۹ پاسخ

خدا خواهرتو واست نگهداره. حق داری ناراحت باشی ولی اونم شاید از ناچاری و از دست شوهرت بهت نه گفته. به نظرم باهاش مشورت کن در مورد طلاق. شاید راه حلی داشت. شاید کمکت کرد… نزدیک خونشون به اتاق اجاره کنی… از این زندگی پر از درد رها بشی. خونه مردم نظافت کنی بهتره تا واسه پدرشوهرت کارگری کنی. آدم خوبم پیدا میشه که کار خیر بکنه و لباسی غذایی امکاناتی بهت بده تا روی پای خودت بیاستی. با یه خیریه توی شهر صحبت کن حتمن یه راهی هست🥺

من برات بمیرم توم عین ممن شرایطط سخته بود قربونت بشم

خب به خواهرت بگو ک تو اون حرفارو نزدی اصلا چرا نزدی تو دهن شوهرت ک چرا حرف دهنت گذاشته

شاید شوهرت یهدحرفایی به خاهرت از طرف توزده ک خاهرت توی اون یکسال خیلی ناراحتی کشیده وهمین باعث شده انقد بار حرفاش سنگین باشه ک خاهرت اینطوری کنه

تولد پسرت مبارک باشه❤️❤️❤️❤️

منم پارسال پاییز شرایط تورو داشتم
خیلی سخت بود و در اخرم بچم سقط،شد

ولی یه چیز کاش بتونی از همون ‌شوهر خواهرت کمک بگیری طلاقت وبگیری ‌‌بری شهر خودتون اونجا یه خونه حتی شده یه سویت اجاره کنی و کار کنی
حس می‌کنم سختی اون برات راحتر از موقعیت الانت باشه

آدم تو روزهای سخت به یک همدم نیاز داره وگرنه همه موقع خوبی و خوشی هستن این از من به تو نصیحت تو اونموقع ازش توقع حمایت و پشتیبانی داشتی که واقعا کارت گیر بوده هرچند کار شوهرت زشت اون ناراحت بوده ولی نباید همچنین کاری با تو میکرد گاهی اوقات روز ها خیلی سخت میگذره می‌میری وزنده میشی بعد همه فکر میکنن آدم تویه روز میمیره منم خیلی سختی کشیدم باز خداروشکر شوهرم خوبه الهی خدا بهت صبر بده وبه شوهرت عقل بده🫂🫂🤲🤲🤲🤲😭😭😭❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹

عزیزم سخته انشالله خدا کمکت کنه عزیزم سعی کن با زبون خوش با شوهرت حرف بزنی همیشه و باهاش راه بیای که بزاره بری خونه خواهرت و اینا .

سوال های مرتبط

مامان ارمان❤️ مامان ارمان❤️ ۲ سالگی
ادامه تاپیک‌قبلی
رفتیم بیمارستان اصلا تحویلم‌نمیگرفتن ب بدبختی دارو دادن باعث شد بالا بیارم سرم‌زدن هزارتا کوفت و زهرمار دیگه
شوهرم یکم‌ترسید عید شد بهش گفتم‌میخام برم قبول کردمن ب خواهرم پیام دادم میام خونتون گفت باشه بیا من رفتم چندمدتیم موندم و خیلیم باهم خوب بودیم و‌من برگشتم خونمون
دوباره رفتارخواهرم‌همونطور بود ولی نزدیکای زایمانم بود ب شدت تحت فشار بودم ازاینور میگفتن برو شهرتون خونه خواهرت الان دیگه وقت زایمانته از یه طرف خواهرم‌فکرمیکردم من برای زایمان باشوهرم میرم‌خونش و‌منو‌بی محلی میکرد همش با مادرشوهرم و شوهرم دعوا میکردم میگفتن برو‌میگفتم‌نمیرم‌میخام خونه خودم بمونم اما اینطور نبود دلم تیکه پاره بود براشون نقش بازی میکردم گفتن حداقل بگو یکی بیاد ابرومون میبری میگن این زن یه خانواده نداشته بیاد پیشش باشه برا زایمان اما بازم‌من کسیو‌نداشتم ابنجا چون روستاس حرف میپیچه و این حرفا زیاد زده میشه و‌یه چیز طبیعیه
ب خواهرم‌پیام دادم‌و‌گفتم‌میشه برا زایمان بیام‌خونتون گفت نه اون لحظه خداشاهد باشه انگار یکی با چاقو محکم‌زد تو قلبم سابد درک‌نکنید اما بخدا من اون لحظه مردم گفتم خدایا چیکارکنم حالا شب و ذوز گریه میکرد یه عکس دارم از اون زمان هروقت نگاش میکنم گریم‌میگیره
یه خواهر دارم بزرگمونه باهزارخجالت بهش پیام دادم میشه برا زایمان بیام خونتون زنگ زد براش تعریف کردم و‌گفت باشه بیا
دوسال پیش تو‌همچین روزی من با اتوبوس درحالی یکهفته ب زایمانم‌موندم بود با پسربزرگم حرکت کردیم رفتیم
ادامه تاپیک بعدی...
#پوشک#شیرخشک#واکسن#تغذیه#فرزندپروری#بارداری#سزارین