یه خاطره از پارسال گفتم تعریف کنم براتون
تاسوعا پارسال بود همگی رفتیم هیئت همه بود خانواده شوهرم موقع برگشتن چون خونه منم تو خیاط مادرشوهرمه به منم تعارف کردن رفتم اونجا برا ناهار
چون من خیلی کم میرم چون بچم اذیت میکنه
رفتیم سفره پهن کردن نذری ابگوشت داشتن برا همه کشبدن بچعا گفتن ما برنج میخایم ابگوشت نمیخوریم مادرشوهرم رفت قیمه نذری گرم‌کرد داد ب بچها ب پسرمن نداد اونم گفت مامانجون منم برنج‌میخام برگشت بهش گفت غلط کردی ابگوشت بخور برو‌خونتون
گفتم پسرم بلندشو بریم‌خونه غذاهست گرم‌کنم‌بخور
یه خواهرشوهر دادم نسبت ب بقیه یکم بهتره گفت مادر تو قابلمه‌ک پره اصلا نباشه هم نفری یه قاشق از همه بچها کم‌کنی ب اینم میرسه خودش بلمدشد ب پسربرنج داد خورد
غذا خوردیم اون موقع پسرکوچیکم یه سالش بود همش میگفت د د د مادرشوهرم برمیگشت بهش میگفت دردخودت
من خیلی ناراخت شدم اومدم خونه عصرش هم یه جا دعا دعوت بودن به من نگفتن نرفتم روز بعدش عاشورا همراهشون رفتم بیرون مجبورم با اونا برم چون کسیو‌ندارم دیگه اما برا ناهار دیگه نرفتم اونجا ب پسرمم نذاشتم بره
اون ک‌گذشت....
امروز عصرهم‌مثل پارسال عصر دعا دارن یه جا مادرشوهرم هیچی‌بمن نگفته اما همون‌خواهرشوهرم ظهری بمن گفت عصری میای بریم دعا‌گفتم ببینم چی‌میشه بنظرتون باهاشون برم؟؟؟؟
پوشک‌ پوشک‌پوشک‌شبرخشک شبرخشک شیرخشک فرزندپروی واکسن واکسن تغذیه

۲۳ پاسخ

نه ببین اگه همسایه جایی روضه ی مسجد مراسم دارن خودت با پسرت برو مجلس امام حسین دعوت کردنی نیست ولی خوب به بچت احترام‌نزارن بهتر نری

سلام گلم من تایپ درباره زندگیت خوندم میبینم چقدر داری زجر میکشی منم خالم شرایط شمارو دارن شوهرتون کار نمیکنه ایشون با گوشی محصولات یه شرکت میفروشند. یعنی یک کانال تو روبیکا یا جای دیگه زدند محصولات شرکت نیوشا یک شرکت طب سنتی هست میفروشند اگه دوست داری و اینترنت داری شماره بدم زنگ بزن ببین میتونی تو خونه بفروشید.

اگه سختت نیست برو …مادرشوهرت اذم حساب نکن یه گوشت در باشه یه گوشت دروازه

با اینکه دیر شده اما نظرمو میگم بهت هر وقت بهت گفتن بهشون بگو من بهدخاطر بچه سختمه دیرتر میام روستاست دیگه مسیرا نزدیکه یکم زودتر یا دیرتر برو که همزمان با اونا نباشی تو مراسم هم کنار همسایه ای دوستی کسی بشین این از همه چیز براشون سنگینتره نادیده گرفته شدن مجلس امام حسینه مگه حتما باید با کسی بری

خدا مرگش نده چه مادرشوهری اه حتی نوه شم‌نمیخاد

اگه بی بچه ت بی احترامی کرد از همون موقع باید باهاشون جایی نمیررفتی تا حساب کار دستش بیاد. یعنی چی که زن گنده اون جوری میگه به بچه

ن نرو اینجوری بی عزت میشی..منم دیروز همسایمون روضه دعوتم کرده بود ب مادرشوهرم گفته بود ولی اون عوضی بهم نگفته بود خودش بااون یکی جاریم رفته بودن اون عزاداری روضه ک قبول نیس مادرشوهرم رفته

هر چقدر ک کسیو نداشته باشی ولی خودتو بچتو بی ارزش نکن .... نرو بزار همینجوری بمونین بهتره .... وقتی فرق میزارن و ناراحتت میکنن چرا باز بری و ناراحت شی .... من کشیدم اینارو ..... و اگ جای تو بودم نمیرفتم ( نظر شخصی خودمه ) تو مختاری ....

