تجهیزات پزشکی به گچ وباند و چی خریدن فرداشم رفتیم پاهای جیگر گوشه امو گچ گرفتیم همش دوهفته اش بود🥺......
دو شبی گذشت پاهای پسرم تا بالای زانو گچ بود گریه میکرد بی قراری پاهاش سنگین شده بود نمیتونست تکونشون بده کلافه شده بود منم با دیدن این صحنه ها فقط گریه میکردم خونه مامانم بودم به خاطر اینکه تازه زایمان کرده بودم حال مامانمو خواهرامم خیلی بد شده بود منو میدیدن هردقیقه کارم شده بود گریه ودست به دعا...مادرشوهرم اومد گفت زن عمو گفته زن عموی همسرم منظورش محمد رو بیار بزارین داخل گهواره علی اصغر آخه خونشون ایام محرم سقاخانه امام حسین میکنن،میگفت زن عمو گفته بیار بزار داخل گهواره علی اصغر بزار یه شب داخل گهواره بخوابه منم با خواهرم اینا مشورت کردم گفتن عیبنداره ببر بزار انشاالله که خوب میشه خلاصه شب رفتیم خونشون داخل اتاق سقاخانه محمد رو خوابوندم داخل گهواره منم تا صبح بالا سرش چنددقیقه میخابیدم بعد پامیشدم شیر میدادم صلوات می‌فرستادم میگفتم یا امام حسین پسرمو خوب کن صبحش که بیدارشدم که برم خونه مامانم اینا زن عمو
تاپیک بعد

۱ پاسخ

ادامه اش

سوال های مرتبط

مامان 💙محمد💙🍓🍫 مامان 💙محمد💙🍓🍫 ۲ سالگی
اومد چندتا پارچه سبز بهم داد گفت رفتی خونه پاهای بچه رو باز کنم پارچه سبزارو ببندم من قبول نکردم گفتم آخه دکتر گفته یک هفته باید این گچ ها باشه هرهفته باید دکتر ببینه گچ بگیره زن عمو قسمم داد گفت محمد مشکلی نداره پاهاشو باز کن مادرشوهرم گفت عیب نداره کاری که زن عمو میگه انجام بده منم با سختی قبول کردم گفتم باشه رفتم خونه تشت آووردم آروم آروم پاهای محمدم رو باز کردم پارچه سبزهارو بستم سپردم به خدا ولی به شوهرم گفتم من دلم آروم نمیشه محمد رو باید ببریم یه دکتر خوب از تهران ببینه اون موقع خونمون تهران نیومده بود شهرستان بودیم شوهرمم قبول کرد گفت حتما می‌بریم خواهرم یه چندتا دکتر از اینترنت نگاه کرد گفت دکتر فلانی حرف اول رو میزنه برای دکتر ارتوپد کودکان چندروزی گذشت من هرساله روضه داشتم گفتم روضه امو بگیرم بعد پسرمو ببرم تهران پیشش روضه امو گرفتم بعد راهی شدیم ولی تو اون مدت وای وای نمیدونید چقدر در عذااااب بودم هیچ جوره دلم آروم نمی‌گرفت طوری که شبا وقتی همه خواب بودن من میرفتم داخل حیاط میشستیم گریه گریه میکردم التماس خدارو میکردم میگفتم پسرم خوب بشه اومد
مامان 💙محمد💙🍓🍫 مامان 💙محمد💙🍓🍫 ۲ سالگی
همسرم درمیون گذاشتم گفتم باید محمد رو ببریم دکتر ارتوپد ببینه مشکلش چیه موضوع پاهای محمد فقط من میدونستم خانواده خودم وخانواده همسرم به کسی دیگه ایی چیزی نگفتیم چندروز از زایمانم گذشته بود ومن هر روز هردقیقه و هرثانیه به پاهای محمد نگاه میکردم واشک میریختم میدیم پاهاش کجه اصلااااا تو حال خودم نبودم اصلااااا فقط با خدا حرف میزدم میگفتم چرا پاهای پسرم اینجوری شده خلاصه اینکه رفتم اینترنت یه دکتر ارتوپد گیر آووردم گفتم باید تا زوده ببرم ببینم چی میگه پسرم یازده دوازده روزش بود که بردم دکتر دید گفت پاهاش کلاب فوت داره اون لحظه مرگ خودمو از خدا میخاستم آخه قبلش راجب کلاب فوت خونده بودم چون حدس میزدم داخل پرونده بیمارستان موقع زایمان نوشته بود کلاب فوت منم رفته بودم راجب کلاب فوت تو اینترنت یه چیزایی خونده بودم که پاهای بچه چندماه باید گچ بگیری بعدش تا چندسال کفش بریس بپوشه بعدش ببینم بتونه قشنگ راه بره یا نه اووووه خلاصه اینا اومد تو ذهنم گفتم خدایا این چی بود به سرم اومد دکتر گفت فردا بیارین تا گچ بگیریم برین وسیله هاشو تهیه کنید رفتم بیرون از مطب با گریه در
تاپیک بعد
مامان 💙محمد💙🍓🍫 مامان 💙محمد💙🍓🍫 ۲ سالگی
مامان علی اصغر و تو دلي مامان علی اصغر و تو دلي هفته سی‌وهشتم بارداری
ادامه:


