۲ پاسخ

چی کشیدی عزیزم

تموم شد؟ قسمت بعدی نداره؟

سوال های مرتبط

مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۱۰#مادرشوهرم رفت پایین من دیگه ندیدمش بیخبر بودم من همش گریه میکردم حالم گرفته شده بود فقط دعا میکردم بچم سالم باشه و خدا بهم ببخشتش بعد یهو دیدم مامانم اومد بالا عصبانی و ناراحت سرم داد زد وقتی دکتر میگه دوروز دیرتر عملت میکنم چرا عجله میکنی میگه نه نمیتونم صبر کنم فقط داشت منو فحش میداد شوک شدم گفتم چی شده مگه گفت دکترا میگن ریه بچت ناقصه تشکیل نشده یعنی دنیا روی سرم خراب شد اشکام سرازیر شدند و قلبم انگار دیگه نمی‌زد لعنتی پاهامم بیحس بود نمی‌تونستم از جام بلند بشم و همش به خودم و دکتر لعنت می‌فرستادم گفتم یعنی چی اون که من دیدم سالم بود خیلیم خوب گریه میکرد چطوری همه چی توی بارداریم خوب بود گفتن مشکلی نیست الان میگن مشکل داره ریه نمیفهمم مادرشوهر م اومد بالا و با چشمای قرمز گفت میگن باید سه روز بستری بشه ریه ناقصه نفس نمیتونه بکشه بچه گفت شماره دکتر نداری زنگ بزنیم باید جوابگو باشه وقتی بچه ناقص بوده غلط کرده عمل کرده
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۲#
خب من اومدم خونه و به مامانم گفتم دکتر اینجوری گفته میگه وزنش کمه شاید مشکل داره ،اینم بگم که من بچه اولم چون از دست دادم سر این پسرم واقعا وسواس داشتیم منو همسرم ،بعد مامانم گفت به خدا توکل کن هیچی نیست دکترا پیاز داغشو زیاد میکنن و فلان نمیخاد بری سنو انشالله که چیزی نیست یکم به خوراکت برس وزنش می‌ره بالا هنوز وقت داری،به مادرشوهرمم گفتم اونم همینجوری گفت منم گفتم باشه حتما از تغذیه منه که وزنش کمه چون حالت تهوع داشتم و چیزی نمی‌خوردم دیگه خلاصه خواهر آنقدر سرچ میکردم که هرچی برای وزن جنین خوبه رو بگیرم بخورم همش به همسرم میگفتم اینو بیار اونو بیار خیلی دیگه تلاش کردم بخورم همه چیز تا ۳۶هفته که شدم یه دفعه گفتم دیگه نمیرم پیش فقانی
میرم پیش سرور دوگانی چون زایمان اولم با ایشون بود گفتم ایندفعه هم پیش خودش برم ،رفتم بیمارستان امام حسین پیش سرور دوگانی ویزیت شدم گفتم میخام جای شما سزارین بشم و اینا همه آزمایشات و سنوگرافی هارو نشونش دادم گفتم میگن وزنش کمه شاید مشکلی باشه اگه لازمه که دوباره سنو داپلر تکرار کنم بیارم پیش شما گفت دراز بکش شکمتو ببینم ،منم چون رحم دوشاخ بودم بچه کلا یک سمت شکمم بود دراز کشیدم اومد با دستش یکم تکون داد شکمم گفت نه وزنش خوبه خب میتونم برای ۳۸هفته نامه بدم بهت صبح ساعت ۵اینجا باش برای عمل
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۸#
دیگه وقت ملاقات رسیده بود و هم اتاقی های من یکیش زایمان سزارین شده بود دوتایی دیگه هم عمل دیگه داشتن منم که بدون بچه بودم اونجا پرستاره اومد گفت بچت سردش شده باید چند ساعت زیر دستگاه باشه تا گرم بشه بدنش بعد میارن برات مادرشوهرم و مامانم اینو که شنیدن یکم آروم شدن و منم به شدت درد داشتم و میلرزیدم همسرم اومد با یه باکس گل پیشم گفت خوبی چرا میلرزی گفتم خوبم ولی درد دارم میگن برا بیحسیه که میلرزم بعد گفت بچه کو مادرشوهرم گفت بردن زیر دستگاه چون تو اتاق عمل سرد بوده بردن یکم بدنش گرم بشه باز میارن همسرم گفت شما اصلا ندیدین بچه رو اونا گفتن نه من گفتم منکه دیدم سالم بود بچم خیلیم گریه میکرد هیچکی محلش نداد کلا سیاه کبود شد بچم ،خندیدم گفتم روی بینیشم قرمز بود خیلیم کوچولو بود مادرشوهر و مامانم گفتن عیب نداره بچه سالم باشه کوچیک و ریز بودنش مهم نیست بزرگ میشه دیگه پدر شوهرم زنگ زد که من بیام بیمارستان مادرشوهرم گفت نه نیا لازم نیست الان ملاقات تموم میشه را نمی‌دن چون همه سر این بچه من حساس شده بودن بخاطر تجربه تلخ قبلی اصلا مادرشوهر م چیزی نگفت راجب بچه به پدر شوهرم
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۴ ماهگی
