پارت ۲
رسیدیم زایشگاه ماما معاینه کرد و گفت ۲سانت و خوردی هستی ما شکم اول زیر ۴سانت بستری نمیکنیم زنگ ماماهمراهم زدم و بهش گفتم تصمیم بر این شد که من برگردم خونه و وقتی دردام خیلی زیاد شد بیام زایشگاه
وقتی برمیگشتیم دردام خیلی زیاد شده بود مشت میزدم تو در ماشین . رسیدیم خونه و من تو خونه ها راه میرفتم ظهر شد ناهار خوردم و دیگه دردام زیادتر شده بود بازم فقط راه میرفتم و از درد گریه میکردم مادر شوهرم هم زنگ زد که میخوام بیام هرچی بهش گفتم نمیخواد بیاد نیاز نیست گفت دلم قبول نمیکنه میخوام بیام پیشت باشم دیگه اومد
بیچاره خواهرم وضع منو که میدید اونم گریه میکرد
شنیده بودم رفتن زیر دوش آب گرم درد رو آروم میکنه که کمتر متوجه بشی واسه همینم یک ساعتی رفتم زیر دوش و تو همین حین هم هی مادر شوهرم میومد در میزد میگفتن دختر بیا بیرون بچه طوریش میشه میگفتم هیچیش نمیشه من اینجا خیلی دردام آروم تره و حالم بهتره ایقد اومد و رفت تا من بالاخره از دوش آب گرم دل کندم و اومدم بیرون

تصویر
۴ پاسخ

عزیز بقیشو نمیزاری

منتظرپارت ۳هستم 😁

گلم بعد زایمان طبیعی واژنت مثل قبل شد ؟؟

یه سوال
زایمان دومتم طبیعی بود اگه اره موقع دردات ترشح خونی داشتی؟

سوال های مرتبط

مامان فراز قشنگم🥹🧸 مامان فراز قشنگم🥹🧸 ۱۰ ماهگی
پارت۲
تا خود صبح من هی زمان میگرفتم همینجور ادامه داشت تا ساعت ۳ دیگه دردا میگرفتن و زمانشون طولانی شده بود تقریبا به ۳۰ ثانیه و ۴۰ ثانیه و فاصله ی بینشون هم کم بود هر ۵ یا۷ دقیقه یبار،دیگه زنگ زدم با گریه به شوهرم که بیا بخدا بچه داره میاد خودش رو برای ۳ونیم رسوند خونه گفت پس ماما همراه چی میگفت وقتش نیست و اینا گفتم خیلی دردام زیاد شده یکم ماساژ داد و اینا دیدم درد آروم نمیشه ساعت ۵ رفتیم بیمارستان معاینه کرد گفت ۳ سانتی بستری نمی‌کنیم برو پیاده روی کن باز بشی باید بیشتر باشه ان اس تی هم گرفتن و من برگشتم تو حیاط بیمارستان هی قدم زدم به ماما همراه زنگ زدم بستری نمیکنن گفت برو بگو درد دارم نمیتونم پیاده روی کنم رفتم از درد به خودم میپیچیدم‌ ها ایندفعه پرستار دیگه بود گفت بخواب معاینه کنم ببینم معاینه کرد گفت ۲ونیم اصلا بستری نمی‌کنیم فعلا برو پیاده روی کن ساعت ۹بیا😐آقا دیگه سرتون رو درد نیارم من اومدم تو سالن زایشگاه و حیاط بیمارستان هی قدم بزن شوهرم گفت بریم دنبال مامانت بیاریم که پیشت باشه حرکت کردیم به سمت خونه ی مامانم اینا تقریبا نیم ساعت راه بود و برگشتیم خونه که ساک و اینارو برداریم و من یه دوش آبگرم بگیرم یعنی تو کل این زمان من داشتم درد میکشیدم ها دردامم‌ با تنفس کنترل میکردم خیلی کمک کننده بود،رسیدیم خونه و من رفتم زیر دوش آبگرم شوهرم اومد زیر دوش کمرم و دلم رو ماساژ داد و ساعت ۱۰ و ربع اینا شد دیگه تقریبا رسیدم بیمارستان رفتم معاینه کرد گفت ۴ سانتی برو پذیرش کارای بستری رو بکن
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
پارت ۳
دوباره آماده شدم و با همسرم ،خواهرم ، مادر شوهرم و دختر خواهر شوهرم رفتیم زایشگاه
ماما باز معاینه کرد گفت ۳سانت و خوردی منم ناامید گفتم من ایقد دردام زیاد شده تازه یه سانت پیشرفت کردم پیش خودم گفتم من چقد دیگه باید دردام زیاد بشه که برسم به ۱۰سانت
زنگ زدم ماماهمراهم خوشبختانه اونم تازه رسیده بود بیمارستان
اینم بگم که فقط مادرشوهرم با من اومد بالا و دستم رو گرفته بود منم موقع دردا دستشو سخت فشار میدادم . خلاصه ماماهمراهم من رو برد بخش زنان زایمان و اونجا خودش معاینه کرد گفت نزدیک به ۴سانتی برام معاینه تحریکی انجام داد منی که تا اون لحظه صدام در نیومده بود یه جیغ بنفش کشیدم از درد
بنده خدا ماماهمراهم چون پرونده تشکیل نداده بودم حتی اسمم هم نمیدونست همش صدام میزد فاطمه🤣 دیگه بهش گفتم من الهه ام نه فاطمه
شدت دردام بعداز اون زیاد تر شد اونم برام نقاط فشاری رو فشار میداد و دردام قابل تحمل تر میشد بهم تکنیک تنفسی رو گفت که تا جایی که میتونم دم بدم من ۳بار انجام میدادم و بعدش با دهان یه بازدم و اینو تو دردا میشمردم به غیراز درد زیر شکمم درد کمرم هم اضاف شد باز معاینم کرد گفت ۶سانتی همه معاینه هایی که انجام میدن حین دردا هست تا کمک کنه به روند زایمان
داشتیم میرفتم تو زایشگاه که درد زور زدن هم اومد که نمیتونستم راه برم
مامان آدرین مامان آدرین ۱ ماهگی
پارت ۳زایمان طبیعی
دیگه اومدیم خونه داشتم مترکیدم از عصبانیت و از درد دوس داشتم زودتر زایمان کنم و درد هام تموم بشه و پسر کوچولومو ببینم مادرم گفت تو یکم بخواب من نهار درست میکنم یکم خوابیدم بیدار شدم نهارمو خوردم خیلی کم تونستم نهار بخورم چون همش درد داشتم تو خوابم چند باری پریدم از شدت درد دیگه نهارمو که خوردم شروع کردم به ورزش کردن🤣ورزش با توپ اسکات زدم اینا انقدم درد داشتم همش دوس داشتم برم wcدیگه دردم هی داشت شدید تر میشد رفتم حموم گفتم بزار برم زیر دوش آب گرم ببینم دردام یکم کمتر میشه اروم تر میشم چون وقتی ماه درد میگرفتم میرفتم دوش میگرفتم دردام تموم میشد دیگه رفتم دوش گرفتم اصلا تاثیری نداشت اومدم بیرون یکم نشستم گریه کردم 🤣گفتم میرم دکتر واسم نوبت سزارین بزاره من نمیتونم دیگه طاقت بیارم مادرمم گفت باشه میرم دکتر دیگه زنگ زدم شوهرم که بیاد دنبالمون برم دکتر شوهرم وقتی اومد گفت که پدر بزرگم فوت کرده 😐
ادامه دارد..
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۴

گفتم یه دوش هم بگیرم شاید فرجی شد و دردام منظم شد رفتم زیر دوش آب گرم اونجا اسکات و لگن چرخشی و قر اینا دادم وقتی اومدم بیرون یه درد اومد دوباره یه ربع بعدش یه درد دیگه اومد و دوباره با همین فاصله یه درد دیگه هم شدتش یکی بود هم فاصله اش خوشحال شدم و به همسرم گفتم چون اذان مغرب گفته بودن نماز خوندیم و بعدش حرکت کردیم به سمت بیمارستان
تا بیمارستان نیم ساعتی راه بود تو راه هم به ماماهمراهم پیام دادم که دردام اینجوریه و دارم میرم زایشگاه گفت خوبه رفتی بگو معاینه ات کنن و نوارقلب هم بگیر و بهم خبر بده گفتم باشه
رسیدیم بیمارستان با همسرم و پسرم رفتیم طبقه بالا که زایشگاه بود رفتم داخل و گفتم اومدم نوار قلب بگیرم دیروز هم اومده بوده گفتن پس برا چی دوباره اومدی گفتم هم درد دارم هم ترشح قهوه ای داشتم گفتم دوباره نوار قلب بگیرم و اینکه معاینه هم بشم ببینم چندسانتم
معاینه کرد گفت ۲سانت و نیم هستی لگنت هم خیلی خوبه گفتم که دیروز هم ۲سانت و نیم بود گفت خب پس دردات تازه شروع شده گفتم آره گفت پس برو فردا عصر بیا من و میگی قیافم شد این☹️
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۳ ماهگی
تجربه زایمانم با کلی تاخیر
پارت یک
من از ۳۶هفته شروع کردم پیاده روی نیم ساعت یا یک ساعت کم کم بیشترش کردم رسیدم تا ۳۸هفته روزی ۳الا۵ساعت پیاده میرفتم از خونمون تا بازار بعدش دوباره تو بازار هم هی میچرخیدم
هر روز دوش اب گرم میگرفتم زیر دوش ورزش میکردم و خونه تکونی هر روز بدون استراحت درد میگرفتم از ۳۸هفته دردام شروع شدن دردم میومد و ول میکرد تا یک هفته درد پریودی شدید داشتم و بی حاال بود درد کمر و لگن و رون شکم داشتم بازار هی دردام میومد دلم مخواست زنگ بزنم به شوهرم بریم بیماستان اما تلاش میکردم بیشتر دردام بگیره مرتبتر بشه خلاصه که رسید روزی خواهزشوم دعوتمون کرد شام منم از پیاد روی رفتم خونشون اما خیلی بیحال بودم و درد داشتم همون شب برگشتیم خونه و اسهال شدید گرفتم که هر ربع ساعت میرفتم دسشویی تا اینکه از بس زور میزدم شکمم کامل خالی شد و تا صبح من درد داشتم اما شوهرمو بیدار نکردم نصف شبی بود هم درد زایمان داشتم هم اسهال شدید صبح شد دردام بیشتر شده شوهرم با صدای ناله هام و
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی پارت ۲
دیگه از جام بلند شدم یه چای نبات خوردم یکم ورزش کردم شوهرم بیدار شد بره سرکار گفت هول شده بود گفت این درد چیزه یا درده چیز 🤣منظورش این بود که معده درده یا درده زایمان منم گفتم این چای نبات و بخورم اگه دردم خوب شد که درده چیزه ولی اگه زیاد شد درده چیزه خندبد و گفت بریم بیمارستان گفتم نه فاصله ی دردا زیاده تو برو سرکار اگه دردا شدید شد زنگ میزنم بیا خونه دیگه شوهرم رفت سرکار منم شروع کردم به مرتب کردن خونه خیلی آروم کار میکردم که پسرم بیدار نشه همینجور هم حواسم به تایم دردا بود ساعت ۸ دردم هر یه ربع شده بود دیگه مطمعن شدم درد زایمانه ناخون های پا و دستمو لاک زدم که دیدم مامانم اومد خونمون گفت محمد پیام داده درد داری چرا خودت زودتر نگفتی گفتم هنوز زوده نخواستم نگران شی برام مغزیجات آورده بود خوردم و دوره خونه راه میرفتم مامانمم خونه رو جارو میکرد حیاط و میشست دیگه منم رفتم حموم زیر دوش آب داغ کمرمو ماساژ دادم یکم اسکات زدم اومدم بیرون دیگه دردام بیشتر شده بود ولی فاصه ش ده دقبقه بود دیگه مامانم گفت خطرناکه من میترسم بریم بیمارستان
مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۳ ماهگی
تجربه زایمان
پارت دو
چرخیدنم تو خونه بیدار شد بهم گفت بریم بیمارستان گفتمش نه صبر کن بعدش منم رفتم دوش اب گرم گرفتم در امد از حموم دیگه نتونستم تکون بخورم شوهرم گفت لباس بپوش تا بریم بیمارستان من درحال لباس پوشیدم یه دفعه بالا اوردم خیلی بد بالا اوردم
ما طبقه بالا خونه مادرشوهرم هستیم مادرشوهرم پاینه و شوهرم استرس گرفتش دست پاچه شد از بالا صدای مادرش میزد که زینب مخواد زایمان کنه اینم ساعت ۷صبح یا ۶صبح بود بعد خلاصه مخواستم برم بیمارستان مادرشوهرم قبول نکرد گفت بیشتر پیاده رو کن که تحویلت بگیرن بستری بشی منم با دردام از روی پله ها میرفتم و هی تو کوچه رفت و امد میکردم شد ساعت ۱۱به شوهرم گفت دیگه تحمل ندارم بیا بریم رفتیم بیمارستان نوار قلب گذاشتن برام معاینم کردم و نوار قلب گذاشتن که دردام مرتب بود و رحمم و تقریبا ۴سانت باز بود بعدش بهم گفتن برو ۲ساعتی پیاده کن و بیا ساعت ۴عصر اینجا باش اابته منم دم دقیقه میرفتم دشویی اسهال داشتم اما چیزی در نیومد دیگه شکمم خالیه خالیه فقط ترشح امد زیاد و تو این ۲ساعت پیاده میکردم بزوررر دیگه تا ۴دوباره
مامان شاهان مامان شاهان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهار
خلاصه تا ساعت دو هر نیم ساعت میرفتم حموم واقعا خیلی خوب بود خیلی دردارو قابل تحمل تر میکرد تا وقتی خسته نمیشدم زیر همون دوش ورزش میکردم بعدشم که از حموم میومدم بیرون بازم ورزش میکردم و تو خونه راه میرفتم و خودمو سرگرم میکردم ناهار درست کردم اهنگ گوش میدادم و میرقصیدم حالت سجده هم خیلی دردارو کم میکرد خلاصه به هر سختی بود تا ساعت دو گذروندم ولی دردام خیلی شده بود به حدی که اشکم در میومد سر هر انقباض
ناهار رو شوهرم به زور بهم داد و زنگ زدم مامام گفتم من واقعا سخت شده برام تحملش گفت بیا مرکز
شوهرمم به مامانش گفته بود که من درد دارم اون بنده خدام از خونش پیاده پا شده بود اومده بود خونه ما که بریم مرکز دیگه راه افتادیم من سر هر انقباض نفس های منظم میکشیدم که بتونم تحمل کنم به مرکز که رسیدم رفتم داخل مامام رو که دیدم به گریه افتادم گفتم معاینم میکنی فقط خبر خوب بهم بده
معاینه ام کرد گفت سه سانتی اگه میخوای برو خونه ورزش کن تا دردات بیشتر بشه اگه هم میخوای همین جا بمون تا باهم ورزش کنیم منم گفتم اگه مشکلی ندارین بمونم و موندم
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۵ ماهگی
پارت ۲😂
شوهرم هول شد بدو بدو لباسامو آورد حتی نمی‌تونستم تکون بخورم لباسامو تنم کرد و به زور از پله ها رفتم پایین وااای چه دردی داشتم گفتم الانه که بزام ترافیک بود وحشتناک هی بوق میزد عصبانی بود من گریه میکردم تا بالاخره رسیدیم بیمارستان معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود دکترم اومد بالا سرم گفت بستریش کنین
لباس بهم دادن پوشیدم به شوهرم گفتم برو وسایل و ساک بچه رو بیار اصلا فک نمی‌کردم بخوام بستری شم چون ۳۷ هفته بودم
کارای بستری انجام شد من چقدر گریه کردم از تنهایی خودم
بهم قرص زیر زبونی دادن کم کم دردام بیشتر شد دیگه نمی‌تونستم دراز بکشم ولی دهانه رحمم باز نمیشد .چون اتاقم خصوصی بود اجازه داشت همسرم بیاد به ماما گفتم گفت الان خیلی شلوغیم نمیشه خلوت تر بشیم بعد میگیم بیاد
ساعت ۱۲ شد زایشگاه خلوت شد به ماما گفتم بگین شوهرم بیاد گفت الان ۱۲ گذشته قبل ۱۲ باید میومد 😐گفتم خودتون گفتید الان شلوغیم بعد دیگه کوتاه اومد گفت زنگ زد بگو بیاد بالا
حالا مگه این شوهر من زنگ میزد وای چقدر فحشش دادم
دوستم زنگ زد به تلفن اتاق بهش گفتم توروخدا بگو نیما زنگ بزنه
زنگ زد گفتم بیا گفت مگه منو راه میدن حالا من دارم از درد به خودم میپیچم این لج کرده ......