۱۲ پاسخ

عزیزم تورو ازهمون اولم باید سزارین میکردن ماشالله بچه درشت بوده

عزیزم مبارک باشه ایشالا قدمش پر خیر و برکت باشه
ولی دیگه از اینهمه درد و سنگینی راحت شدی

اخ خدا چقد شبیهه من بودی
انقد درد کشیدم اخرم بچم وزنش ۴۲۰۰ بود
گفتن باید سز میشدی‌‌‌‌..

نمیدونم والا دکتر من گفت بچت اگه ۴ کیلو باشه زایمان طبیعی نمیکنیم

وای چقدر بد عزیزم تجربتو خوندم یاد خودم افتادم زایمان منم خیلی وحشتناک بود از اونموقع خیلی ترسیدم دیگ گفتم بچه دوم نمیارم خیلی ترسناک و وحشتناکه

زایمانای سخت واقعا خدا توانشو میده وگرنه جونی برا آدم نمیمونه
منم خداییش زایمان دومم خیلی اذیت شدم واسه من بچه اومده بود پایین دهانه رحمم باز نمیشد اصلا میشرفت نداشتم قسمت بدش پاره بودن کیسه آب بود ک واقعا زایمان رو سخت میکنه

بیمارستان دولتی رفته بودین؟

عزیزم روبیکا داری

میارکت باشه میدونم چقدر سخته زایمان خدا خودش مواظب شماباشه

عزیزم دورسرش چقدر بود منم بچم‌گفتن سرش بزرگع پسر قبل هم سرش بزرگ بود

واای چقدر اذیت شدی🫠🤕

خب باید سز میشدی اینجور وقتا که وزن بچه بالاس و تو لگن گیر میکنه خب خطرناکه نباید زایمان طبیعی انجام بدن

