پارت۱۰#مادرشوهرم رفت پایین من دیگه ندیدمش بیخبر بودم من همش گریه میکردم حالم گرفته شده بود فقط دعا میکردم بچم سالم باشه و خدا بهم ببخشتش بعد یهو دیدم مامانم اومد بالا عصبانی و ناراحت سرم داد زد وقتی دکتر میگه دوروز دیرتر عملت میکنم چرا عجله میکنی میگه نه نمیتونم صبر کنم فقط داشت منو فحش میداد شوک شدم گفتم چی شده مگه گفت دکترا میگن ریه بچت ناقصه تشکیل نشده یعنی دنیا روی سرم خراب شد اشکام سرازیر شدند و قلبم انگار دیگه نمی‌زد لعنتی پاهامم بیحس بود نمی‌تونستم از جام بلند بشم و همش به خودم و دکتر لعنت می‌فرستادم گفتم یعنی چی اون که من دیدم سالم بود خیلیم خوب گریه میکرد چطوری همه چی توی بارداریم خوب بود گفتن مشکلی نیست الان میگن مشکل داره ریه نمیفهمم مادرشوهر م اومد بالا و با چشمای قرمز گفت میگن باید سه روز بستری بشه ریه ناقصه نفس نمیتونه بکشه بچه گفت شماره دکتر نداری زنگ بزنیم باید جوابگو باشه وقتی بچه ناقص بوده غلط کرده عمل کرده

۴ پاسخ

خب من داستانت رو از اول خوندم شما یه بچه از دست دادی بازم دکتر ت دقیقه ۹۰ عوض کردی و اونم دقت کافی نداشته، این اشتباهت بوده و اینکه حتما سونو ها رو حتی کمترین احتمال رو میدادی..
خالا خدا رو شکر همه چیز خیر گذشته الهی ۱۰۰هزار مرتبه شکر

