفت نه
چون اگر معاینه ات کنن دردهات شروع می شه و اینجا هم که نمی شه موند
حرکت کردیم رفتیم سمت بیمارستان شریعتی مشهد که سمت طرقبه هست
قبلا شنیده بودیم که
با بیمه سلامت اونجا زایمان رایگان هست

پرانتز
(زن داییم اونجا خواهرش زایمان خوبی نداشت سه روز طول کشیده بود و در نهایت هم بچه هش رفته بود توی دستگاه
همسایه شون هم که زایمان طبیعی کرده بود
جفت اش توی بدنش جا مونده بود و افتاده بود روی خونریزی بعد از زایمان)
با این وجود گفتم می ریم توکل به خدا
انشالله که خیره


حدود ساعت 8 بود که رسیدیم بیمارستان شریعتی
مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۱ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت پنجم


توی این لحظه که اومدم بیرون
نشستم روی صندلی
مدام می گفتم خدایا من نمی خوام اینجا زایمان کنم
چی کار کنم ؟
یک راهی نشون بده
یک چیزی

دلم واقعا شکسته بود
پر از بغض بودم
و پر از استرس که چه زایمانی در انتظارمه
و واژنم هم بعد معاینه وحشیانه ای که انجام شده بود به شدت درد می کرد


خواهرم پرده زایشگاه رو زد کنار
پرسید خانم چی شد خواهرم قراره بستری بشه ؟
تا می خواست جواب بده

من گفتم نه خواهری
فقط قراره الآن نتیجه ضربان قلب بچه رو بگن
اینجا نمی خوام بستری بشم

شصتش خبردار شده بود
و می خواست هر جوری هست من نپرم و اونجا بستری شم

به خواهرم گفت شما بیرون باشید
اطلاع می دیم


بعد من پرسیدم من الآن چند سانت هستم؟
ضربان قلب بچه ام چطوره ؟

گفت شما سه سانت نرم هستین
و ضربان قلب بچه تون خیلی خوبه

شما الآن باید بستری بشین
و زایمان تون خیلی نزدیکه
گفتم خب ممنون من نمی خوام اینجا بستری بشم لطفا سونوهایی که دادم رو بدید

گفت نمی شه
من نمی تونم بذارم برید
گفتم خانم زور که نیست من نمی خوام اینجا باشم
گفت پس صبر کنین خانم دکتر مخملباف بیان
گفتم نمی خوام صبر کنم
می خوام برم
سریع هول شد زنگ زد به خانم دکتره
بعد گفت خانم دکتر توی راهن ده دقیقه دیگه می رسن ایشون باید اجازه بدن تا شما برید

منم گفتم بیرون منتظر می مونم
بلند شدم سریع اومدم بیرون تا چشمم به خواهر و شوهرم افتاد بغضم ترکید و زدم زیر گریه

به همسرم گفتم من نمی خوام اینجا زایمان کنم
من رو ببر از اینجا
می خوام با دکتر خودم زایمان کنم
مامان هلیا مامان هلیا روزهای ابتدایی تولد
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد