۲ پاسخ

‌منتظرادامه اش هستم

ای جونم😍

سوال های مرتبط

مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت هفتم

من و همسرم رو صدا کردن
که خانم مخملباف نزدیکن
بیاین داخل زایشگاه


رفتیم جلوی میز همون خانم نشستیم
همسرم گفت اینجا چرا اینجوریه

یک دستمال کاغذی به خانم من ندادین
خانمه گفت ما اینجا نداریم
خصوصی ها هم الآن ندارن چه برسه به ما که دولتی هستیم

بعد شوهرم گفت
شما که گفتین آبمیوه و خرما بخرم
دستمال کاغذی هم می گفتین می خریدم
بعد با وقاحت گفت بله به وقتش لیست خرید می دیم ما
وقتی بستری انجام بشه یک لیست کامل می دیم که چیا بخرید


خانم دکتر مخملباف اومدن
یک خانم دکتر خونسرد و آروم
به محض اینکه ایشون اومدن
رو کردن به شوهر من
که من نمی تونم بذارم شما خانمت رو ببری
خانم شما هر آن امکان داره زایمان کنه
و کیسه آبش پاره بشه
و برای ما مسئولیت داره

منم زدم زیر گریه
و تمام اتفاقات رو با گریه برای خانم دکتر تعریف کردم
ایشون هم گفتن من خودم معاینه ات می کنم با روغن و ژل
ورزشت می دم
زایمانت رو هم خودم انجام می دم
ولی مستقل 12 میلیون تومن می گیرم

منم به همسرم گفتم نه
من می خوام برم با دکتر خودم
پرسیدن دکتر کیه گفتم خانم دکتر سبحانی

سرپرست بخش اومد گفت شما تجربه اولت هست اینقدر گریه نکن
واسه بچه ات هم خوب نیست
لحظه های نزدیک به زایمانی
به ماماهای بخش توجه نکن شیفتی هست و عوض می شن

همین حین شوهرم رفت یک لیوان آب واسم آورد

من اون لحظه فقط می خواستم از اون بیمارستان برم
مامان آران مامان آران ۶ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی ۳

صبح زود اومدن یه قرص زیر زبونی بهم دادن و فشار و چک کردن و صبحونه دادن و رفتم منم مامانم مادر شوهر و شوهرم جلو در بودن گفتم بهم قرص دادن ایشالله دردم شرو بشه ولی هیچ خبری از یه ذره دردم نبود بعد ۶ساعت دوباره نصف قرص دیگه بهم دادن ولی بازم هیچ دردی نداشتم شب ساعت ۱مامت خودم که تو بیمارستان اونشب شیفت بود اومد و یه قرصی گذاشت داخل واژنم‌ گفت تا چن ساعت دیگه دیگه باید دردات شروع بشه ۲.۱ساعت گذشت کم کم داشت یه ذره دردم می گرفت ولی بازم درد زایمان نبو و گفت بخواب امشبم ساعت ۵صبح امدن فشار گرفتم ۱۵بود بازم یه سرم زدن و سوند بهم زدن سوندو که می زنن درد خاصی نداره ولی بعد یه چن ساعتی سوزش داره و من زار زار گریه می کردم از درد سوند بعد ۳ساعت مامای خودم اومد و گفت چرا گریه می کنی گفتم سوند خیلی اذیتم می کنه و گفت باشه درش میارم و خدا خیرش بده در اورد و من راحت شدم دیگه کم کم دردام شرو شده بود ولی بازم اونقدر نبود بعد ۵.۶ساعت دردام خیلی شدید شد و ۵دیقه یبار می اومد و می رفت از ساعت ۱۰صبح ۱۰٫۲۹ دردام خیلی وحشتناک شده بود و هی داد می زدم خدایا منو بکش هی میومدن معاینه ولی بازم هنوز ۲سانت بودم گفتن برو رو توالت فرنگی بشین و اب داغ و باز کن از کمر به پایینت ۲۰دیقه نشستم زیر اب داغ و هی پیاده روی و بشین پاشو معاینه کرد گفت ۴سانت ولی من اونقد درد داشتم که فقط داد می زدم منو ببرید سزارین من دارم می میرم و ماما هم هی دلداریم می داد می گفت چشم الان می بریم ولی هیچ هبری نبود فک کنم ساعت ۲.۳اینا بود که ۵سانت بودم و کیسه ابم و ترکوندن و به زور ورزش می کردم کمرو قر می دادم اگرم درد می یومد می نشستم و حالت دسشویی کردن زور می زدم تا معاینه کرد شده بودم ۶سانت
مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت سوم

وقتی که اومد معاینه ام کنه
دستکش پوشید
ولی ژل لوبریکانت نزد
منم گفتم ژل نمی زنین گفت نه خانم چون اگر ژل بزنم نمی تونم متوجه بشم که کیسه آبتون پاره شده یا نه

خیلی هم انگشت هاش دراز بود
و بد اخلاق و دستش انگار زهر داشت


به محض ورود دو تا انگشتش به واژنم تا نصفه
جیغ زدم از درد و اونم انگشت هاش رو درآورد و گفت خانم چه خبره
چرا جیغ می زنی
گفتم خوب ژل بزنین درد داره
گفت من نمی تونم ژل برنم و دلیل اش رو گفتم

با دستش پام رو زد کنار و گفت خودت رو شل بگیر
دوباره انگشت هاش رو برد داخل و من جیغ زدم

باز درآورد و گفت شما همکاری نمی کنی

و بعد یک دفعه انگشت هاش رو تا ته کرد داخل من و منم جیغ بلندی زدم
و به شدت زده شدم

یک دفعه شروع کرد سرم داد زدن

خانم چه خبرته زایشگاه رو گذاستی روی سرت
الآن همراهات فکر می کنن ما چی کارت کردیم
ما هر یک ساعت اینجا معاینه ات می کنیم قراره شما اینجوری جیغ بزنی ؟؟

بعد هم گفت اگر شما بخوای اینجوری باشی
ما اصلا شمارو اینجا بستری نمی کنیم
مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت پنجم


توی این لحظه که اومدم بیرون
نشستم روی صندلی
مدام می گفتم خدایا من نمی خوام اینجا زایمان کنم
چی کار کنم ؟
یک راهی نشون بده
یک چیزی

دلم واقعا شکسته بود
پر از بغض بودم
و پر از استرس که چه زایمانی در انتظارمه
و واژنم هم بعد معاینه وحشیانه ای که انجام شده بود به شدت درد می کرد


خواهرم پرده زایشگاه رو زد کنار
پرسید خانم چی شد خواهرم قراره بستری بشه ؟
تا می خواست جواب بده

من گفتم نه خواهری
فقط قراره الآن نتیجه ضربان قلب بچه رو بگن
اینجا نمی خوام بستری بشم

شصتش خبردار شده بود
و می خواست هر جوری هست من نپرم و اونجا بستری شم

به خواهرم گفت شما بیرون باشید
اطلاع می دیم


بعد من پرسیدم من الآن چند سانت هستم؟
ضربان قلب بچه ام چطوره ؟

گفت شما سه سانت نرم هستین
و ضربان قلب بچه تون خیلی خوبه

شما الآن باید بستری بشین
و زایمان تون خیلی نزدیکه
گفتم خب ممنون من نمی خوام اینجا بستری بشم لطفا سونوهایی که دادم رو بدید

گفت نمی شه
من نمی تونم بذارم برید
گفتم خانم زور که نیست من نمی خوام اینجا باشم
گفت پس صبر کنین خانم دکتر مخملباف بیان
گفتم نمی خوام صبر کنم
می خوام برم
سریع هول شد زنگ زد به خانم دکتره
بعد گفت خانم دکتر توی راهن ده دقیقه دیگه می رسن ایشون باید اجازه بدن تا شما برید

منم گفتم بیرون منتظر می مونم
بلند شدم سریع اومدم بیرون تا چشمم به خواهر و شوهرم افتاد بغضم ترکید و زدم زیر گریه

به همسرم گفتم من نمی خوام اینجا زایمان کنم
من رو ببر از اینجا
می خوام با دکتر خودم زایمان کنم
مامان حسین و راستین🩵 مامان حسین و راستین🩵 ۱۴ ماهگی
بخش دوم🫄🩵
چون نگران بودم که زایمانم سخت نباشه و تهدیدی برای سلامت پسرکوچولوم نباشه تصمیم گرفتم ۳۹ هفته هم سونو بدم
حتی برای همون روز پیش یکی ،دو دکتر دیگه هم وقت گرفتم که اگر وزن بچه ام بیشتر از ۴ باشه زیر بار زایمان طبیعی نرم
اما سونوی ۳۹ هفته رو که دادم وزن بچه ام ۳۸۰۰بود و من که دیگه استرس وزنش رو نداشتم مجدد پیش دکترم رفتم
دوباره باید معاینه می شدم ،خانم دکتر گفتند ۴ سانت هستی،همین الان میتونی بیمارستان بستری بشی ،کیسه آبت رو پاره کنیم دو ساعته زایمان می کنی من که خیالم تقریباً راحت شده بود که زایمانم زمان کوتاهی طول می کشه به دکترم گفتم الان آمادگیش رو ندارم ولی زمانی میام که خودتون حتما بیمارستان حضور داشته باشید
دکترم بخاطر معاینه ای که انجام داده بود حتی احتمال داد که همون شب زایمان می کنم اما گفت اگه زایمان نکردی فردا ساعت ۲ بیا خودم هم میام
مجدد مشابه سری قبل ترشحات همراه خونریزی داشتم و دل دردی که از چندین هفته قبل نامنظم شروع شده بود خیلی شدیدتر شد
رفتم خونه،دوش گرفتم و منتظر فردا بودم،دوست داشتم خودم با حال خوب و مرتب بیمارستان برم و حس غریبی هم داشتم قرار بود فردا انتظارم به سر بیادو پسر کوچولوم رو در آغوش بگیرم لبریز از عشق دیدنش بودم🥹❤️
البته خیلی استرس زایمان هم داشتم، اما حس قشنگم به همه ی حس های دیگه غلبه داشت🫣☹️🥺❤️
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۳ ماهگی
خب خب منم بیام از زایمانم بگم براتون...
پارت اول : من از روز عید که ۳۹ هفته بودم هر روز رابطه عمیق و بدون جلوگیری داشتم . شیاف گل مغریی میزاشتم . ورزش میکردم عید دیدنی هم زیادی رفتیم کلی هم مهمون داشتم ...خلاصه کلام بگم خیلی تحرکم زیاد بود
۳۹ هفته ۴ روز رفتم معاینه تحریکی مامام گفت ۲ سانت بازه و دهانه رحم خیلی نرمه یه معاینه خیلی شدید کرد گفت برو تا شنبه که میشدم ۴۰ هفته و ۱ روز اگه زایمان نکردی اول بیا مطب یه معاینه تحریکی کنم نامه بدم بری بیمارستان واسه نوار قلب
خلاصه من زایمان نکردم رسید به شنبه شوهرمم رفته بود جاده گندم رو گذاشتم خونه عمم با مامانمو و مادرشوهر رفتیم مطب . دوباره معاینه کرد گفت همون دو سانته تغییری نکرده نامه داد برا زایشگاه و یه سونو هم داد . اول رفتم زایشگاه اتفاقا همون ماماهمراهی که انتخاب کرده بودم اول که رفتم عصبانی بود گفت چیشده گفتم ۴۰ هفتم کامل شده زایمان نکردم خانوم مرتضایی منو فرستادند بهم توپید گفت برو اتاق کناری بشین . بعد ۱۰ دقه اومد صدام کرد رفتم پیشش گفت خوب بچه چندمه گفتم دومی . بچه اولمم خودتون ماما همرام بودین الانم همینطور . دیدم از اینرو به اونرو تبدیل چنان خوش اخلاق که نگم براتون...
مامان نینی🩷 مامان نینی🩷 ۸ ماهگی
خانما گفتید تحربه زایمانم رو بگم
لطفا اونایی که حساسن و میترسن نخونن🫠

من بزای آخرین بار که رفتم پیش دکترم بهم گفت که همه چی اوکیه وزن بچه هم ۳ کیلوعه شنبه تاریخ ۱۰ آبان برو بیمارستان برای بستری شدن
منم با اینکه درد نداشتم ولی خب وقتش بود رفتم بیمارستان... نوار قلب گرفتن معاینه کردن گفتم اصلا دهانه رحمت باز نشده برو سونوگرافی جوابشو بیار برای ما
منم رفتم سونو، دکتری که داشت سونو میکرد گفت آب دور جنین کم شده حتما باید بستری شی. خلاصه من دوباره رفتم بیمارستان که گفتن ن دوباره باید بری سونو تا مطمئن بشیم😐 اقا من دوباره ی سونوی دیگه پیش ی دکتر دیگه رفتم و اون دکتر هم همون حرفای دکتر قبلی رو زد اما باز بستری نکردن 🙂‍↔️ گفتن ما تشخیص میدیم آب دور جنین اندازه اس نیازی بستری نیس برو ولی هرروز بیا برای نوار قلب
منم اومدم خونه و تا سه شنبه هرروز رفتم برای نوار قلب و هر دفعه هم معاینه میکردن میگفتن اصلا باز نشدی
منم که کلی از این معاینه ها کلافه شده بودم از بیمارستان رفتم پیش مامای خودم، اونم ک سونو کرد گفت چراا تا حالا بسترین کردن آب دور جنین خیلی کم شده حتما باید امروز بستری شی
مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت چهارم

همون لحظه بود که من تصمیم گرفتم
توی این بیمارستان زایمان نکنم
ولی پول نداشتیم که بریم بیمارستان خصوصی 😒✌️


