امشب اولین شبیه که رزا رو از پستونکش گرفتم...
راستش تنها راهی که به ذهنم رسید، بریدنش بود. از وقتی این کارو کردم، یه عالمه حس مختلف باهامه؛ بیشتر از همه عذاب وجدان. هی با خودم فکر می‌کنم نکنه همون روز اول که بهش پستونک دادم اشتباه کردم؟ نکنه اگه از اول نمی‌دادم، الان اینقدر دلش نمی‌گرفت...
ولی بعد یادم میاد اون روزها مدام انگشتش رو می‌خورد و همه می‌گفتن دل کندن از انگشت خیلی سخت‌تره. منم مثل خیلی از تصمیم‌های مادرانه، فقط با این فکر که یه روز کمتر اذیت بشه، این راه رو انتخاب کردم.
امشب خیلی دنبالش گشت... چند بار با اون صورت معصومش گفت «می‌می؟» و دل من هر بار یه جوری فشرده شد که انگار قراره خودم از یه دوست قدیمی خداحافظی کنم، نه اون.
آخرش اما خوابید... و من فهمیدم بچه‌ها هر بار که بزرگ‌تر میشن، یه تیکه از دلِ مادرشون رو هم با خودشون بزرگ می‌کنن.
بهش قول دادیم فردا شب براش یه کیک کوچولو بگیریم؛ یه جشن ساده برای خداحافظی با «می‌می»... برای اولین چیزی که خودش داره ازش دل می‌کنه.
امیدوارم این مسیر برای دل کوچیکش آسون بگذره... و چند سال دیگه، وقتی عکس‌های امشب رو نگاه می‌کنم، یادم بیاد که بزرگ شدن بچه‌ها، از همین خداحافظی‌های کوچیک شروع میشه... 🤍

تصویر
۱۰ پاسخ

ای ماااادر چه زود باید طعم دل کندن رو بچشن این فرشته ها
ولی نگران نباش عزیزم شاید اونقدرهم که فکرمی کنی سخت نباشه .انشالله که راحت وبی غم وغصه فراموشش می کنه

منم الان ۳روزه دخترمو از پستونک گرفتم همش عذاب وجدان دارم نمیدونم کارم درسته یانه

بابا جمع کنید یه پستونک دیگه منم بریدم لش ندادم یه چن روز سراغشو میگرفت میگفتم رفته الانم به یه ورش نیست سخت نگیر

چقدر مادر بودن سخته ... امیدوارم اسون بگذره براش گلم

وایییی من اینقدر سر پستونک نگرفتن پسرم عذاب کشیدم که الانم دلم میخواد بگیره

این حس که نمیدونی داری کار درست میکنه یا نه خیلی سخته

مامانا من یه کانال لباس بچگونه راه انداختم قیمت هام خیلی منصفانه ست. دوست داشتین عضو شین جنس ها تو راهه. با این قیمتا مطمئنم جایی پیدا نمیکنین🤌🤗

@ninirize20
روبیکا و اینستا

اخی عزیزم🥺پسر من پستونک نمیخوره ولی من خودم حکم پستونک دارم واسش 🤦‍♀️ همش میگم خدایا چطور از شیر جداش میکنم انقد ک وابسته ست

الهی .دختر منم خیلی وابسته هسته موندم چکار کنم دو راهی گیر کردم از پستونک بگیرمش یا بزارم همراه با شیر ازش بگیرم یهو هر دو را

آخی عزییییزم دل آدم هزار تکه میشه براشون

سوال های مرتبط

مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
نمیدونم امروز چون هیراد واکسن زده، یاد کوچیکیای مهراد افتادم یا هورمون‌هام قاطی شدن…🫠
از صبح دارم توی گالری می‌چرخم و به این چهار سال فکر می‌کنم…
چه دنیای متفاوتی شد وقتی «مامان» شدم.🔮

اولین تولدش، من بودم و یه عالمه بادکنک که نمی‌دونستم چطور تزیینشون کنم، فقط می‌دونستم می‌خوام همه‌چی کارِ خودِ مامان باشه؛ از بادکنک گرفته تا کیک!
از اینترنت یه چیزایی دیدم و با دلِ پر از عشق، بادکنک‌هارو چسبوندم و دکور درست کردم 🎈
از اون سال به بعد تصمیم گرفتم تولدها همیشه کارِ دستِ مامان باشه…
مامانی که عاشق خاطره ساختنه، خاطره‌هایی ساده و پرعشق برای بچه‌هاش.

عکس‌های آتلیه‌ای قشنگن، ولی من دوست دارم سال‌ها بعد براشون قصه‌ی درست کردن اون کیکا رو بگم🥹
بگم بلد نبودم کوکی آیسینگ درست کنم، اما برای تولدت دو روز تمرین کردم تا یاد بگیرم

بگم بادکنک‌ها رو خودم با عشق چسبوندم، از سوتی‌هام بگم و بخندیم 😅
بگم وقتی سه ساله بودی، حامله بودم و نتونستم بادکنک‌ها رو بالا بچسبونم، همه رو پایین زدم.
بگم چهار سالگی‌ت، تمام شهر رو گشتم تا تمِ «کاپیتان آمریکا» رو پیدا کنم!
بگم همه کیکات کار خودمه مامان🥹
من عاشق همین خاطره‌های خانوادگی‌ام…
خاطره‌هایی که ساده‌ان، اما بوی عشق می‌دن. ❤️



شیرخشک پوشک واکسن رفلاکس پستونک
مامان دلسا مو فرفری🍓 مامان دلسا مو فرفری🍓 ۲ سالگی
سلام به همه مامانای گهواره! 🌸
خیلی وقت‌ها می‌بینم که توی گهواره، یا حتی دور و برمون، بچه‌ها با فاصله سنی خیلی کم پشت سر هم میان. گاهی وقتا انگار یه مسابقه است، یا شاید هم ناخواسته پیش میاد. نمی‌خوام قضاوت کنم، چون هر کسی شرایط و تصمیمات خودش رو داره، اما خب، ته دلم همیشه یه سوال بزرگ می‌مونه: واقعاً اینقدر سریع بچه‌دار شدن خوبه؟
من به عنوان یه مامان، حس می‌کنم هم بدن ما، هم ذهن ما، و هم رابطه‌مون با همسرمون، نیاز به یه استراحت بین هر بارداری داره. فرصت بدیم به خودمون و بچه اولمون، بعد با انرژی و آمادگی بیشتر برای دومی برنامه‌ریزی کنیم.
وقتی فاصله سنی بچه‌ها کمه، حس می‌کنم انرژی و توجه ما خیلی تقسیم میشه و شاید فرصت نکنیم به اون بخش از خودمون که نیاز به آرامش و پرورش داره هم برسیم. انگار که همیشه داریم می‌دویم و فرصت نفس کشیدن نداریم.

این فقط یه دغدغه شخصیه از طرف من. خیلی خوشحال می‌شم نظرات و تجربه‌های شما رو هم بدونم. بیاین یه گفتگوی صمیمی داشته باشیم
مامان آنیسا خانوم🍩👶 مامان آنیسا خانوم🍩👶 ۲ سالگی
🎥 ویدیو یی به تازگی وایرال شده که توی اون، یه کودک در باز کردن یه صندوق اشتباه می‌کنه،
و اسمارتیزها روی زمین می‌ریزن.
اما چیزی که از همه بیشتر دیده شد، چهره‌ی مضطرب کودک بود.

اون لحظه فقط یه ریختن ساده نبود؛
یه تجربه‌ی شدید اضطراب، شرم و ترس بود.

🧠 پشت این اضطراب چی هست؟
این ترس معمولاً از چند تجربه‌ی عمیق توی کودکی میاد:

1️⃣ ترس از تنبیه یا قضاوت
کودکی که بارها به‌خاطر اشتباه کوچیک توبیخ شده،
حتی تو موقعیت‌های جدید، ذهنش سریع پیام می‌ده:

«اگه خراب کنم، یعنی بد هستم.»

2️⃣ شرم، نه فقط پشیمانی
بچه فرق بین «کار اشتباهی کردم» با «من بد هستم» رو نمی‌دونه.
اون نگاه توی ویدیو، نگاه کسیه که حس می‌کنه دیگه خوب نیست، نه فقط ناراحته.

3️⃣ ترس از طرد شدن
وقتی اشتباه مساوی با از دست دادن محبت باشه،
بچه‌ها یاد می‌گیرن که به‌جای حل اشتباه، از اشتباه بترسن.

✨ کودک فقط اسمارتیز نریخت…
اعتماد به نفس، امنیت و عزت‌نفسش هم ریختن زمین.

وظیفه‌ی ما اینه که بهش نشون بدیم:

“اشتباه کردی؟ باشه. اما هنوزم دوست‌داشتنی و پذیرفته‌ای.”
مامان آبان مامان آبان ۲ سالگی
مامانا سلام
این پست رو برای کسایی میذارم که بچه شون از حموم می‌ترسه. پسر منم از حموم می‌ترسید و هربار از اول تا آخر گریه و جیغ و فریاد داشتیم. من دیدم اینطوری نمیشه و سعی کردم بفهمم از چی بدش میاد. اول فک کردم از تماس پاهاش با کف حموم چندشش میشه، براش دمپایی خریدم ولی بی فایده بود. بعد فک کردم از فشار زیاد آب می‌ترسه. وانش رو با فشار کم آب پر کردم ولی اینم نبود. خلاصه بعد از کلی تلاش فهمیدم مشکل بچه با دمای آبه. آبی که روش می‌ریختم و به نظر خودم اصلا داغ نبود از نظر این داغ محسوب میشد. آب رو ولرم کردم، جیغ و داد کمتر شد ولی هنوز حموم رو دوست نداشت.
چن تا کتاب حموم خریدم و یکی دوتا اسباب‌بازی کوچیک مخصوص حموم. یه سفینه کوکی که تو آب حرکت میکنه و یه اردک سوتی. یه بطری خالی میسلار هم که براش جالب بود بردم تو حموم. یه شعر حموم هم از یه کتاب دیگه پیدا کردم و حفظ کردم و موقع حموم کردن براش خوندم. الان اینطوری شده که هر روز حوله اش رو برمیداره، میره پشت در حموم و میگه اَموم :) وقتی هم میریم حموم باید به زور بیارمش بیرون
مامان ♥️ امیرشایان ♥️ مامان ♥️ امیرشایان ♥️ ۲ سالگی
میخواستم اسنپ بگیرم دکتر ژنتیک میریم داشتم به لیست سفر های من نگاه میکردم از پارسال فقط دکتر بیمارستان تازه خیلی چندین بار شوهرم خودش برده اسنپ نگرفتم ، از پارسال که مهر امیر شایان رو همون ماه اول که بدنیا اومد می‌بردم دکتر های مختلف تا آبلن که مشهد رفتیم اسنپ گرفتیم برای راه آهن با قطار می‌رفتیم مشهد ، تا ماه آذر که تشنج کرد و از اونجا بود که دکتر رفتن ها بیمارستان رفتن های ما شروع شد از آذر ماه خیلی دیگه اون نگرانی و ترس ما بیشتر وجدی تر شده بود برای دکتر رفتن هامون که تشنج کرده بود مادنبال دلیل بودیم که چیشد یه ماه قبل هر دکتری می‌بردیم برای گربه و بی‌قراری های شدید امیر شایان همشون میگفتن چیزی نیست کولیک داره چطور شد همون بچه سالمی که همه تاییدش میکردن تشنج کرده ، همه اینا با نگاه کردن به این لیست سفر اسنپ اومد و مرور شد و خیلی دلم برای خودم سوخت وبغضم گرفت که چه قدر سرنوشت یه آدم می‌تونه غم انگیز وبد باشه ......
داریم میریم دکتر ژنتیک برای بیماری امیر شایان و سوال هایی هنوز من جوابش رو نگرفتم
مامان نیکیار مامان نیکیار ۱ سالگی
یه مامانی تو گهواره نوشته بود مسیر فرزند پروری ما خیلی وابسته به عواملی زیاده
مثلا:همراه بودن همسر، خانواده،حامی داشتن،شرایط مالی،کمک دوست و آشنا

من خودم گهگداری حامی داشتم
مثلا مامانم یا همسرم

الان چند روزه که هر دوشون یکم سرشون شلوغه و من تنها بودم
امروز هم خونه رو به شدت تمیز کردم و هم با پسرم بازی میکردم

اونم غررر میزد
نق میزد
کارایی انجام میداد که خطرناک بود و من گهگداری با صدای بلند میگفتم که اونکارو انجام نده(که از صبح تا همین الانش عذاب وجدان داره منو خفه میکنه)

امروز فهمیدم من نباید بگم بچه ام غر غروعه
بچم نق نقو عه فهمیدم از روزی که کمک ندارم منم که خواسته های اونو براورده نمیکنم
منم که خونه جارو میکشم اون غر میزنه چون نمیخواد تنها باشه
کارایی میکنه که توجه منو جلب کنه ولی من عصابم خورد میشه با صدای بلند بهش میگم که نکن…

امروز فهمیدم برای من به شخصه خونه تمیز با یه بچه با روان سالم جواب نمیده باید بین این دوتا یکیو انتخاب کنم

و من پسرمو انتخاب میکنم👶🏻😍
مامان پسر👶🏽 مامان پسر👶🏽 ۱ سالگی
بماند به یادگار از اولین شبی که بدون می‌می‌خوابیدی🥹
دو‌هفته پیش رفتیم سفر و من از همون موقع تصمیم کرفتم شیر هامون کم کنم، درطول روز که مشغول بازی بود ‌‌سرش گرم‌مبکرذم‌ و فقط موقع خواب ظهر و‌خواب شب بهش می می میدادم،، دو شب شد که تا صبح اصلا شیر درخاست نکرد
منم تصمیم گرفتم‌کلا بهش ندم، امروز یه تیکه چسب روی سینم‌زدم‌و‌وقتی اومد سراغش گفتم اوف شده لباسم داد پایین و‌گفت نازی
اما شب که میخاست بخابه یه مقدار کلافه بود و‌دنبال می می‌ میگشت با گریه رفت سراغش ‌‌میدید چسب داره خودش میداد پایین یه خرده بهونه گرفت و خابید
راستش بخای تا اینجا راحت‌تر از اون چیزی بود که فکرش میکردم
اما الان قلبم داره کنده میشه ‌اشکام بند نمیاد ار اینکه به این فکر میکنم پسرم با اون چشمهای دکمه ایش موقع می می خوردن دیگه نگاهم نمیکنه، وقتهایی که شیطون میشد باهاشون بازی میکرذ ‌‌مدام از این سینه به اون سینه میرفت
میدونم خیلی دلم برای این لحظه ها تنگ میشه🥺
اما پسرم تو بزرگ شدی و وارد مسیر جدیدی از زندگیت میشی و من مثل همیشه همراه و کنار تو هستم❤️
یک دنیا از خدای خودم و تو ممنونم که اینقدر آقا هستی 🙏🏽
منو‌بابایی امشب برای بزرگ شدنت ، برای اینقدر خوب بودن و همراهی کردنت، اشک شوق ریختیم و برات ارزوی عاقبت بخیری ‌‌سلامتی کردیم جان مادر❤️
۴۰۵/۱/۲۴
مامان دخترم مامان دخترم ۱ سالگی
من دارم از بزرگترین ترسم میگذرم گفتم باهاتون اشتراک بزارم
من نه از گرفتن پوشک میترسم نه شیر
از پستونک میترسیدم
دختر من دیگه آخرا زمان غذا خوردنم پستوک میکرد دهنش
کل روز
کل شب
من دو ماهه مثل خوره مغزم داشت خورده میشد که چیکار کنم چطور بگیرم
یه روز دیگه زدم به سیم اخر. چرا؟ چون از خودم عصبی بودم که جطور مادر شدم اما توانایی از بین بردن کار بد دخترم رو ندارم
چطور نمیتونم جلوی یه راه اشتباه رو ببندم
جطور از ترس گریه و غصه دخترم دارم میندازمش تو چاه( پستونک خوبه منیع ارامشه اما نه زمانی که کل ۲۴ ساعت دهن بچه باشه.دندان و فک بچه عوض میشه من احساس کردم و دکتر هم تایید کرد بگیرم)
من یهو ازش گرفتم عصر از خواب پاشد دیگه ندادم
بردمش بیرون خیلیییی گریه کرد اما ندادم بهش نگفتم که نداریم
نیست هاپو خورد دیگه بسه اصلا از این کلمات استفاده نکردم که غصش زیاد شه هروقت سراغشو گرفت با خوراکی با گردش با بازی ذهنشو عوض کردم
شب ها هم که ۱۰ خواب بود الان ۱۲ میخوابه چون کاملا خستش میکنم که گریه نکنه بخاطر پستونک با پستونک سریع میخوابید
هر روز میزان خواستنش کمتر میشه منم کلا مشغولش میکنم با بیرون با بازی با پارک با خوراکی
فک. میکردم کل ساعت گریه کنه بخاطرش امااینجوری نبود
اگه چیزی تو مغزتونه که میدونین اشتباهه میخواین جلوشو بگیرین اما دلتون میسوزه مثل من فگر کنین که ما مادریم و باید خودمون رو محک بزنیم که چقدر قدرت داریم برای از بین بردن عادت بدی که بچمون رو گرفتار میکنه
بزرگ کردن بچه نیازمند یه مادر قویه
من واقغا میترسیدم فکر میگردم نمیتونم
اما الان خیلی خوشحالم غول بزرگ رو برای خودم از بین بردم
پوشک
پستونک
زایما
ن