استرس گرفتم! الان بچت خوبه خداروشکر؟

باید شب قبل امپول بتامتازون میزده بهت تا ریه کامل بشه

ای بابا آدم می‌ترسه یه بچه دیگه بیاره 😫

سوال های مرتبط

مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۸#
دیگه وقت ملاقات رسیده بود و هم اتاقی های من یکیش زایمان سزارین شده بود دوتایی دیگه هم عمل دیگه داشتن منم که بدون بچه بودم اونجا پرستاره اومد گفت بچت سردش شده باید چند ساعت زیر دستگاه باشه تا گرم بشه بدنش بعد میارن برات مادرشوهرم و مامانم اینو که شنیدن یکم آروم شدن و منم به شدت درد داشتم و میلرزیدم همسرم اومد با یه باکس گل پیشم گفت خوبی چرا میلرزی گفتم خوبم ولی درد دارم میگن برا بیحسیه که میلرزم بعد گفت بچه کو مادرشوهرم گفت بردن زیر دستگاه چون تو اتاق عمل سرد بوده بردن یکم بدنش گرم بشه باز میارن همسرم گفت شما اصلا ندیدین بچه رو اونا گفتن نه من گفتم منکه دیدم سالم بود بچم خیلیم گریه میکرد هیچکی محلش نداد کلا سیاه کبود شد بچم ،خندیدم گفتم روی بینیشم قرمز بود خیلیم کوچولو بود مادرشوهر و مامانم گفتن عیب نداره بچه سالم باشه کوچیک و ریز بودنش مهم نیست بزرگ میشه دیگه پدر شوهرم زنگ زد که من بیام بیمارستان مادرشوهرم گفت نه نیا لازم نیست الان ملاقات تموم میشه را نمی‌دن چون همه سر این بچه من حساس شده بودن بخاطر تجربه تلخ قبلی اصلا مادرشوهر م چیزی نگفت راجب بچه به پدر شوهرم
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۶#
دیگه کم کم بخیه زدنم تموم شد و پرستارا جمع شدن منو از روی تخت عمل گذاشتن روی تخت دیگه چیزی حس نکردم چون کلا بی حس بودم بعد بردن ریکاوری پسرمم پیشم نیاوردن اون بردن یه سمت ریکاوری من یه سمت دیگه واقعا روز شلوغی بود ولی سزارین فقط دوتا بود یکیش من بودم بقیه عمل های دیگه داشتن بخش ها پر شده بود واتاقا جا نداشتن که من و ببرن خلاصه من همش میلرزیدم و سردم شده بود سرم زدن و دارو زدن توی سرم پتو کشیدم روی خودم منتظر بودم تا ببرن بخش شیفت پرستارا عوض شد و دیدم صدای گریه میاد گفتم پسرمنه گریه می‌کنه گفت اگه پتو ابیه آره گفتم آره همونه چرا گریه می‌کنه میشه بیاریش پیشم گفت عزیزم الان میرین بخش نیاورد پسرمو طفلی همش گریه میکرد و من دلم براش ریش میشد تا از بخش اومدن و منو پسرم بردن دم در اتاق عمل پسرم همش گریه میکرد منو پرستارا بلند کردن گذاشتن یه تخت دیگه یکم دردم اومد چون بی‌حسی کم شده بود بعد پرستاره میگه پسرت فهمیده مامانش جابه جا میکنیم گریه می‌کنه یهو به پسرم نگاه کردم دیدم تمام بدنش سیاه کبود شده بود پرستارا هم گفتن وای چرا سیاه شده این بچه مشکل داره ما قبول نمی‌کنیم ببریم بخش ببرین بخش نوزادان منو میگی اصلا نفهمیدم چی میگه فقط نگاه میکردم خودمم داشتم میلرزیدم و نمی‌تونستم حرف بزنم
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۴ ماهگی
پارت ۲😂
شوهرم هول شد بدو بدو لباسامو آورد حتی نمی‌تونستم تکون بخورم لباسامو تنم کرد و به زور از پله ها رفتم پایین وااای چه دردی داشتم گفتم الانه که بزام ترافیک بود وحشتناک هی بوق میزد عصبانی بود من گریه میکردم تا بالاخره رسیدیم بیمارستان معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود دکترم اومد بالا سرم گفت بستریش کنین
لباس بهم دادن پوشیدم به شوهرم گفتم برو وسایل و ساک بچه رو بیار اصلا فک نمی‌کردم بخوام بستری شم چون ۳۷ هفته بودم
کارای بستری انجام شد من چقدر گریه کردم از تنهایی خودم
بهم قرص زیر زبونی دادن کم کم دردام بیشتر شد دیگه نمی‌تونستم دراز بکشم ولی دهانه رحمم باز نمیشد .چون اتاقم خصوصی بود اجازه داشت همسرم بیاد به ماما گفتم گفت الان خیلی شلوغیم نمیشه خلوت تر بشیم بعد میگیم بیاد
ساعت ۱۲ شد زایشگاه خلوت شد به ماما گفتم بگین شوهرم بیاد گفت الان ۱۲ گذشته قبل ۱۲ باید میومد 😐گفتم خودتون گفتید الان شلوغیم بعد دیگه کوتاه اومد گفت زنگ زد بگو بیاد بالا
حالا مگه این شوهر من زنگ میزد وای چقدر فحشش دادم
دوستم زنگ زد به تلفن اتاق بهش گفتم توروخدا بگو نیما زنگ بزنه
زنگ زد گفتم بیا گفت مگه منو راه میدن حالا من دارم از درد به خودم میپیچم این لج کرده ......
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۴ ماهگی
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۱۲#
فرم بستری رو پر کردند و پسرم و بستری کردن هیچکسم نمیزاشتن ببینه فقط پدرومادر اجازه داشتن شوهرم بیار دیده و رفته منم که هنوز بیحس بودم هم گریه میکردم هم هرچی میخواستم خودمو تکون بدم نمی‌تونستم هی پرستار میومد حس پاهات اومد میگفتم نه می‌گفت پس صبر کن میاد مادرشوهرم هی دعا میکرد که بچم خوب بشه و مرخص بشه با خودمون بعدش گفت من یکم استراحت کنم چون از ساعت ۵صبح همه بیدار بودیم هرچی چشامو میبستم بخوابم نمی‌تونستم ذهنم درگیر میشد و اشکام میومد مادرشوهر مم اصلا نتونست بخوابه ساعتهای هفت مامانم اومد پیشم با غذا گوشت تو شیشه برام درست کرده بود ولی اجازه نداشتم بخورم مادرشوهر م رفت و مامانم موند پیشم هم اتاقی هام دوتا خانم سن بالا بودن که جراحی داشتن ولی شب نموندن اونارو مرخص کردن بجاش یه دختر خانم که زایمان طبیعی داشت رو آورد سن کمی هم داشت دختره ماشاالله یه دختر ناز تپل دنیا آورده بود من همش به اون خانمه نگاه میکردم که بچشو چجوری شیر میده تو بغلش میگیره دوباره غم عالم ریخت توی دلم اشکام همینجوری می‌ریخت مامانم گفت عیب نداره گریه نکن خوب میشه انشالله به خدا توکل کن هیچی نمیشه بازم نمیشد نمی‌تونستم هی با خودم میگفتم پسرم خوب میشه تا ساعتای ۹اینا بود اجازه دادن غذا بخورم یکم از آبگوشت مامانم خوردم حس پاهام ساعت۱۱برگشت تا دیدم پاهام میتونم تکون بدم از جام بلند شدم سرم گیج رفت نشستم دوباره بلند شدم گفتم مامان بریم پیش پسرم
مامان هانا مامان هانا ۱۳ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_ششم