سلام خانمای گل میخوام تجربه زایمانمو بگم.
پارت۱
از ۳۹هفته هر یه روز درمیون میرفتم بیمارستان برای معاینه تحریکی تا۴۰هفته اصلا دهانه رحمم باز نشد ۴۰هفته و ۲روز رفتم برای معاینه تحریکی گفتن یه فینگری ولی لگنت عالیه بیا برای nstدیگه دستگاه رو گذاشتن تقریبا یه ۴۰دقیقه دستگاه رو به شکمم وصل کردن بچم اصلا تکون نمی خورد دیگه سونو اورژانسی برام نوشتن رفتم انجام دادم بچم خداروشکرخوب بود جوابو اوردم گفتن اگه بخوای میتونی بستری شی به خواست خودت منم خیلی میترسیدم چون اصلا درد نداشتم دیگه رفتم با دکترم حرف زدم گفت بستری شم ۴۰هفته و ۴روز رفتم بیمارستان و کارای بستری رو انجام دادم با شوهرم خداحافظی کردم و وارد بخش زایمان شدم اونجا لباس پوشیدم و رفتم که برام سوند بزارن دکتر اومد و سوند وارد بدنم کرد درد وحشناکی داشت اون روز بهم قرص دادن یکم زیر دلم داشت درد میگرفت و ول میکرد دیگه سریع بهم سرم وصل کردن درد خفیفی داشتم اومدن معاینه و گفتن۳سانتم دکتر گفت خوب پیش رفتی حتما تاشب زایمان میکنی منم هی ورزش میکردم
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۱۲#
فرم بستری رو پر کردند و پسرم و بستری کردن هیچکسم نمیزاشتن ببینه فقط پدرومادر اجازه داشتن شوهرم بیار دیده و رفته منم که هنوز بیحس بودم هم گریه میکردم هم هرچی میخواستم خودمو تکون بدم نمی‌تونستم هی پرستار میومد حس پاهات اومد میگفتم نه می‌گفت پس صبر کن میاد مادرشوهرم هی دعا میکرد که بچم خوب بشه و مرخص بشه با خودمون بعدش گفت من یکم استراحت کنم چون از ساعت ۵صبح همه بیدار بودیم هرچی چشامو میبستم بخوابم نمی‌تونستم ذهنم درگیر میشد و اشکام میومد مادرشوهر مم اصلا نتونست بخوابه ساعتهای هفت مامانم اومد پیشم با غذا گوشت تو شیشه برام درست کرده بود ولی اجازه نداشتم بخورم مادرشوهر م رفت و مامانم موند پیشم هم اتاقی هام دوتا خانم سن بالا بودن که جراحی داشتن ولی شب نموندن اونارو مرخص کردن بجاش یه دختر خانم که زایمان طبیعی داشت رو آورد سن کمی هم داشت دختره ماشاالله یه دختر ناز تپل دنیا آورده بود من همش به اون خانمه نگاه میکردم که بچشو چجوری شیر میده تو بغلش میگیره دوباره غم عالم ریخت توی دلم اشکام همینجوری می‌ریخت مامانم گفت عیب نداره گریه نکن خوب میشه انشالله به خدا توکل کن هیچی نمیشه بازم نمیشد نمی‌تونستم هی با خودم میگفتم پسرم خوب میشه تا ساعتای ۹اینا بود اجازه دادن غذا بخورم یکم از آبگوشت مامانم خوردم حس پاهام ساعت۱۱برگشت تا دیدم پاهام میتونم تکون بدم از جام بلند شدم سرم گیج رفت نشستم دوباره بلند شدم گفتم مامان بریم پیش پسرم
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۳ ماهگی
آخه چرا اینجوری میشه همش من موندم واقعا😔
بردمش بیمارستان روز جمعه جایی باز نبود که مجبوری بردمش بیمارستان گفتن باید بستری بشه 😭😭😭😭😭
منم نذاشتم ترسیدم بچه رو آوردم خونه با پزشک آنلاین مشورت کردم بهم گفت احتمالا بچتون مدفوعش عفونی شده آزمایش مدفوع نوشته براش فردا میرم انجام میدم خداکنه عفونی نباشه و فقط یک گرما زدگی ساده باشه دکتر گفت هر 8 ساعت پدی لاکت بدم هر 3 ساعت 50 سی سی او آر اس و هر 8 ساعت هم نئوزینک مامانا دعا کنید تا فردا بهتر بشه دعا کنید جواب آزمایش عفونتش خوب باشه چون دکتر گفت اگه عفونی باشه باید بستری بشه حتما
وای که دیگه من طاقت ندارم میمیرم یعنی بخدا آنقدر ما حواسمون به همه چیز این بچه هست که حواسمون به خودمون نیست نمیدونم چرا خدا مدام میخواد منو با بچه هام امتحان کنه آخه دیگه تحمل ندارم محتاجم به دعاها تون من میدونم اگه بچم بستری بشه باز میخوان سوراخ سوراخش کنن باز ضعیف میشه باز هزاااااااار جور اتفاق دیگه که قبلا هم تجربه کردم 😭😭😭😭😭
مامان نیلای قشنگم❤️😍 مامان نیلای قشنگم❤️😍 ۷ ماهگی
تجربه زایمانم از طبیعی🥲