سوال های مرتبط

مامان شایان جانم قلبم مامان شایان جانم قلبم ۱ ماهگی
مامان عرفان مامان عرفان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ✨🎀
قسمت سوم
کیسه اب ترکوند و رفت برا سزارین و من ساعت 6 فول شده بودم و دیگه درد نداشتم فقط زور میومد بهم و پاهام باز گرفته بودم که اومد گفت تین چه پوزیشینه عزیزم و معاینه کرد و گفت اوو فول شده به دکتر بگین دست بجنبونه این الان میزاد 😂
و تعجب کرده بود به این سرعت فول شدم چون موقعی که منو معاینه کرد گفت تو تا شب اینجایی و طول میکشه و ماما همراه بگیر و اینا ولی یهو تو یک ساعت داشتم به زایمان میرسیدم....
دیگه به دکتر گفتن و از اونجایی که ماما حق به دنیا اوردن بچه رو ندارن منو به پهلو خوابوند و میگفت زور اومد بهت فقط نفس بکش و زور نزن که این قسمت خیلی سخت بود واقعا و حتی از تموم زایمان درداش بیشتر اذیتم کرد بچه تو کانال زایمان بود و اماده و انگار به زور بدنم باید پسش میزد عقب
دیگه تا 6 و 15 دقیقه تحمل کردم و دفعه اخر داد زدم بچه میاد برین ی دکتر صدا کنین و اعصابم خورد شده بود که دکتر اومد و لباس عوض کرد و من به زور رسیدم تا اتاق زایمان و به زور نشستم رو صندلی زایمان و زور زدم نمیدونم چند تا ولی زور میزدم بچه میومد تا نصفه باز میرفت عقب برا اینکه قبلش به زور منو نگه داشته بودن این اتفاق افتاده بود دیگه دکتر گفت زور بزن که بیاد داری اذیت میشی ی زور محکم زدم و بچه یهو سر خورد اومد بیرون و ساعت 6 و35 دقیقه پسرم دنیا اومد...
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۳ ماهگی
مامان عسلچه ها مامان عسلچه ها ۶ ماهگی
ادامه "تجربه زایمان سوم_پارت پنجم"
قشنگ حس میکردم استخونای لگنم داره میشکنه😵‍💫متوجه شدم هرچی بچه درشت تر باشه این مرحله سختتره چون بچه اولم که ۳۵۰۰ بود تو این مرحله فقط حس زور داشتم نه احساس درد، ولی سر بچه دوم و سومم تو این مرحله درد عجیییبی داشتم، هنوز باورم نمیشد دارم زایمان میکنم و انقدر ناامید بودم که حس میکردم دور از جون یا بچه‌م چیزیش میشه یا خودم از حال میرم🥲 دیگه ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه بود که شروع کردم به زور زدن و بعد از ۲۰ دقیقه بچه اومد بیرون ولی چه بیرون اومدنی🥶 تا حس کردم سرش اومد بیرون دکتر گفت بیاین کمک و ماماها افتادن روشکمم و فشار دادن و دکتر به سختی بچه رو کشید بیرون(علتشو تو چند تاپیک قبلتر گفتم😅) وقتی دکتر همینطور که داشت اذان میگفت بچه رو داد بغلم فقط گریه میکردم باورم نمیشد بالاخره به دنیا اومده و حال جفتمون خوبه😭
راستی خداااروشکر برحلاف تصورم بخیه فقط یه دونه کوچیک خوردم
اینجوری بود که ۴۰۴/۱۱/۱ سومین میوه دلم اومد بغلم، الهی همه مامانای باردار به سلامتی و راحتی زایمان کنن❤️
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت4
دیگه نمیتونستم زور بزنم یکی پاهامو فشار میداد داخل یکی شکممو فشار میداد بچه گیر کرده بود منم داشتم میمردم از درد ماما گفت زور بزن بچت گیر کرده سرش با هر بدبختی بود زور میزدم ماماهم.سربچمو میکشید بیرون بعد یه درد شدیدد که فک.کنم پاره گی داشتم حس کردم بچه اومد انقد اون لحظه بد بود ماماهم گفت خدا رحم کرد اخه بچه سرش درشت بود خودش درشت بود از بچه اولم.سخت تر شد زایمانم خاطره بدی بود برام بچه ک اومد دیگه گفتم مامان کشتی منو تو به بچه هم فشار اومده بود چشماش سفیدی چشماش خونی شده بود رگه های خونی ک گفتن به خاطر فشار زایمانه .... اصلا یادش میوفتم.دیگه هیچ.وقت به بچه اوردن فکر نمیکنم اینم از تجربه من از طبیعی خیلی بچه اولم راحت دنیا اومد تجربه اونم نوشتم میتونین برین بخونین فک.میکردم این راحتتر باشه ولی روند زایمانم خیلی راحت بود دردام قابل تحمل بودن اگه بچه درشت نمیبود فک.کنم راحت تر زایمان میکردم نمیدونم ولی حرچی بود گذشت خداروشکر بچم سالم اومد بقلم 😔❤
(ببخشید اگه ترسوندمتون ولی دیگه تجربم بود 🙂❤)