رفتم خونه و چندساعت بعد رفتم مطب دکتر. دکترم بعد دیدن جواب آزمایش دفع پروتیین گفت باید زود بستری بشی و فرستادم مشاوره قلب اونجا بود که فهمیدم باز فشارم رفته رو ۱۷ و دکتر قلب هم گفتن باید فوری بستری بشم. و دوباره منو و بیمارستان و بستری 🥲

وقتی با نامه دکتر رفتم بدون حرف و حدیثی بستری شدم و بهم گفتم دو سه روز تحت مراقبتی و حالت خوب بشه ترخیص میشی منم امیدواااااار
۲۴ ساعت اول هرچی می‌پرسیدم حالم چطوره میگفتن عالی و فشارتم رو ۱۲. حتی دیگه با مانیتور فشارم رو نمیگرفتن چون وقتی خودم فشارمو می‌دیدم استرس می‌گرفتم. با فشارسنج دستی می‌گرفتن و میگفتن خوبی.
ولی امان از تنگی نفس و سردرد و تاری چشم. ظهر ۲۹ اردیبهشت بود که دکتر زنان اومد پیشم و بهم غر زد که تویی که دیابت داری چرا داری ناهار میخوری منم دو سه قاشق خوردم و پاشدم. یکی دو ساعت بعد اومد گفت چرا تو بیمارستان گوشواره گوشته گوشواره هاتو بده مامانت نگه داره شما نباید گوشواره بندازی وقتی بستری. با استرس به مامانم گفتم نکنه می‌خوان ختم بارداری بدن اینارو میگن مامانمم مدام می‌گفت نه و دلداریم میداد.
غروب ۲۹ اردیبهشت بود که دکتر خرمی اومد پیشم گفت می‌خوام باهات رک و راست صحبت کنم. گفت از دیروز به بچه ها گفتم فشارتو بهت نگن و نذاشتیم مانیتور بهت وصل بشه ولی متاسفانه فشارت از ۱۹ پایین تر نمیاد و من دکتر بیشتر از این نمیتونم صبرکن کنم چون جونت در خطره و باید ختم بارداری بدیم. انگار دنیا رو سرم خراب شد 😭