بهش گفتم بچم چش شده، گفت هيچي براي يه ديقه نفسش قطع شد
و من اونجا دنيا روسرم خراب شد كفري از پرستاري كه به همين راحتي گفت نفس بچت قطع شد
و مني كه همه زندگيم عين يه تيكه گوشت و صورت باد كرده رو تخت بود و كلي دم و دستگاه
همونجا بود كه دلم شكست و بغضم تركيد
رفتم در گوش پسرم گفت تا اخر عمرم علي اصغر صدات ميزنم
به امام حسين(ع) همونجا گفتم اين پسرته اسمشو ميذارك علي اصغر كه پسر خودت بدونيش،بچمو بهم برگردون(اخه من پسرمو بعد يك سال كه هي اقدام ميكردمو نميشد و برا اولين بار اربعين رفتم كربلا و بچه خواستم و بعد ٣ ماه خدا و امام حسين(ع) و حضرت عباس(س) دعامو مستجاب كردنو علي اصغرمو بهم دادن)
از اتاق اومدم بيرون و زار زار گريه ميكردم،گفتم بچم نفس رفت،همتون تا هميشه علي اصغر صداش بايد بكنيد
به همسرمم گفتم اسمشو ميذارم علي اصغر و شوهرم رفت شناسنامشو گرفت و پسرم شد علي اصغره امام حسين(ع)
خلاصه سرتون رو درد نيارم ١٦ روز پسرم بستري بود و فقط چون خوب ساكشنش نكرده بودن و اب تو ريه هاش بود و شير نميتونست بخوره قندش افتاده بود و تشنج كرده بود
خداروشكر به خير گذشت
٣ ماهش شد اسهال شديد گرفت يه صبح تا عصر چنان بدنش بي اب شد و منم بي تجربه كه تو خونه دوباره تشنج زد
چون داروي شد تشنج ميخورد،سراسيمه برديمش پيش دكترش تو اتاق دكتر دوباره تشنج كرد
من اونجارو گذاشتم رو سرم،مادرشوهرم و برادرشوهرم بالاسره بچه بودن
منو شوهرم دم در و من هي خودمو ميزدمو شوهرم منو ميگرفت،بهش گفتم مگه من اسمشو عوض نكردم كه امام حسين(ع) نگاهي به بچم بندازه و مراقبش باشه پس چرااااا دوباره اينجوري شد چرا؟؟؟دكتر گفت تشنجش تايمش كم بود ولي براي منه مادر انگار يكسال طول كشيد