#بارداری#زایمان_طبیعی#نوزاد#زردی#رفلاکس#کولیک#شیرخشک#پوشک
مامان نی نی مامان نی نی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم
از کمر بیحس شدم و روی تخت دراز کشیدم پاهام که بیحس شد دکتر برش زد. پرده جلوی چشمم بود و چیزی از عمل نمی‌دیدم ولی صداها را میشنیدم. چند دقیقه بعد دکترم به تکنسین اتاق عمل گفت که سر بچه پشت مثانه گیر کرده و پایین شکم را فشار بده. ولی هر کاری میکرد سر بچه بیرون نمیومد. به زور جلوی گریم را گرفته بودم. چون میدونستم ضربان قلب بچم خوب نیست و عمل نباید طول بکشه ولی بچه گیر کرده بود. آنقدر شکمم را فشار دادن که دکترم گفت بسه دیگه سیگموئیدش زد بیرون. /سیگموئید= انتهای روده بزرگ/ بعداً متوجه شدم که اون دردهایی که داشتم درد زایمان طبیعی بود. و من داشتم زایمان طبیعی میکردم. و بچه وارد کانال زایمانی شده بود. واسه همین سرش گیرکرده بود و به سختی بیرون اومد🫠
بالاخره بعد از 20 دقیقه بچه به دنیا اومد و من صدای گریه دخترم را شنیدم.😭 خدا شکر سالم به دنیا اومده بود. ولی تنفس خودم شکمی شد و تنگی نفس پیدا کردم و چون شکمم تکون میخورد و دکتر نمیتونست بخیه بزنه بعد از به دنیا اومدن بچم بیهوشم کردند و بخیه‌زدن و به ریکاوری منتقل شدم.
...
مامان گندم مامان گندم ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
گفتم ترو‌خدا بگو‌ بیان باز بی حسی شارژ کنن با اینکه زدن انگار جواب نمی‌داد روم خیلی همراهی کردم اون لحظه فکر میکردم نمی‌تونم بچه به دنیا بیارم اینقدر سخت بود ولی همش تلاش میکردم نمی‌تونستم نفس بکشم دیگه قشنگ سرشو دیدن گذاشتم رو صندلی بردنم اتاق زایمان دکتر هم اومد ماما همراهم داشت بالا شکمم فشار میداد تنفس هارو بهم می‌گفت که من کی زور بزنم اونجا هم باز بی حسی زدن بهم دیگه راحت تر بودم راحت می‌تونستم زور بزنم ماما میدونست مثلا چع موقعی باید زور بزنم می‌گفت زور بزن ده دقیقه نشد بچه به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد ی جوری شدم اصلا انگار موقع زایمان من یه عالم دیگه بودم میشه گفت از وقتی سر بچه داشت میومد بیرون تا وقتی بچه به دنیا اومد و من تو اتاق زایمان بودم ی‌حس عجیب غریبی بود واقعا بچه دیدم سرش کشیده بود سریع گفتم‌ دکتر چرا سرش اینجوریه 😂😂گفت درست میشه دیگه بچه بغل کردم تماس پوستی و اینا بعدش جفت کشیدن بیرون موقع بخیه هم اصلا نفهمیدم چون بی حس بودم
مامان آیه 🌱 مامان آیه 🌱 ۱ ماهگی
مامان رادوینم💙 مامان رادوینم💙 ۱ ماهگی
خلاصه تا پنج سانت رسیدم و دکتر اومد دید گفت این تا سه و چهار غروب می‌کشه تا زایمان کنه و من میرم و برمی‌گردم اوموقع دکتر رفت و من پنج دقیقه بعدش حس کردم که حس مدفوع و فشار دارم به ماما همراهم گفتم و معاینه کرد و گفت ۸سانتی و بچه داره میاد و گفت اگه دستکاری کنم بچه اومده فوری به دکتر زنگ زدن که دکتر برگشت و سریع آماده شدن بهم گفتن هر موقع حس زور داشتی پاهاتو بالا بیار و زیر پات رو بگیر و سرت رو بیار تو شکم و زور بزن به سمت پایین مثل موقعی که میخوای مدفوع کنی
این کار رو انجام میدادم ولی با این حال میگفتن باید بیشتر انجام بدی و محکم‌تر😩 من هی زور میزدم ماما کشیک اومد و شکمم رو از بالا فشار میداد ولی نمیتونست محکم انجام بده ماماهمراهم اومد و اون خیلییی محکم شکمم رو فشار میداد🥲 تا به بچه کمک کنه بیرون بیاد دکتر رحمم رو با دست اینور اونور میکرد که بچه بتونه سرش رو بچرخونه و بیاره بیرون آخر یهو ساعت ۱و ربع سرش رو آورد بیرون و دکتر کشیدش بیرون و گذاشتنش رو شکمم و بچه گریه کرد یه کم بعدش دکتر گفت یه زور کوچک بزن جفت هم بیاد بیرون دیگه خلاصه اونم اومد بیرون و بچه رو بردن لباس پوشوندن و قد و وزن و دور سر رو اندازه گرفتن و دکتر هم من رو بخیه زد و تمام☺️
سخت بود ولی خداروشکر که از پنج سانت تا ده سانت نیم ساعت بیشتر طول نکشید و زود گذروندم
اگه سوالی دارین و من چیزی جا گذاشتم بپرسین♥️