۴ پاسخ

عزیزم یادت رفته وگرنه تو این سن طبیعیه دختر منم 18 ماهشه الان چند ماهه اینجوریه. خواب ظهرش که از خواب پامیشه یکساعت فقط گریه میکنه

بنظرم عادیه تو این سن ...بهش چیز خطرناک نده بغلش کن و جایگزین بهش بده هر چیزی ک دوست داره یا باهاش بازی کن تا از سرش بیفته

شاید از اول هرچی خواسته بهش دادی الان عادت شده که با گریه به هدفش برسه بیدار میشه بغل اش کن بوس اش کن حواسش پرت کن اون وسیله اگر صلاح نیست نده بهش

خب وقتی بی قراره باید بغلش کنید و کنارش باشید. ولی وقتی چیزی رو می خواد که براش خطر داره و نباید برش داره اصلا کوتاه نیاید و مقابل گریه هاش با آرامش فقط بغلش کنید.

سوال های مرتبط

مامان boys مامان boys ۶ سالگی
سلام ما بالاخره واکسن شش سالگی و زدیم انقدر که میترسیدم ترسناک نبود رسیدیم بهداشت دوتا دختر راحت زدن تزریقش حتی به ثانیه هم نمیرسه ولی پسر من برخلاف اینکه خونه باهاش صحبت کرده بودمو توجیه بود دوباره شگفت زدمون کرد رفتیم تو اتاق دهنشو بست قطره نمیخوام و واکسن نمیزنم 🙄هر چی صحبت کردیم فایده نداشت حتی دهنشو واسه قطره باز نمیکرد دیگه به زور قطره رو من ریختم اصلا نفهمیدم ریخت تو دهنش یا نه واسه واکسن باباش نشوند رو پاش جیغ گریه خودش و کشت یه لحظه واکسن زد اصلا به ثانیه نرسید 😭😬بعد اومدیم خونه استامینوفن دادم گفت هر ۶ ساعت بده فقط دست درد گرفت اصلا دستشو دوست نداره تکون بده تب نکرد عصرش گفت دلم درد میکنه و شب ساعت ۱۱ میگفت سرم خیلی درد میکنه نمیدونم ربط داشت به واکسن یا نه بعد بی حوصله شد نق میزد پنج ساعت از استامینوفن گذشته بود بروفن دادم به ثانیه نکشید خوابش برد تا ۹ صبح که بیدار شده هنوز دستش درد میکنه باز استامینوفن دادم کمپرس گرم گذاشتم خداروشکر تب هم که نکرد این بود تجربه ما
حالا ببینم تا فردا دستش دردش خوب میشه راستی دستش هم نه ورم کردنه قرمز شد
مامان اهورااااا مامان اهورااااا ۶ سالگی
میدونین من بیشترین ترسم از چیع ..از اینکه این بچه بقدری منو حرص میده بقدری منو عمدا اذیت میکنه هم منو هم باباشو هم میترسم از دسش سکته کنم بمیرم بمونه زیر دس اینو اون با این رفتاراش اذیتش کنن بخدا من کم اوردم واقعا نمیدونم چقد تحمل کنم چیکار دیگه باید انجام بدم تا این بچه دس از رفتارای نادرسش وردارع ..هر روز ک بیذار میشه تا لحظه خابیدن بقدری اذیت میکنه بقدری کارای عمدی میکنع ک منو باباشو ناراحت کنه ک فقط خدا میدونه چقد من هر لحظه هر ثانیه هر دیقه چقد استرس دارم ...روانیم میکنع بقدری ب کارای بدش ادامه میده بقدری ادامه میده هرچقد گوشمو کرمیکنم ک اخرش مجبور نشم نزنمش نمیشه دلم هم برا خوذش میسوزه هم برای خودم ک اینقد بدبختم من هیجی از بزرگ شدنشو قد کشیدنش نفهمیدم بقدری ک همیسع درگیر اذیت و آزارش بودم ...قرصاشم قط کردم چون فقط تاثیر موقت داشت درمان نشد ..هیج کس رامون نمیده خونش هیج کسم نمیاد خونمون بخاطر اذیتاش ..دلم برا تنهاییاش میسوزه ..