سوال های مرتبط

مامان صدرا مامان صدرا ۶ ماهگی
تجربه سزارین پارت_چهارم
دیگه روز بعدش همچنان ضربان قلب روی ۱۴۰ سند من کشیده شده بود به پرستار گفتم سند من کشیده شده نگاه میکنی گفت نه کشیده نشدن گفتم من خیلی احساس فشار دارم ترو خدا نگاه کن گفت نه سوندت درسته دیگه نتوستم جلو خودم نگه دارم یک دفعه دیدم زیر پام تخت کامل خیس شد مامانمو صدا زدم گفتم مامان من ادرار کردم تمام لباسام تخت زمین همجا کثیف شده بود دیگه پرستار اومد نگاه کرد گفت سوندت در اومده دکتر هم اومد بالا سرم گفت ضربان قلب هنوز پایین نیومده فعلا باید بمونی پاشو باید راه بری من بلند شدم وقتی بلند شدم از روی تخت از شدت درد جای بخیه ها میخواستم بیوفتم دیگه دوباره احساس فشار داشتم گفتم مامان میخوام برم دسشویی که یهو وسط راه دستشویی نتونستم خودمو نگه دارم دوباره کلی ادرار کردم البته ببخشید رفتم دستشویی خودم تمیز شستم شرت پوشیدم پدم گذاشتم رفتم روی تخت دوباره ازم خون گرفتن گفتن هنوز هموگلوبین خونت پایینه دکترم اومد بالا سرم
مامان نینی🩷 مامان نینی🩷 روزهای ابتدایی تولد
خانما گفتید تحربه زایمانم رو بگم
لطفا اونایی که حساسن و میترسن نخونن🫠

من بزای آخرین بار که رفتم پیش دکترم بهم گفت که همه چی اوکیه وزن بچه هم ۳ کیلوعه شنبه تاریخ ۱۰ آبان برو بیمارستان برای بستری شدن
منم با اینکه درد نداشتم ولی خب وقتش بود رفتم بیمارستان... نوار قلب گرفتن معاینه کردن گفتم اصلا دهانه رحمت باز نشده برو سونوگرافی جوابشو بیار برای ما
منم رفتم سونو، دکتری که داشت سونو میکرد گفت آب دور جنین کم شده حتما باید بستری شی. خلاصه من دوباره رفتم بیمارستان که گفتن ن دوباره باید بری سونو تا مطمئن بشیم😐 اقا من دوباره ی سونوی دیگه پیش ی دکتر دیگه رفتم و اون دکتر هم همون حرفای دکتر قبلی رو زد اما باز بستری نکردن 🙂‍↔️ گفتن ما تشخیص میدیم آب دور جنین اندازه اس نیازی بستری نیس برو ولی هرروز بیا برای نوار قلب
منم اومدم خونه و تا سه شنبه هرروز رفتم برای نوار قلب و هر دفعه هم معاینه میکردن میگفتن اصلا باز نشدی
منم که کلی از این معاینه ها کلافه شده بودم از بیمارستان رفتم پیش مامای خودم، اونم ک سونو کرد گفت چراا تا حالا بسترین کردن آب دور جنین خیلی کم شده حتما باید امروز بستری شی
مامان بچه مامان بچه ۱ ماهگی
(۷)
یهو دیم اومدن تو اتاق پرستار با ترس مانیتور رو نگاه میکنه فهمیدم ضربان قلب بچه یه چی شده
نمیدونم کلا وایساده بود یا کند شده بود اما پرستارا با ترس دورمو گرفته بودن یکی دستشو برد داخل انکار داشت بچه رو تکون میداد که ضربان قلبش برگرده
میگفتن به خاطر اسپاینال
اونحا خیلی ترسیدم همش میگفتم غلط کردم اسپاینال گرفتم
اوندیکی میکفت داره میزنه دیگه که اینی که اول از همه اومد با ترس و وحشت گفت این صدای ضربان قلب نیست!
سریع زنک زدن دکتر خودم که اونم سر حلیه بود سریع بیاد فوری خودشو رسوند.‌‌.. اما تا اون بیاد پرستار خیر ببینه ضربان قلب بچه رو برگردونده بود...
دکتر هم وقتی اومد ترسیده بود اونم با ترس و دلهره گفت وسایلارو آماده کنید برش بزنم دنیاش بیاریم
بقیه قبول نکردن گفتن دکتر برگشت صربان قلب
دکتر گفت کمه 70 و خورده ای
پریتار گفت نه دکتر دستکاه اشتباه می‌کنه اونی که من شنیدم140 بود دیگه خلاصه دکتر رو منصرف کردن و دکتر رفت

