همسرم درمیون گذاشتم گفتم باید محمد رو ببریم دکتر ارتوپد ببینه مشکلش چیه موضوع پاهای محمد فقط من میدونستم خانواده خودم وخانواده همسرم به کسی دیگه ایی چیزی نگفتیم چندروز از زایمانم گذشته بود ومن هر روز هردقیقه و هرثانیه به پاهای محمد نگاه میکردم واشک میریختم میدیم پاهاش کجه اصلااااا تو حال خودم نبودم اصلااااا فقط با خدا حرف میزدم میگفتم چرا پاهای پسرم اینجوری شده خلاصه اینکه رفتم اینترنت یه دکتر ارتوپد گیر آووردم گفتم باید تا زوده ببرم ببینم چی میگه پسرم یازده دوازده روزش بود که بردم دکتر دید گفت پاهاش کلاب فوت داره اون لحظه مرگ خودمو از خدا میخاستم آخه قبلش راجب کلاب فوت خونده بودم چون حدس میزدم داخل پرونده بیمارستان موقع زایمان نوشته بود کلاب فوت منم رفته بودم راجب کلاب فوت تو اینترنت یه چیزایی خونده بودم که پاهای بچه چندماه باید گچ بگیری بعدش تا چندسال کفش بریس بپوشه بعدش ببینم بتونه قشنگ راه بره یا نه اووووه خلاصه اینا اومد تو ذهنم گفتم خدایا این چی بود به سرم اومد دکتر گفت فردا بیارین تا گچ بگیریم برین وسیله هاشو تهیه کنید رفتم بیرون از مطب با گریه در
تاپیک بعد

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان 💙محمد💙🍓🍫 مامان 💙محمد💙🍓🍫 ۲ سالگی
اومد چندتا پارچه سبز بهم داد گفت رفتی خونه پاهای بچه رو باز کنم پارچه سبزارو ببندم من قبول نکردم گفتم آخه دکتر گفته یک هفته باید این گچ ها باشه هرهفته باید دکتر ببینه گچ بگیره زن عمو قسمم داد گفت محمد مشکلی نداره پاهاشو باز کن مادرشوهرم گفت عیب نداره کاری که زن عمو میگه انجام بده منم با سختی قبول کردم گفتم باشه رفتم خونه تشت آووردم آروم آروم پاهای محمدم رو باز کردم پارچه سبزهارو بستم سپردم به خدا ولی به شوهرم گفتم من دلم آروم نمیشه محمد رو باید ببریم یه دکتر خوب از تهران ببینه اون موقع خونمون تهران نیومده بود شهرستان بودیم شوهرمم قبول کرد گفت حتما می‌بریم خواهرم یه چندتا دکتر از اینترنت نگاه کرد گفت دکتر فلانی حرف اول رو میزنه برای دکتر ارتوپد کودکان چندروزی گذشت من هرساله روضه داشتم گفتم روضه امو بگیرم بعد پسرمو ببرم تهران پیشش روضه امو گرفتم بعد راهی شدیم ولی تو اون مدت وای وای نمیدونید چقدر در عذااااب بودم هیچ جوره دلم آروم نمی‌گرفت طوری که شبا وقتی همه خواب بودن من میرفتم داخل حیاط میشستیم گریه گریه میکردم التماس خدارو میکردم میگفتم پسرم خوب بشه اومد
مامان 💙محمد💙🍓🍫 مامان 💙محمد💙🍓🍫 ۲ سالگی
میخام امشب یکی از حاجت هامو که از امام حسین گرفتم اینجا واستون بگم 🥰پسرم دوم محرم ۱۴۰۳به دنیا اومد قربونش برم چندساعتی از به دنیا اومدنش گذشته بود که از دور چشمم به پاهاش اوفتاد به خواهرم گفتم چرا پاهاش اینشکلیه پرستارا کسایی که اونجا بودن رو صدا زدم گفتم پاهای پسرم چرا اینجوریه پاهاش یه حالت کجی روبه بالا داشتن....پرستارا واسه اینکه من ناراحت نشم میگفتن چیزی نیست میبری دکتر یه آتل میگیره خوب میشه وااای وقتی اینو شنیدم اون لحظه دوس داشتم بمیرم میگفتم مگه پاهاش چیشده که باید آتل بگیرن اینقدر ناراحت شده بودم که حد نداشت پرستارا چندتا چندتا واسه معاینه میومدن بهشون نشون میدادم میگفتم پاهای پسرم چرا اینجوریه باهمدیگه پچ پچ میکردن در گوشی چیزی بهم نمیگفتن میرفتن خلاصه یه دکتر اومد آقا بود میگفت بچه هارو معاینه میکنه که بعدش ترخیص بشیم نوبت به پسر من شد بردم ببینه بهش گفتم آقای دکتر پاهای پسرم چرا اینجوره گفت چیزی نیست ببر دکتر ارتوپد ببینه نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت 😢 ولی بیشتر ناراحت بودم اصلا خوشحال نبودم خلاصه ترخیص شدم رفتیم خونه موضوع رو با
تاپیک بعد
مامان 💙محمد💙🍓🍫 مامان 💙محمد💙🍓🍫 ۲ سالگی
تجهیزات پزشکی به گچ وباند و چی خریدن فرداشم رفتیم پاهای جیگر گوشه امو گچ گرفتیم همش دوهفته اش بود🥺......
دو شبی گذشت پاهای پسرم تا بالای زانو گچ بود گریه میکرد بی قراری پاهاش سنگین شده بود نمیتونست تکونشون بده کلافه شده بود منم با دیدن این صحنه ها فقط گریه میکردم خونه مامانم بودم به خاطر اینکه تازه زایمان کرده بودم حال مامانمو خواهرامم خیلی بد شده بود منو میدیدن هردقیقه کارم شده بود گریه ودست به دعا...مادرشوهرم اومد گفت زن عمو گفته زن عموی همسرم منظورش محمد رو بیار بزارین داخل گهواره علی اصغر آخه خونشون ایام محرم سقاخانه امام حسین میکنن،میگفت زن عمو گفته بیار بزار داخل گهواره علی اصغر بزار یه شب داخل گهواره بخوابه منم با خواهرم اینا مشورت کردم گفتن عیبنداره ببر بزار انشاالله که خوب میشه خلاصه شب رفتیم خونشون داخل اتاق سقاخانه محمد رو خوابوندم داخل گهواره منم تا صبح بالا سرش چنددقیقه میخابیدم بعد پامیشدم شیر میدادم صلوات می‌فرستادم میگفتم یا امام حسین پسرمو خوب کن صبحش که بیدارشدم که برم خونه مامانم اینا زن عمو
تاپیک بعد
مامان 💙محمد💙🍓🍫 مامان 💙محمد💙🍓🍫 ۲ سالگی
مامان A 💙🐣 مامان A 💙🐣 ۲ سالگی
بیست و هشتم ماه پیش بود که رفتم برای انتی.. تا روی تخت دراز کشیدم همون ثانیه اول دکتر گفت باید چند هفته ات باشه گفتم دوازده .. دکتر یه مکثی کرد.. همون لحظه خودم فهمیدم😞 گفتم دکتر سالمه بچم؟ گفت خونریزی داشتی؟؟ گفتم نه اصلا.. گفت هماتوم داشتی؟ گفتم نه .. گفت هماتومت اینقدر بزرگ شده که پنجاه درصد ساک رو گرفته.. همون هم باعث شده جنینت تو هشت هفته ایست قلبی کنه.. فکرش رو کنید هشت هفته کجا و دوازده هفته کجا!! من هیچ لکه بینی نداشتم😞 از دکتر پرسیدم چرا خونریزی یا علائم حتی درد نداشتم گفت چون دهانه رحمت کامل بستس.. خلاصه جپاب رو بردم پیش دکتر خودم همونجا بود که اشکام بند نمیومد گفت باید کورتاژ کنی..بعد از کورتاژ و مرخصی از بیمارستان تا یک هفته من هر شب اشک میریختم الان هم که داره میشه یک ماه امشب یهو دلم گرفت💔.. اومدم اینجا ثاپیک مامان ها رو دیدم که استرس بارداری و زایمان دارن.. انشالله به زودی زایمان کنید و این روزا پر از استرس رو پشت سر بگذارید🥲❤️
مامان آقاعلی🌱 مامان آقاعلی🌱 ۲ سالگی
سلام✨️
قطع کامل شیر؛
هیچوقت فکرنمیکردم یه روز بیام اینجا و اینا رو بنویسم.
با خودم میگفتم میدونم که زمان از شیرگرفتن میرسه اما دیگه نهایتا اونقدر پسرم اذیت میشه و گریه میکنه تا بالاخره یادش بره!

من از یکم اردیبهشت شروع کردم به کمر کردن شیر،
مشغولش میکردم با بازی متنوع، خوراکی جدید، اسباب بازی جدید، گاهی برنامه کودک و کارتون نگاه میکرد یا بیرون میرفتیم خلاصه روزا مشغول میشد یا یکی دوبار میخورد، اما امااان از شب بدون شیر که اصلا نمیخوابید و مدام جیغ و گریه خواب هم که نداشتیم باورم نمیشددددد یه روز پسرم بذاره من بخوابم یا دو سه ساعت خودش پشت سر هم بخوابه ساعتی دوساعتی یه بار شیر میخواست دیگه دیوونه شده بودم از ۴ ماهگیش اینطوری شده بوداااا.
جونم بگه براتون که خواست خدا بود واقعا.
دعای از شیر گرفتن رو بهش وصل کرده بودم مثل حرزش بود با سوزن به لباسش وصل بود و موقع خواب زیر سرش، (سوره بروج)
اینو هم بگم میخواستم تا ۲۸ ام که تولد قمریش هست دیگه کامل از شیر بگیرم!
خلاصه که چند روز پیش یکم کشک خورد ترش بود دوست نداشت دیگه نخورد بعدش هی یه چیزی ترش بود میگفتم ترشه دیگه نمیخورد.
سه روز پیش به ذهنم رسید این روش رو اجرا کنم گفتم یا جواب میگیرم یا اذیتش نمیکنم.
تاپیک بعدی! اینجا جا نمیشه