من دارم از بزرگترین ترسم میگذرم گفتم باهاتون اشتراک بزارم
من نه از گرفتن پوشک میترسم نه شیر
از پستونک میترسیدم
دختر من دیگه آخرا زمان غذا خوردنم پستوک میکرد دهنش
کل روز
کل شب
من دو ماهه مثل خوره مغزم داشت خورده میشد که چیکار کنم چطور بگیرم
یه روز دیگه زدم به سیم اخر. چرا؟ چون از خودم عصبی بودم که جطور مادر شدم اما توانایی از بین بردن کار بد دخترم رو ندارم
چطور نمیتونم جلوی یه راه اشتباه رو ببندم
جطور از ترس گریه و غصه دخترم دارم میندازمش تو چاه( پستونک خوبه منیع ارامشه اما نه زمانی که کل ۲۴ ساعت دهن بچه باشه.دندان و فک بچه عوض میشه من احساس کردم و دکتر هم تایید کرد بگیرم)
من یهو ازش گرفتم عصر از خواب پاشد دیگه ندادم
بردمش بیرون خیلیییی گریه کرد اما ندادم بهش نگفتم که نداریم
نیست هاپو خورد دیگه بسه اصلا از این کلمات استفاده نکردم که غصش زیاد شه هروقت سراغشو گرفت با خوراکی با گردش با بازی ذهنشو عوض کردم
شب ها هم که ۱۰ خواب بود الان ۱۲ میخوابه چون کاملا خستش میکنم که گریه نکنه بخاطر پستونک با پستونک سریع میخوابید
هر روز میزان خواستنش کمتر میشه منم کلا مشغولش میکنم با بیرون با بازی با پارک با خوراکی
فک. میکردم کل ساعت گریه کنه بخاطرش امااینجوری نبود
اگه چیزی تو مغزتونه که میدونین اشتباهه میخواین جلوشو بگیرین اما دلتون میسوزه مثل من فگر کنین که ما مادریم و باید خودمون رو محک بزنیم که چقدر قدرت داریم برای از بین بردن عادت بدی که بچمون رو گرفتار میکنه
بزرگ کردن بچه نیازمند یه مادر قویه
من واقغا میترسیدم فکر میگردم نمیتونم
اما الان خیلی خوشحالم غول بزرگ رو برای خودم از بین بردم
پوشک
پستونک
زایما
ن

۱۲ پاسخ

احسنت بهت مادر قوی ماسالله داری اما عزیز دلم من هر راهی رفتم برای از شیر گرفتن 🌙 ماهلین جواب نداد اینقدر تپلی بود الان لاغر چوب خشک شده بسبار سلیطه و جیغ جیغی طفلک همسرم مدام سوار موتور کرد پارک بستنی خوراکي بازی اما جواب نداد که نداد موندم بزرگترین غصه ام شده

دقیقا منم این مدلی گرفتم
سه روز و سه شب اذیت شد
بعدش دیگه حتی خوابش بهتر هم شد خداروشکر
چون وقتایی ک پستونک از دهنش میفتاد از خواب بیدار میشد میگشت دنبالش تا باز بذاره دهنش اینجوری هم بد خواب میشد هم خوابش سبک بود

افرین مامان قوی👏🏻👏🏻❤️

دیدی گفتم راحتههههه
فقط 3 4 روزه اول سخته
حالا من از پوشکم گرفتمش چون خودش آمادگی کامل داشت
این مرحله ام گذروندم خداروشکرررررر☺️😀

وای یاد ازپستونک گرفتن دخترم افتادم،یعنی دخترمنم علاقه خیلی خیلی شدید به پستونک داشت،خیلی هم به سختی ازپستونک گرفتمش شیرومای بی بی اونقدر سخت نبود ولی پدرم دراومدتا پستونک روبگیرم،برا همون اون ترس توجونم بود به پسرم پستونک ندادم

خیلیم کار خوبی کردی

بیشتر وسط خواب ک بلند میشن جیغ و داد میکنن و بدون اون نمیخوابن

وای منم میگم ی مرحله باید زجر بکشه برا ترک پستونک باز دوباره ی مرحله ترک شیر .دقیقا منم حس میکنم پستونک سخت ترین بینشون

خداروشکر ان شالله دیگ کلا ترک کنه منم دارم پسرمو از شیشه شیر میگیرم خیلی سخته مخصوصا موقع خواب فقط با شیشه میخوابه

تبریک میگم بابت این حس خوبت و اروم ترشدنت و این راهکارخوبی که پیش بردی

باریکلا مادر قوی

خیلیم عالی منم باید کم کم دست به کار شم و پستونک بگیرم من در طول روز پنهانش میکنم که نخوره ولی موقع خوابش خودشو هلاک میکنه برای پستونک

سوال های مرتبط

مامان شاهرخ مامان شاهرخ ۲ سالگی
شاهرخ و دقیقا دو هفته ای هست که از پستونک گرفتم این وسط اتفاقی که افتاد به سینه من وابسته تر شد و هی گاه و بی گاه شیر میخواست اوایل با سینه میخوابوندم و تا نیم ساعت پیشش دراز کش بودم چون میخواست مثل پستونک تو دهنش باشه اما یواش یواش کشیدم بیرون و ب گریه هاش اهمیت ندادم الان تقریبا درس شده ینی اگه از دهنش بکشی تو خواب گریه نمیکنه و میخوابه اما همچنان گاهی از ۷واب بیدار میشه و دهنش و نشون میده ینی اینکه پستونک و بده منم همون لحظه پستونک خراب و میارم میدم بهش میبینه خرابه میندازه زمین دوباره میخوابه در کل خیلی دلتنگ روزایی میشم ک پستونک می‌خورد چون حال و هوای خاصی داشت میدادی بهش آروم نیشد میرفت ی گوشه بازی می‌کرد ولی بد از پستونک یک هفته کاملا عصبی بود الان بهتر شده ینی عادت کرده انگار ب این قضیه از اون شدتش کم شده . قبلا تو ماشین میتونستم با پستونک آرومش کنم یا کنترلش کنم اما الان باید ترفند های دیگه ای ب کار ببرم خلاصه ک گرفتم ولی نمیدونم چرا خودم بیشتر از بچم دلتنگ موقع هایی هستم ک پستونک میخورد🥲
مامان رزا مامان رزا ۱ سالگی
امشب اولین شبیه که رزا رو از پستونکش گرفتم...
راستش تنها راهی که به ذهنم رسید، بریدنش بود. از وقتی این کارو کردم، یه عالمه حس مختلف باهامه؛ بیشتر از همه عذاب وجدان. هی با خودم فکر می‌کنم نکنه همون روز اول که بهش پستونک دادم اشتباه کردم؟ نکنه اگه از اول نمی‌دادم، الان اینقدر دلش نمی‌گرفت...
ولی بعد یادم میاد اون روزها مدام انگشتش رو می‌خورد و همه می‌گفتن دل کندن از انگشت خیلی سخت‌تره. منم مثل خیلی از تصمیم‌های مادرانه، فقط با این فکر که یه روز کمتر اذیت بشه، این راه رو انتخاب کردم.
امشب خیلی دنبالش گشت... چند بار با اون صورت معصومش گفت «می‌می؟» و دل من هر بار یه جوری فشرده شد که انگار قراره خودم از یه دوست قدیمی خداحافظی کنم، نه اون.
آخرش اما خوابید... و من فهمیدم بچه‌ها هر بار که بزرگ‌تر میشن، یه تیکه از دلِ مادرشون رو هم با خودشون بزرگ می‌کنن.
بهش قول دادیم فردا شب براش یه کیک کوچولو بگیریم؛ یه جشن ساده برای خداحافظی با «می‌می»... برای اولین چیزی که خودش داره ازش دل می‌کنه.
امیدوارم این مسیر برای دل کوچیکش آسون بگذره... و چند سال دیگه، وقتی عکس‌های امشب رو نگاه می‌کنم، یادم بیاد که بزرگ شدن بچه‌ها، از همین خداحافظی‌های کوچیک شروع میشه... 🤍