ادامه تاپیک‌قبلی
رفتیم بیمارستان اصلا تحویلم‌نمیگرفتن ب بدبختی دارو دادن باعث شد بالا بیارم سرم‌زدن هزارتا کوفت و زهرمار دیگه
شوهرم یکم‌ترسید عید شد بهش گفتم‌میخام برم قبول کردمن ب خواهرم پیام دادم میام خونتون گفت باشه بیا من رفتم چندمدتیم موندم و خیلیم باهم خوب بودیم و‌من برگشتم خونمون
دوباره رفتارخواهرم‌همونطور بود ولی نزدیکای زایمانم بود ب شدت تحت فشار بودم ازاینور میگفتن برو شهرتون خونه خواهرت الان دیگه وقت زایمانته از یه طرف خواهرم‌فکرمیکردم من برای زایمان باشوهرم میرم‌خونش و‌منو‌بی محلی میکرد همش با مادرشوهرم و شوهرم دعوا میکردم میگفتن برو‌میگفتم‌نمیرم‌میخام خونه خودم بمونم اما اینطور نبود دلم تیکه پاره بود براشون نقش بازی میکردم گفتن حداقل بگو یکی بیاد ابرومون میبری میگن این زن یه خانواده نداشته بیاد پیشش باشه برا زایمان اما بازم‌من کسیو‌نداشتم ابنجا چون روستاس حرف میپیچه و این حرفا زیاد زده میشه و‌یه چیز طبیعیه
ب خواهرم‌پیام دادم‌و‌گفتم‌میشه برا زایمان بیام‌خونتون گفت نه اون لحظه خداشاهد باشه انگار یکی با چاقو محکم‌زد تو قلبم سابد درک‌نکنید اما بخدا من اون لحظه مردم گفتم خدایا چیکارکنم حالا شب و ذوز گریه میکرد یه عکس دارم از اون زمان هروقت نگاش میکنم گریم‌میگیره
یه خواهر دارم بزرگمونه باهزارخجالت بهش پیام دادم میشه برا زایمان بیام خونتون زنگ زد براش تعریف کردم و‌گفت باشه بیا
دوسال پیش تو‌همچین روزی من با اتوبوس درحالی یکهفته ب زایمانم‌موندم بود با پسربزرگم حرکت کردیم رفتیم
ادامه تاپیک بعدی...
#پوشک#شیرخشک#واکسن#تغذیه#فرزندپروری#بارداری#سزارین

۳ پاسخ

الهی باز تو از من بیشتر سختی کشیدی عزیزم 😭😭😭❤️‍🩹❤️‍🩹

کلا بعضیارو خدا ماچ میکنه میزاره رو زمین
پول زیبایی خانواده شانس
چطوریه؟ یکیم باید پاره بشه سر همه چیز

عزیزم😭

سوال های مرتبط

مامان ارمان❤️ مامان ارمان❤️ ۲ سالگی
یه خاطره از پارسال گفتم تعریف کنم براتون
تاسوعا پارسال بود همگی رفتیم هیئت همه بود خانواده شوهرم موقع برگشتن چون خونه منم تو خیاط مادرشوهرمه به منم تعارف کردن رفتم اونجا برا ناهار
چون من خیلی کم میرم چون بچم اذیت میکنه
رفتیم سفره پهن کردن نذری ابگوشت داشتن برا همه کشبدن بچعا گفتن ما برنج میخایم ابگوشت نمیخوریم مادرشوهرم رفت قیمه نذری گرم‌کرد داد ب بچها ب پسرمن نداد اونم گفت مامانجون منم برنج‌میخام برگشت بهش گفت غلط کردی ابگوشت بخور برو‌خونتون
گفتم پسرم بلندشو بریم‌خونه غذاهست گرم‌کنم‌بخور
یه خواهرشوهر دادم نسبت ب بقیه یکم بهتره گفت مادر تو قابلمه‌ک پره اصلا نباشه هم نفری یه قاشق از همه بچها کم‌کنی ب اینم میرسه خودش بلمدشد ب پسربرنج داد خورد
غذا خوردیم اون موقع پسرکوچیکم یه سالش بود همش میگفت د د د مادرشوهرم برمیگشت بهش میگفت دردخودت
من خیلی ناراخت شدم اومدم خونه عصرش هم یه جا دعا دعوت بودن به من نگفتن نرفتم روز بعدش عاشورا همراهشون رفتم بیرون مجبورم با اونا برم چون کسیو‌ندارم دیگه اما برا ناهار دیگه نرفتم اونجا ب پسرمم نذاشتم بره
اون ک‌گذشت....
امروز عصرهم‌مثل پارسال عصر دعا دارن یه جا مادرشوهرم هیچی‌بمن نگفته اما همون‌خواهرشوهرم ظهری بمن گفت عصری میای بریم دعا‌گفتم ببینم چی‌میشه بنظرتون باهاشون برم؟؟؟؟
پوشک‌ پوشک‌پوشک‌شبرخشک شبرخشک شیرخشک فرزندپروی واکسن واکسن تغذیه
مامان آقا آرتا مامان آقا آرتا ۲ سالگی
اقا امروز یه پسره بهم تیکه انداخت🤣
من رفته بودم تا یه مراسمی
با ارتا داشتیم برمیگشتیم خونه
بعد ارتا جلو پیشم نشسته بود بچم خوابش برده بود من صندلی رو خوابونده بودم
تو راه برگشت بیدار شد
من میخواستم صندلیشو درست کنم
شنیدم یه پسره گفت عععع از این دختر نچرال ها
من بدون اینکه فکر کنم که پسره با منه
خم شدم صندلی ارتارو درست کنم
یهو گفت رفت یه چیزی بیاره منو بزنه
من صندلی ارتا رو درست کردم برگشتم نگاش کردم
گفت اووو سلام
گفتم با منی
یهو دوستش برگشت گفت بچه داره
پسره هنگ بود
گفت نه😂
چراغ سبز شد
من حرکت کردم
به دوستش گفت خداوکیلی بهش نمیاد بچه داشته باشه
اومدم خونه واسه شوهرم تعریف کردم
شوهرم گفت وقتی گفت سلام باید یه فحش ابدار میدادی
گفتم بخدا من اصلا فکر نمیکردم با من باشه
انگار مردم با دیدن قیافه ی من باید بفهمن من متاهلم و بچه دارم
بخدا اخرین بار فکر کنم تو دوران دبیرستانم بود همچین چیزایی
حالا شوهرم هی میگه چه شکلی بود
پلاکش واسه کجا بود
ماشینش چی بود😂😂😂