من جات باشم اصلا پامو از خونه نمیزارم بیرون،بشین خونه بابا،بی دردسر و راحت.بدون حرف.به خواهر شوهرتم موضوع پارسال و بقیه روزارو تعریف کن،بهشم بگو نمیخواستم روتو زمین بندازم،چه کنم ک تنها باشیم همگی راحت تریم،والسلام،

تو جدا از اونا برو خودتم‌برگرد برا بچتم خوراکی و نوشیدنی ببر ک اگر خواست بهش بدی

بچت بزرگ شد همه اینا رو براش تعریف کن بگو مادرجون دوستت نداره

من باشم میرم

منم تو شهری ک زندگی میکنم فقط خانواده شوهرمن ولی چون بی احترامی کردن اصلا رفت و امد نمیکنم

بنظرم شب برو مسجد با پسرت

اصلا نباید با همچین مادر شوهری رفت و امد کنی ببخشید برا خودت هم نه برای بچه ات ارزش قائل شو الان متوجه نمیشه دو روز دیگ همینا میشن عقده تو وجودش میشه بی احترامی به بقیه بخاطر نادیده گرفتنش توسط مادر شوهرت، نرو خیلی واجبه الان بری دعا، خودت مگه بچه ای حتما باید با کسی بری، برو با بچه ات، تاتی تای کنان دسته ببنید، بخدا موندم اخه سوال نداره ک موندی با این شخصیت اینورو اونور بشی

ارع باهاشون برو چون وقتی نری تو میشی ادم بده اونا میشن ادم خوبه.برو با خانواده شوهرت نه زیاد صمیمی بشو نه زیاد سرسنگین باش حد تعادل وسط داشته باش. تا چیزی نتونن بهت بگن

با این کارت فقط در حق بچه هات ظلم میکنی بقیه با این کارت پررو میشن و بچه هات تو سری خور در میان و بعدا بهشون راحت بی احترامی میشه ک توانایی دفاع از خودشونو‌ندارن
من جای تو باشم حاضر نیستیم اصلا برم

احتمالا جواب نمیدی اونم پروتر و بیشعورتر شده
هرچی جواب ندی بدتره فکر میکنن خبریه بیشتر بی احترامی میکنن.

چقدر مثل منی شهرت چی اون چطوره اگه خوبه بچسب به شوهرت وزندگی خودت با اون خواهر شوهرتم خیلی خیلی خوب باش تن تن دعوتش کن ترو خدا عجب بیشعوره مادر شوهرت که به بچه میگع همه بخورن تو نخور یا درد خودت چرا از بچه های تو بدش میاد ؟؟؟؟منم عین توام ومتاسفانه شوهر خوبی هم ندارم واین خیلی اذیتم میکنه

جای توبودم پام خونه مادرشوهرم نمیزاشتم چه برسه باهاشون همراه بشم

چون کسی رو نداری میری؟
من اگ بودم ب بچم بی احترامی میکرد دیگه هیچ وقت نمیرفتم

چون کسی نیست پیشت انقد شان خودتو پایین نیلر مجلس امام حسینه ها،این روزاهم که همه جاست هست جای دیگه برو یا با کسای دیگه،خیلی کم برو بلکه به خودشون بیان چه ادبیات زششششتی مادرهمسرت استفاده میکنه