خیلی ترسیده بودم بی جون فقط نگاهشون میکردم وقتی فهمیدم بچم سالمه یه نفس راحت کشیدم
یک ساعت گذشت که حس کردم پاهامو بیشتر دارم حس میکنم و اون حس سنگینی و داغی داره از بین میره و حس پاهام برمیگرده... اونحا بود که گفتم یا حسین... اثر بی حسی داره میره من هنوز زایمان نکردم
ده سانت شده بودم اما بچه بیرون نمیومد
خیلی سریع باز میشد دهانه رحمم یعنی هر بار معاینه میمرد دوسانت بیشتر شده بود
تا بیاد اسپاینال رو بزنه من9 سانت شده بودم
انقدر سریع داشت باز میشد اما نمیتونستن زایمان کنم
انقدر هم که معاینه کرد حس پاهام زودتر برگشت
مامان دلوین مامان دلوین ۴ ماهگی
پارت ۲
دستگاه وصل کرد یکی از پرنسل داشت مشخصاتم ت دفتر ثبت میکرد گفت چند هفته ایی گفتم پریشب ک اومدم گفتن ۴۰ هفته ۴ روز با پریودی ۳۹ هعته ۳ روز با انتی ی دکتر خوش اخلاق اونجا بود ک معاینه میکرد و کاراشون انجام میداد گفت سابقه بیماری نداری گفتم دیابت بارداری دارم گفت حتما امشب باید بستری بشی چون دیابت داری ۴۱ هفته ایی گفتم ن میرم فردا میام خودمم خیلی از بارداری خسته شده بودم دیگه فقط خواستم تموم بشه اونا میگفتن باید بستری بشی از من ک ن میرم صبح میام اخه دلم پیش دخترم بود و گفتم برم ی دوشم بگیرم صبح بیام دکتر گفت ن اگه رفتی چیزیت شد چی گفتم ن چیزیم نمیشه گفتن پس برو ب شوهرت بگو بیا رضایت بده ک از اینجا رفتی هرچی شد ب عهده خودتونه گفتم باش شوهرم اومد ک رضایت بده بهش گفتن هفته خانومت بالاست و باید امشب بستری بشه شوهرم گفت خو بستری شوو گفتم ن میریم خونه صبح میام گفت باش دکتره گفت برو دراز بکش تا معاینت کنیم ببینم در چ حالی رفتم دراز کشیدم گفت دو سانته و دیگه نمیشه بری حتما باید بمونی چون دوسانتی منم بغض گلوم گرفته بود کسی هم همراهم نیمده بود فقط شوهرم بود دیگه هر جوری بود گفتم خو باش بستری میشم یکی از همون خانمایی ک اونجا بود و ماما همراه هم بود گفت ماما همراه داری گفتم ن گفت حالا ک اینجوری شد خودم میام ماما همرات میشم ولی فک نکنم تا صب بزایی شوهرمن گفت اره ماما همراهش باش حواست بهش باشه گفت باش خالاصه شوهرم رفت ک پرونده بگیره ک بستری شم اومد بستریم کردن گفتن برو داخل خوده لیبر لباست عوض کن پروندت بده ب پرسنل شوهرم برگشت خونه ک مادر شوهرم مامانم وسایل خودم بچه بیاره