۱۸ پاسخ

دقیقا

مامان نیک خوبین درخواست دوستی دادم.حسابم مسدود شد

درخواست دوستی دادم عزیزم

عزیزم بچت تحت نظر کدوم دکتره تو زاهدان؟؟

میشه درخواست بدی عزیزم

😘😘😘😘😘😘

خداروشکر عزیزم تنش سلامت❤️❤️
دلم برات تنگ شده بود ❤️

خداروشکر
مثه من ک امروز واکسن یکسالگی فادیا رو زدم و قبلش استرس زیادی داشتم اما خداروشکر تا الان ک سبک بود،مامان نیک یه کتاب واسه رشد فردی و اجتماعی و اخلاقی چی پیشنهاد میدی؟

خیلی هم عالی
عزیزم درخواست دوستیمو قبول کن🥰

آفرین عالی نوشتی🫶👏😘

حرفتون درست و بسیار عالی

بله دقیقا
خداروشکر

جای واکسنش ورم یا باد نکرد؟عادی بود؟

دقیقا منم ب خاطر ترسم ی ماه دیر زدم ولی نه تب داشت نه درد

منم دوشنبه باید براشون بزنم بچهامم خیلی بدواکسنن کلیییییییی میترسم میگم یعنی میشه هفته دیگه این موقع اومده باشه و بچهام خالشون خوب باشه

اره عزیزم دقیقا منم همین شکلی یود تب برداشته بود منو از همه میپرسم سبکه سنگین
خداروشکر اصلا اذیتم نکرد اونجا بهم ثابت شد هربچه ایی سیستمش متفاوته 😅

و دقیقا منم ازش رشته کوه ساختم برای خودم

پسر من ک دیروز زدم ن راه میره ن میشینه فقط دراز نه غذا میخوره ن هیچی فقط شیر تب میکنه استا میدم داغون شدم هم خودش و هم من

سوال های مرتبط

مامان رزا مامان رزا ۱ سالگی
امشب اولین شبیه که رزا رو از پستونکش گرفتم...
راستش تنها راهی که به ذهنم رسید، بریدنش بود. از وقتی این کارو کردم، یه عالمه حس مختلف باهامه؛ بیشتر از همه عذاب وجدان. هی با خودم فکر می‌کنم نکنه همون روز اول که بهش پستونک دادم اشتباه کردم؟ نکنه اگه از اول نمی‌دادم، الان اینقدر دلش نمی‌گرفت...
ولی بعد یادم میاد اون روزها مدام انگشتش رو می‌خورد و همه می‌گفتن دل کندن از انگشت خیلی سخت‌تره. منم مثل خیلی از تصمیم‌های مادرانه، فقط با این فکر که یه روز کمتر اذیت بشه، این راه رو انتخاب کردم.
امشب خیلی دنبالش گشت... چند بار با اون صورت معصومش گفت «می‌می؟» و دل من هر بار یه جوری فشرده شد که انگار قراره خودم از یه دوست قدیمی خداحافظی کنم، نه اون.
آخرش اما خوابید... و من فهمیدم بچه‌ها هر بار که بزرگ‌تر میشن، یه تیکه از دلِ مادرشون رو هم با خودشون بزرگ می‌کنن.
بهش قول دادیم فردا شب براش یه کیک کوچولو بگیریم؛ یه جشن ساده برای خداحافظی با «می‌می»... برای اولین چیزی که خودش داره ازش دل می‌کنه.
امیدوارم این مسیر برای دل کوچیکش آسون بگذره... و چند سال دیگه، وقتی عکس‌های امشب رو نگاه می‌کنم، یادم بیاد که بزرگ شدن بچه‌ها، از همین خداحافظی‌های کوچیک شروع میشه... 🤍
مامان خاله ریزه😇 مامان خاله ریزه😇 ۲ سالگی
خداروشکر که کابوس واکسن 18 ماهگیم تموم شد😮‍💨
برا خودم غولی ساخته بودم از این واکسن و فکر میکردم چه قدر قراره دخترم اذیت بشه🥺 امااا خداروشکر که اینجور نبود و خیلی راحتتر از چیزی بود که فکرشو میکردم
تجربمو میگم شاااید به دردتون بخوره 😜
اول اینکه به محض اینکه واکسن زدن بهش استامینوفن دادم اینم بگم که موقع واکسن زدن خیلی گریه کرد وخیلی زود هم ساکت شد بعدشم برای اینکه سرگرم بشه با همسرم رفت پیاده روی و راه رفت بعدازظهرشم خودم بردمش بیرون و راه رفت شاید برا همین بود که پاش خیلی درد نگرفت هر چهارساعت هم دوبرابر وزنش بهش استامینوفن میدادم خداروشکرر که تب زیادیم نکرد در حد گرم شدن بدنش بود که با همون قطره کنترل میشد تو این مدت یکم پادرد داشت در حدی نبودکه نتونه راه بره و یکمم بی حال بود پروسه این تب و درد یک روز و نصفی توی کشید ☺️
(اینارو گفتم برای مامانایی که مثل من نگران این واکسنن نگران نباشین انشاالله که برای کوچولوی شماهم راحت میگذره😉)