چقدر مادر شوهرت بی شعوره😊

سوال های مرتبط

مامان ویانا🧚‍♀️ مامان ویانا🧚‍♀️ ۲ سالگی
مامان ارمان❤️ مامان ارمان❤️ ۲ سالگی
ادامه تاپیک‌قبلی
رفتیم بیمارستان اصلا تحویلم‌نمیگرفتن ب بدبختی دارو دادن باعث شد بالا بیارم سرم‌زدن هزارتا کوفت و زهرمار دیگه
شوهرم یکم‌ترسید عید شد بهش گفتم‌میخام برم قبول کردمن ب خواهرم پیام دادم میام خونتون گفت باشه بیا من رفتم چندمدتیم موندم و خیلیم باهم خوب بودیم و‌من برگشتم خونمون
دوباره رفتارخواهرم‌همونطور بود ولی نزدیکای زایمانم بود ب شدت تحت فشار بودم ازاینور میگفتن برو شهرتون خونه خواهرت الان دیگه وقت زایمانته از یه طرف خواهرم‌فکرمیکردم من برای زایمان باشوهرم میرم‌خونش و‌منو‌بی محلی میکرد همش با مادرشوهرم و شوهرم دعوا میکردم میگفتن برو‌میگفتم‌نمیرم‌میخام خونه خودم بمونم اما اینطور نبود دلم تیکه پاره بود براشون نقش بازی میکردم گفتن حداقل بگو یکی بیاد ابرومون میبری میگن این زن یه خانواده نداشته بیاد پیشش باشه برا زایمان اما بازم‌من کسیو‌نداشتم ابنجا چون روستاس حرف میپیچه و این حرفا زیاد زده میشه و‌یه چیز طبیعیه
ب خواهرم‌پیام دادم‌و‌گفتم‌میشه برا زایمان بیام‌خونتون گفت نه اون لحظه خداشاهد باشه انگار یکی با چاقو محکم‌زد تو قلبم سابد درک‌نکنید اما بخدا من اون لحظه مردم گفتم خدایا چیکارکنم حالا شب و ذوز گریه میکرد یه عکس دارم از اون زمان هروقت نگاش میکنم گریم‌میگیره
یه خواهر دارم بزرگمونه باهزارخجالت بهش پیام دادم میشه برا زایمان بیام خونتون زنگ زد براش تعریف کردم و‌گفت باشه بیا
دوسال پیش تو‌همچین روزی من با اتوبوس درحالی یکهفته ب زایمانم‌موندم بود با پسربزرگم حرکت کردیم رفتیم
ادامه تاپیک بعدی...
#پوشک#شیرخشک#واکسن#تغذیه#فرزندپروری#بارداری#سزارین
مامان شاهان مامان شاهان ۲ سالگی
من همیشه لباسامو انلاین میخرم راضی هم هستم امروز میخاستم برا پسرم برم لباس خونگی بخرم گفتم بذار اینبار برم بیرون ببینم چی هست یکمم هوا بخوریم رفتم تو مغازه یه دختر از پسر خودم کوچیکتر بود شاید یکسال و پنج ماه اینا بود پسرم عاشق بچه هاس رفت پیشش گفت نینی خوشکله. و میخاست دستش بگیره رفت جلو دختره پسرمو چنگ زد پسرم ترسید اومد عقب اخه یه دختر عموهم دارم از شاهان کوچیکتره خیلی شاهان میزنه شاهان دیگه ترسید ازش اومد کنار من اما هی دلش میخاست بره پیشش و هی میگفت نینی خوشکله بعد اینم مامانش و خاله اش و مادربزرگش ک یه ۲۰۰ کیلو وزن داشت اومدن یدونه شلوار فقط برا این بخرن دسته جمعی😂این مادربزرگ گامبو ب پسر من گفت بیا پیش نینی حالا با لبخند پسر منم بمن نگاه کرد گفتم برو مامان باش بازی کن اخه پسرم عاشق اینه با بچه ها بازی کنه همین رفت سمتش مادربزرگ بیشعورش ب دختره گفت دلسا بزنش منو ببینی اینقدر عصبی شدم گفتم خانم از سن و سالت خجالت نمیکشی از هیکلت بکش یعنی چی ک بهش میگی بزنش واقعا نمیدونم مریض بود روانی خر