سنوهام اینا انجام داده بودم ۳۸هفته و۳روز بودم نوبت دکتر داشتم رفتم سنوهام اینا نشون بدم که دکتر گفت همه چی عالیه فقط وزنش کمه منم ده روز به زایمانم مونده بود دیگه خلاصه گفت معاینه تحریکی میکنم دیگ معاینه کرد و گفت اندازه دو بند انگشت بازه ختم بارداری برات میزنم فردا بیا زایشگاه دیگه خلاصه فرداش ساعت۹صبح رفتم زایشگاه دوباره معاینه انجام داد و آن اس تی گرفتن و بستری شدم داروها رو بهم زدن سرم و اینا آزمایش اینا گرفتن دیگه قرص فشار حل کردن بهم دادن سه چهار مرتبه تا دهانه رحمم نرم شد و اینا یکم دل درد داشتم ولی قابل تحمل بود تا سوزن فشار اینا بهم زدن و ای چیزا خلاصه کمکم دردم شروع شد اولش خوب بود تا یه یک ساعتی دیگه هیج جام درد نمیکرد فقط زیر شکمم هی سفت و شل میشد خیلی درد داشت درد داشت درحال مردن بودم هرچی معاینه میکردن همون دوسانتی بیشتر نمی‌شدم بود۱۷ساعت درد کشیدن مرتب درد داشتم این ۱۷ساعت و فقط گریه میکردم از بس التماسشون میکردم که ببرم سزارین نمیبردن خدا لعنتشون کنه پمپ درد واسه آدم های سزارین آوردن درد و کم میکنن ولی با اونم آروم نشدم هرچیزی بهم زدن با هیچکدوم آروم نشدم بود۱۷ساعت ونیم اینا ک گذشت ماما همراه داشتم اومد خلاصه به ورزش و ای چیزا هم نرسید چون درد خیلی شدید داشتم نمیتونستم سرپا وایسم حتی نوار قلب داشتن می‌گرفتن از شدت درد نتونستم تحمل کنم فقط گریه میکردم از بس که درد داشتم هیچ جوره نتونستم همراشون همکاری کنم که ماما همرام اومد کمرم اینا ماساژ داد و ای چیزا به ورزش البته نرسید دیگه حس دستشویی داشتم رفتم رو توالت حس دستشویی داشتم ولی دستشویی نمیومد
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۲ ماهگی
سلام دخترا
میخوام یه تجربه دیگه از خودم راجبه زردی رو باهاتون به اشتراک بزارم
من اگه برگردم عقب همون تو بیمارستان یا همون روزی که مرخص شدم پسرم رو می‌بردم آزمایش زردی بده
چرا؟
چون من فردای روزی که مرخص شدم پسرم رو بردم برای ازمایش زردی و فهمیدم زردیش رو ۱۶ ست و واقعا جوری حالم بد شد و دست و پام رو گم کردم که فقط خدا میدونه چی به من گذشت
اولین بچه م هست و خیلی حساسم روش
از طرفی زردی هم میدونید دیگه اگه دیر به داد بچه برسی باعث عقب موندگی و خیلی چیزهای دیگه میشه
مثلا زردی بالا حتی خون نوزاد رو تعویض میکنن
اصلا لعنت به هرچی زردی واقعا
من وقتی فهمیدم زردی پسرم ۱۶ عه به دکترش که گفتم ،گفتن سریع بستری بشه ،خیلی خطرناکه .
من ساعت ۲ نصفه شب با اون حال و شکم پاره تو خیابون ها از این بیمارستان به اون بیمارستان که بچه م رو بستری کنن
اصلا وحشتناک ترین روزها رو گذروندم بخدا،رفتم همون بیمارستان عرفان خراب شده که زایمان کرده بودم گفتن به ما ربطی نداره و اکه میخوای بستری کنی باید علی الحساب ۶۰ میلیون کارت بکشی ،گفتم دیروز مرخص شدم چطوری زردی بچه رو نفهمیدین، گفتن به ما مربوط نیست😐 پدرسوخته ها فقط پول رو میشناسن ،۱۲۰ میلیون برای زایمان از ما پول گرفتن یه ازمایش از بچه نگرفته بودن یا دکتر کودکانش یه چک ساده نکرده بود .خدا لعنتشون کنه فقط
خلاصه اونجا بستری نکردم چون معلوم نبود قراره چند شب بمونه و قراره دوباره چقدر تیغ بزنن مارو
نصفه شبی یهو مادرم گفت بریم کوکان مفید .و رفتیم اونجا
ساعت ۳ نصفه شب بود ، من مثل ابر بهار گریه می‌کردم، همه دلشون میسوخت برای من که چی شده، و خلاصه اونجا هرجور بود پسرم رو بستری کردن دیدن
ادامه تاپیک بعد...