من خیلی آدم درونگرایی هستم کلا از جروبحث و دادوفریاد دوری میکنم دوست ندارم با کسی مشاجره داشته باشم.عصر پسرم داشت تو پارک بازی می‌کرد خودمم دخترم تو بغلم داشتم نگاش میکردم یه پسر بچه بود از این کوچیکتر چندبار اومد الوین رو زد با ماسک رو صورتش الوین اولش هیچ کاری نکرد رفتم جلو گفتم آقا پسر نزنین همو بازی کنین بعد به الوین گفتم بهش بگو میرم به مامانت ميگما میزنی.خلاصه این بچه باز روی سرسره جلوی الوین رو گرفت زدش الدین دیگه حرصش دراومد اونم زدش رفتم جلوشون رو گرفتم به پسربچه گفتم چرا میزنی آخه دست الوین رو گرفتم گفتم بریم خونه از پارک دراومدن دیدم رفته به مامانش با گریه میگفت یه پسره منو زد مامانشم گفت کو نشون بده ببینم کی بود من برنگشتم دیگه سوار ماشین بودیم شیشه پایین بود شنیدم ولی نیومدم پایین از ماشین به الوین غر زدم که من بهت گفتم برو به مامانش بگو خواستم خودش یاد بگیره از حقش دفاع کنه اومدیم خونه و من الان عذاب وجدان گرفتم که چرا واینستادم جواب مامانرو بدم بچم الان فکر میکنه من ترسیدم اونم یاد میگیره که بترسه وقتی کاری کرد.کاره اشتباهی کردم؟

۹ پاسخ

خوب کاری کرده زده این بار عیب نداره ولی تو جامعه ی گرگ الان بچه هاام گرگ شدن بزار پسرت با هرکس مدل خودش رفتار کنه دفعه ی بعد بهش بگو هرکس زدت از خودت دفاع کن نگران نباش منم از دور هواتو دارم بزرگترشم که بیاره من جوابشو میدم

الان که گذشته خودت رو ناراحت نکن قطعا دوباره پارک میری و ممکنه باز هم پیش بیاد خودت و ذهنت رو برای روزهای آینده آماده باشه

اما یادش بده هرکی زدت باید از خودت دفاع کنی نباید بزاری بزنتت من بابام همیشه میگفت هرکی زدتتون بزنیدش خودم میام جواب میدم😁😁😁😁

بله باید خودت میرفتی جلو و بعد بهش توضیح میدادی کسی حق نداره و احازه نداره مارو بزنه ما هروقت دیدیم چیزی یا کسی اذیتمون میکنه باید اعتراض کنیم اشکال نداره اینبار چون بازم اینجور موارد پیش میاد مخصوصا تو مهدکودک پیش دبستانی یا مدرسه

بزار بزنه از حقش دفاع کنه من ک انقد کتک خوردم تو بچگیم از بس مظلوم بودم الان میخام دخترم همه رو بزنه😅😂البته اگه زدنش
والا یبار انقد کتک خورده بودم مادربزرگم رف در خونه همکلاسیم ولی باز از رو نرفت فرداش تازه کیفمم پاره کرد
حداقل کتک بخورن جرعت نمیکنن بزنن دیگه

بایدبه پسرت یادبدی ازخودش دفاع کنه واینکه وقتی شمامثل اون مادرجبهه بگیری بچه فکرمیکنع کوه پشتش هست وبیشترحس دفاع ازخودش میگیره

من یه بار به مامان بچه گفتم بچتون بچه منو میزنه با کمال پررویی گفت بچست دیگه.
منم خودم رفتم پسره رو دعوا کردم.

ای خدااا
من از الان استرس این چیزا رو دارم

متاسفانه باید بگم خیلی اشتباه بود

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان آرکان مامان آرکان ۱ سالگی
امروز ناهار خونه مادرشوهرم بودیم، مادر بزرگ و خاله های همسرمم اومدن ( خاله هاش مجردن و معلم ان)
هرچی می‌خوردیم یه خاله اش به زور می‌گفت به آرکان هم بدین میدید ما نمیدیم خودش میداد، فک کنین شربت خوردنی می‌گفت بزار یذره بدم گناه داره! سر سفره می‌گفت ماست رو نگاه می‌کنه انگشتشو میزد به ماست بده بهش!!! از چایی خودش میخواست بده بهش!!! اصلا یه کارای خاصی میکرد حالا خوبه خدارحم کرده مادرشوهرم اصلا اینجوری نیست بخواد هم چیزی بده میپرسم بدم؟ یا میگه اگه صلاح بود بده
نمی‌فهمم این چرا این جوری میکرد اصلا عجیب اعصابم خورد شد حالا من که مادرشم اصلا تو لیوان خودم یا قاشق خودم بهش چیزی نمیدم
حالا اینش عجیبه بستنی سنتی آوردن میدونستم باز داستان شروع میشه گفتم من نمی‌خورم بخورین میام میخورم رفتم اتاق بچه رو بخوابونم اونم که نخوابید گریه کرد مجبور شدم بیام بیرون!!!
انگشتشو کرده تو بستنی میده به آرکان من جوری عصبانی شدم رفتم بچه رو از بغل شوهرم کشیدم بعد به شوهرم با عصبانیت گفتم تو چرا اینجا اینجوری شدی خب مگه خونه خودمون می‌دیم گفت نه گفتم پس چرا اینجا پایه رفتارهای اینا شدی زود جبهشو تغییر داد ولی با این حال من خیلی کفری بودم بعد که رفتن هرچی از دهنم دراومد پشتش به مادرشوهرم گفتم اونم گفت دلش میسوزه میگه گناه داره منم گفتم دایه مهربان تر از مادر شده پس!!
اینم بگم بچم حساسیت به پروتئین گاوی داره بستنی و ماست هم که سنتی بود دیگه فک کنین چه نورعلی نوری بود
مامان جوجو 🍇 مامان جوجو 🍇 ۱۰ ماهگی
فرزندپروری شیر مادر شیرخشک
مامانا تروخدا اینو بخونید و حواستون جمع کنید مراقب بچه هاتون باشید ، از اول زبونم مو دراورد به شوهرم گفتم شارژر نزار تو برق بمونه عادت کن درش بیاری بچه سینه خیز یادبگیره میره دهنش میکنه برق میگیره خطرناکه ، اقا اخرش سیم شارژ مهتابی رو گذاشته تو برق مونده من یک لحظه رفتم دستشویی باباشم تو اتاق خواب بود دیدم صدای گریش یجوریه که نفسش بالا نمیاد انگار ، سریع از دستشویی زدم بیرون رفتم دیدم سیم تو دهنش و رنگش کبوووود و گریهههههه ، بغلش کردم دست زدم به سره سیم دیدم دستمو سوزوند گفتم برق گرفته بچرو سریع بپوش بریم بیمارستان ، برگرده چی بگه خوبه؟؟؟؟ برگشت گفت بیمارستان الان پول میگیرنااااا ، گفتم چی داری میگی بچرو برق گرفته پولشو جور میکنیم بیا بریم ، من لباسامو پوشیدم یه شیشه شیرم برا بچه درست کردم گفتم بیا بریم تروخدا ، همینجوری مونده بود دودل من رفتم پایین تو کوچه زدم لوکیشن بیمارستان کودکان دوتا خیابون پایین تر از خونمونه پیاده نیم ساعت راهه من بدو بدو رفتم رسیدم بیمارستان بچرو ویزیت کردن معاینه کردن تااااااازه اقا با موتور رسید بهش گفتم چرا انقد دیر اومدی هی منتظر بودم وسط راه برسی بهمون ، برگشته میگه من تا شلوار پوشیدم اومدم پایین دیدم نیستی 😐😐 ، به مادرشم که نگم بهتون چه ادمه حروم زاده ایه انقدر به روش ندیدم که به اونم زنگ نزدم خودم تنها با بچه تو بغلم فقط دوییدم و رفتم
شیرمادر پوشک فرزند پروری
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
سارا
پارت ۲۹

پلیس اومد و نسبت ما رو پرسید که گفتم پرستارشم.
به طالبی زنگ زدم، دعوام کرد...
بدش اومد، گفت چرا بدون اجازه من بردیدش دکتر؟
گفتم خب چیکار میکردم؟ صبر میکردم بچه بمیره؟ گفت اره!!!!
اونجا بود که فهمیدم این میخواسته بچه یه چیزیش بشه، بندازه گردن ما.
خودشم خلاص شه از دست بچه!!!
خلاصه اون بیمارستان قبولش نکردن و سریع انتقالش دادن تهران.
چون ما ساکن کاشان بودیم،مامانم همراه بچه رفت.طفل معصوم با اکسیژن نفس میکشید.
اونجا هم دکترها امیدی به موندن بچه نداشتن.
هرچی زنگ میزدم به مامانم که ترو خدا عکسش رو بفرست ببینمش، قبول نمیکرد.
میدونست دلش رو ندارم.
هرچی التماس میکردم بزار منم بیام پیشش میگفت خواهر و برادرت رو به کی بسپارم بعدم بیای که جون دادن بچه رو با چشمت ببینی؟ نمیزاشت که نمیزاشت...
دیگه به بدبختی از طالبی شماره زنش رو گرفتم.
زنگ زدم بهش، حال بچشو توضیح دادم،بهش گفتم داره میمیره تروخدا لجبازیتون رو بزار کنار و بیا دیدن بچه ت.
فقط گریه میکرد میگفت نمیتونم.
بعد توضیح داد که از یه قوم لر هستن.اختیارش دست پدر و برادرهاشه.
اونا هم چون هیز بازیای طالبی رو دیدن گفتن الا و بلا باید طلاقت رو بگیری اونم بدون بچه ت‌.
دیگه شماره زن طالبی رو دادم به مامانم.
کلی مامانم باهاش حرف زد، عکس و فیلم بچه رو فرستاد.اما میگفت اختیارش دست داداشهاش هستش.