دیشب بچم با شوهرم رفته بوده خونه مادر شوهرم بچه ام خیلی گریه کرده وقتی اومدن خونه برادرشوهرم زنگ زده ب من ک ویانا چشه استرس داره و چرا اینقدر گریه کرد منم گفتم نمیدونم و خب ناراحتم نشدم
تا امروز ک شوهرم گفت شب بریم خونه مامانم منم گفتم اوکی
الان اومدیم دیدم بچه اصن میترسه بره تو خونه چسبیده ب من
بعدم مادرشوهرم اخم کرده نشسته به ویانا میگه برو اونور من کار دارم باهات قهرم ک دیشب گریه کردی منم هیچی نگفتم
بعد برادرشوهرم اومده اونم اخماش تو هم
اصن موندم چه واکنشی نشون بدم
ویانا هم چسبيده ب من
فقط ب شوهرم پیام دادم دیشب ویانا را اینجا دعوا کردن؟گفت نه من همش پیشش بودم چیزی نگفتن
نمیدونم چشه بچه
بعد نمیدونم چرا حالا واسه گریه یه بچه اینا همه اخم کردن واسه من😐
جدی خانواده شوهر فامیل نمیشم حتی اگ خیلی احترامشون بذاری خیلی ناراحتم از دستشون


#فرزندپروری
#مادر
#کودک
#زایمان
#انتی
#آنومالی
#نوزاد
فرزندپروری فرزندپروری کودک نوزاد

۷ پاسخ

هیچ موقع بچتو از خودت جدا نکن حتی با باباش چون مردا همه چیزو بیان نمیکنن

😂😂روانی ان.
بچس دیگه..الانا بیشترمیفهمن باید ارتباط بگیرن قشنگ بابچه.یهو نرن سمت بچه وماچ وبغلش کنن.

مردا حواسشون نیست دقت به جزئیات ندارن شاید بچه رو دعوا کردن

احتمالا بچه ات از یه چیزی اونجا ترسیده دیدی خیلی قیافه میگیرن پاشو برو خونتون نمون

بااین اخلاق عنشون انتظار دارن بچه واسشون خوش رو باشه وبخنده،اصلا بچتو تنها باشوهرت نفرس اونجا حتی اگ توخونه ب مرز جنونم رسیدی😂

اصلااااا نمیگن مردا
بچم خیلی رو من حساسه و وابستمه
یه روز با شوهرم رفته بود خونه مادرشوهر اومد دیدم به هق هق افتاده و گریههه میکنه
به شوهرم گفتم چی شده گفت هیچی میدونی ک عادت داره میریم اونجا گریه میکنه
بعد ک بچه اروم شد ازش پرسیدم گفتم مامان چرا گربه کردی گفت مامان جون بهم گفته هاپو مامانتو خورده
بچمم‌کلی ترسیده بود
جلو شوهرم گفت دیگه شوهرمم گفت عاااره شوخی کرده باهاش😒

چ موجودات عجیبی

سوال های مرتبط

مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
هر چی فکر میکنم پسرم بی گناهه.... مقصر شوهر احمقمه که دم به ساعت تو خونه س ..خوب ک س ک ش.. مثل آدم برو سر کار..... امروز پسرمو بیدار کردم صبحانه دادم بازی کردم باهاش ..ساعت دوازده گفتم ببرمت بیرون ...آماده ش کردم ببرم بیرون با کالسکه که بخوابه بیارم خونه....شوهرم یهو در را باز کرد وارد خونه شد...پسرم هم شروع کرد بگه بابا منو با موتور ببر ....خلاصه اومدیم تو پارکینگ شوهرم گفت نه موتور خوابه با ماشین میریم....بچه م یک ساعت تو ماشین گریه کرد موتور سواری میخاست....حالا اومدیم خونه ساعت یک بود..باز گفت من خسته م میخام بخوابم رفت تو خونه بخوابه ...منم بچه را با هزار کلک بردم با کالسکه بیرون تا خوابید آوردنش....دوباره شب ساعت نه پسرم خوابش میومد به شوهرم زنگ زدم من دارم بچه را میخابوم نیا.....هر وقت خوابید بیا....ده دقیقه بعد غذا بچه را داده بودم میخواستم ببرم بخابونم یهو شوهرم اومد...این بچه هم اون روش را کار گذاشت که منو با موتور ببر بیرون....یه ساعتی با موتور چرخیدیم تو خیابونا تا خوابید رفتیم خونه تا بغلش کردم بیدار شد و شروع کرد به جیغ زدن ...که منو ببر ددد...بعد با ماشین بردیمش...وای مصیبت کشیدیم تا خوابید ...ضعف اااااعصصصصاااااب گرفتم بدنم از بس حرص خوردم میلرزه..شوهر گوساله من نمی‌فهمه وقتی بچه بیداره نیاد خونه....بگید چیکار کنم