لباسهام رو پوشیدم
با یک دل شکسته و پر از غم
و بغض اومدم بیرون مجدد توی سالن

ایشون هم اومد پشت میزش نشست و گفت
شما خیلی بد معاینه هستی

اون طرف هم 8 تا دختر دانشجو با یک سرپرست رفتن توی یک اتاق
و 4 تا خانم هم در حال خندیدن بودن

زایشگاه هیچ زایمانی نداشت اون لحظه
و در حال صحبت کردن بودن با هم

یک دفعه یکی شون گفت
خانم شما جیغ زدی ؟؟
گفتم بله چون همکارتون از ژل استفاده نکردن
پرسیدم تا به حال اینجا کسی جیغ نزده ؟؟
خندید و گفت عیبی نداره
هر چقدر می خوای جیغ بزن
همکارهاش هم شروع کردن به جیغ زدن

شوهرم فیش پرداختی رو آورد
هزینه اش شد یک میلیون(برای نوار قلب بچه بود)
بعد به همسرم گفت
آقا یک آب آناناس بخرین
و یک بسته خرما از بوفه بیمارستان
شوهرم هم خرید و آورد
اینم 500 هزار تومن

رفتم داخل همون اتاق مجدد
کلی ژل ریخت روی شکمم همین خانم
و دو تا کش بست دور شکمم
بعد یک چیزی داد دستم
گفتم با هر تکون بچه این دکمه رو فشار بده

یک ربع بعد اومد سراغم
همه چی رو ازم جدا کرد
بعد گفتم دستمال کاغذی بهم می دین
خندید و گفت ما اینجا دستمال کاغذی نداریم اینجا بیمارستان دولتی
ما خودمون از خونه واسه خودمون میاریم
حقوق هامون رو هم هنوز نریختن و خندید مجدد

خدا شاهده شکمم اونقدر پر ژل بود که اگر اون صحنه رو می دیدین گریه تون می گرفت

رفت یک تکه پنبه به اندازه یک بند انگشت آورد گفت بیا با این پاک کن

باوووووووووورتون می شه ؟؟؟


منم لباسم رو کشیدم روی همون ژل ها
و قشنگ متوجه اون همه ژل زیر لباسم بودم
کم کم بغضم می خواست بترکه
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو 🪼🐚🪸

ولی من گفتم نمیرم زایشگاه میرم پیش دکتر تا اون برام سنو کنه
مامای اونجا هم من معاینه کرد یک فینگر باز بودم
دیگه با همسرم سریع رفتیم مطب دکترم ساعت ۸ شب رسیدیم وقتی داخل شدم دیدم ۱۹ نفر توی نوبت هستن سریع از مطب زدم بیرون و به همسرم گفتم من حوصلم نمیکشه اینهمه تو نوبت بمونم خلاصه با همسرم تصمیم گرفتیم که بر گردیم خونه و فردا صبح زود برم زایشگاه برای سنو
اون شب من از استرس اصلا خوابم نمی‌برد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدم صبحانه درست کردم و خونه رو مرتب کردم و برای احتیاط ساک بچه هم با خودم بردم دیگه وقتی رسیدم زایشگاه رفتم قسمت تریاژ و گفتم که برای سنو اومدم اونم بهم گفت باید بستری بشه ۱۲ ساعت تا سنو تو انجام بدیم منم به همسرم گفتم بره خونه تا ۱۲ ساعت دیگه بیاد دنبالم
خلاصه نوبتم شد رفتم تریاژ تا برام پرونده اوکی کنه
تا سنو هامو دید و نامه مامای دیروز رو خوند گفت بخواب تا معاینه کنم معاینه کرد و گفت دو فینگر بازم گفت تو باید ۳۷ هفته میومدی برای زایمان چرا نیومدی منم گفتم دکترم گفته نیاز نیست و بهم یه برگه داد گفت برو پذیرش کارتو انجام بده منم چون همسرم نبود خودم به خیال بستری برای سنو رفتم تا پذیرش بشم که کارامو انجام داد و برگه داد بهم گفت برو بخش لیبل منم همون جا پرسیدم لیبل کجاست گفت بخش زایمان!!🫠
من همون جا از ترس یهو شوک بهم وارد شد استرس شدید گرفتم پاهام سست شده بود رفتم بخش تریاژ اون برگه رو بهشون دادم از فشار گرفت ۱۵ روی ۹ بود فشارم بالا بود دیگه من با ویلچر بردنم بخش زایمان بستری شدم همون جا به همسرم پیام دادم بره سراغ مامانم و بیاره