😍😍😍😍
ادامه تاپيك بعدي
مامان 💙محمد💙🍓🍫 مامان 💙محمد💙🍓🍫 ۲ سالگی
میخام امشب یکی از حاجت هامو که از امام حسین گرفتم اینجا واستون بگم 🥰پسرم دوم محرم ۱۴۰۳به دنیا اومد قربونش برم چندساعتی از به دنیا اومدنش گذشته بود که از دور چشمم به پاهاش اوفتاد به خواهرم گفتم چرا پاهاش اینشکلیه پرستارا کسایی که اونجا بودن رو صدا زدم گفتم پاهای پسرم چرا اینجوریه پاهاش یه حالت کجی روبه بالا داشتن....پرستارا واسه اینکه من ناراحت نشم میگفتن چیزی نیست میبری دکتر یه آتل میگیره خوب میشه وااای وقتی اینو شنیدم اون لحظه دوس داشتم بمیرم میگفتم مگه پاهاش چیشده که باید آتل بگیرن اینقدر ناراحت شده بودم که حد نداشت پرستارا چندتا چندتا واسه معاینه میومدن بهشون نشون میدادم میگفتم پاهای پسرم چرا اینجوریه باهمدیگه پچ پچ میکردن در گوشی چیزی بهم نمیگفتن میرفتن خلاصه یه دکتر اومد آقا بود میگفت بچه هارو معاینه میکنه که بعدش ترخیص بشیم نوبت به پسر من شد بردم ببینه بهش گفتم آقای دکتر پاهای پسرم چرا اینجوره گفت چیزی نیست ببر دکتر ارتوپد ببینه نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت 😢 ولی بیشتر ناراحت بودم اصلا خوشحال نبودم خلاصه ترخیص شدم رفتیم خونه موضوع رو با
تاپیک بعد
مامان علی اصغر و تو دلي مامان علی اصغر و تو دلي هفته سی‌وهشتم بارداری
❤️❤️❤️❤️
ادامه:

حق شير خوردن هم نداشت بچم
هركي از راه ميرسيد يه چيزي ميگفت و يه بيماري به پسر من ميبست
رگ نداشت سرشو تراشيدن و سرم وصل كردن به سرش،بچم صورتش باد كرده بود
اسمش اميرحافظ بود، دوستمون گفت نيت كن يك هفته علي اصغر صداش كن ان شاالله به خير ميگذره، نيت كرديم
اون مدت من حالم خيلي بد بود با اينكه درد شكمم يادم رفته بود از بس غم تمام وجودمو گرفته بود
روز اول منتظر دكتر بوديمو نميومد بيرون اگه شوهرم اشنا نداشت تو بيمارستان نميتونستيم اون ١٦ روز دوام بياريم چون دكتر روزاي خاصي به والدين جواب ميداد اونم درست نه
ديگع شوهرم فقط از دوستان دكترش و مدير بيمارستان كه رفيقش بود جوياي حال بچم ميشديم
همسرم كمرش خم شده بود از ناراحتي و غم
ولي يك لحظه هم منو تنها نذاشت و دلداريم ميداد
يادم نميره يه روز اومديم خونه از شدن فشار روحي دوتامون نشستيم عين ابر بهار گريه كرديم
خيلي سخت بود، چون نميدونستيم پسرمون چي شده
و شوهرم با يكبار بغل كردن چنان حس پدرانه اي پيدا كرده بود كه فقط ميگفت كاش بغلش نميكردم فقط گريه ميكرديم
ايام محرم بود و شوهرم ميگفت من همش تو ماشين با مداحي راديو گريه ميكردم و از حضرت رباب(س) بچمو ميخواستم اما سالم،دلش شكسته بود.
يه روز رفتم داخل بچمو ببينم( معمولا هر روز ميرفتم ميديدمش اما مادرم پرستاريشو ميكرد)
رفتم داخل ديدم كلي دم و دستگاه وصل كردن به بچم
پرستارش هم وايسادع بالا سرش، بهش كفتم بچم چش شده اين همه دستگاه بهش وصل كرديد، حالا پرستاره با يه حال بيخيالي و خنده رو لب( چون كارشونه و براشون عادي بود ولي وقتي يه مادر نگران ميبينن بايد دلداري بدن)

❌❌❌❌❌
ادامه تاپيك بعدي