۱۹ پاسخ

راه میره دخترتون؟

ای جان دلم😍😍😍حس خیلی خوبیه واقعااا بهزیما هم میگه به به بیده یا میگه بم بیده نمیدونم دو کلمه ای محسوب میشه یا نه🤣

راستی اسما جان میگم میشه اگه برات مشکلی نداره اون فیلمایی ک گفتی برای خفگی و... برام بفرستی؟ چون من هنوزم خیلی چیزا میترسم بدم دست ضحی مثل گوشت و هویج و...

فداتشم من 🥲❤️

ماشالله بهش

من دلم‌ می خواد بخورمش

الهی عزیزم این لحضه ها خیلی شیرینن🥰

شیرینن شیریننن انقد که ادم نمیدونه از شدت قشنگیشون چیکار بکنه🥺❤️

ماشاالله لارای باهوش😍♥️ ماچ به کلت😘

اخی چه حس خوبی نازی ❤️

دختر منم به باباش میگه احمد🫠❤️

خدای منننننن
قربونت برم لارا جونم 🥺😭😍

ماشالله بهش عزیزم دختر من هنوز دوکلمه ای نمیگه خیلی ذوقشو دارم بخواد برام حرف بزنه همین الان یدونه مَمَنی (مامانی ) بهم میگه انگار کل دنیا رو بهم دادن از بس کیف میکنم 😂

عزیزدلم😍
وای جدیدا لباسای آرنیکا هم مثل لارا گشاده
قبلا به تنش چسبیده بود🥲
حالا واسه لارارو نمیدونم شاید سایزش باز جا داره داشته باشه براش

خدا حفظش کنه برات

ای جانم

ماشاءالله بهش شیرین زبون🥰

ای جانم خداحفظش کنه کی بشه علی هم حرف بزنه بهم بگه مامان فعلا ک یاد گرفته اسم خاله شو منو دیوونه کرده بس ک تو خونه داد میزنه دَرا (زهرا)😂😂

ای خداااااا مردم براش😍😍😍😍😍😍هزار ماشالااااا خدا حفظش کنههه خانوم کوچولو

سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۱۶ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو