تجربه سزارین پارت_چهارم
دیگه روز بعدش همچنان ضربان قلب روی ۱۴۰ سند من کشیده شده بود به پرستار گفتم سند من کشیده شده نگاه میکنی گفت نه کشیده نشدن گفتم من خیلی احساس فشار دارم ترو خدا نگاه کن گفت نه سوندت درسته دیگه نتوستم جلو خودم نگه دارم یک دفعه دیدم زیر پام تخت کامل خیس شد مامانمو صدا زدم گفتم مامان من ادرار کردم تمام لباسام تخت زمین همجا کثیف شده بود دیگه پرستار اومد نگاه کرد گفت سوندت در اومده دکتر هم اومد بالا سرم گفت ضربان قلب هنوز پایین نیومده فعلا باید بمونی پاشو باید راه بری من بلند شدم وقتی بلند شدم از روی تخت از شدت درد جای بخیه ها میخواستم بیوفتم دیگه دوباره احساس فشار داشتم گفتم مامان میخوام برم دسشویی که یهو وسط راه دستشویی نتونستم خودمو نگه دارم دوباره کلی ادرار کردم البته ببخشید رفتم دستشویی خودم تمیز شستم شرت پوشیدم پدم گذاشتم رفتم روی تخت دوباره ازم خون گرفتن گفتن هنوز هموگلوبین خونت پایینه دکترم اومد بالا سرم

۱ پاسخ

بیمارستان دولتی بودی؟

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۴ ماهگی
شماره ی ۳
به پرستار گفتم توروخدا بچمو بیار پیشم رفت اورد گذاشت روی سینم یهو اروم شد پرستار گف چون تازه به دنیا اومده احساس ناامنی میکنه بزار بمونه روی سینت تا ارامش بگیره اون خوابیده بود روی سینم و من نگاهش میکردم و کیف میکردم
بعدش رفتیم توی بخش مامانم گذاشتش روی سینم شیر بخوره یه کوچولو میخورد و میخوابید همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا وقتی پرستار اومد برای فشار رحمی گفتم پرستار قبلی فشار داده گفت مطمعنی گفتم اره ۳بار فشار داد و واقعا توی بی حسی داده بودن گفت باشه و رفت یعد یه ساعت اومد سوند و دربیاره دید خونریزی کردم گف وای خوتریزی کردی باید فشار بدم و فشار داد چنان جیغ بنفشی زدم که همه توی اتاق بیدار شدن اشکام تند تند میریخت گفتم توروخدا دوباره فشار داد و منم جیغ میزدم دوباره فشار داد من اشکام تند تند میریخت ولی واقعا شکمم سبک شد و سوند و دراورد و رفت دیدم بله چقد خون اومده دوباره دیگه بلند شدم اروم اروم خیلی درد داشتم و سخت بود رفتم دسشویی خودمو تمیز کردم با کمک مامانم نوار عوض کردم صورتمو آب زدم حالم خیلی بهتر شد یکم راه رفتم هر وقت قیافه ی بچم میومد جلو چشام یه لبخند میومد روی لبم عشق میکردم یکم راه رفتم و دراز کشیدم دوباره و چن بار دیکه راه رفتم و دیکه بلخره سبک شدم کم کم اینم تجربه ی زایمان من🥰🥰
این آقا کوجولو ام پسر منه
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 روزهای ابتدایی تولد
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان حسنا🫶 مامان حسنا🫶 ۶ ماهگی
📌📌📌تجربه زایمان طبیعی ۵

یهو گفتم دستشویی دارم بردنم دستشویی شوهرم دستمو گرفته بود
برگشتنا اومدم بیرون یهو دردم گرفت نشستم باز حالت دستشویی زور زدم یهو که بلند شدم دیدم بله یکم دستشویی هم کردم
دوباره نرسیده ب تخت نشستم زور زدم و بله دوباره دستشویی.
اومدن بالا سرم دکترم و ماماعه بخش ک معاینه کنن به شوهرم گفتن برو بیرون منم فقط زور میزدم تازه اونجا فهمیدم موقع دردا زور بزنم دردشون خیلی کمتر میشه. اومد معاینه منم زوور مسزدم که درد نداشته باشه دکترم گفت آفرین افرین دارم سرشو میبینم یکم دیگه میبرمت روی تخت فقط باید ۷تا خرما بخوری هی خرما میداد مامام میگفتم دیگه نمیخوام دکترم گفت تا نخوری نمیبرمت. یهو دکتر گفت مگه دستشویی نرفتی گفتم چرا گفت مثانش پره بیاین خالی کنین یه چیزی کردن داخل یکم سوخت و خالی کردن بردنم روی تخت مامام سمت راستم بود ماماعه بخش سمت چپ روی صندلی وایساده بود هروقت دردم میگرفت زور میزدم اونم فشار میداد شکممو رده انگشتاش مونده بود روی شکمم تا یه هفته.
هی فشار میداد و منم زور میزدم و دست مامامو فشار میدادم یهو دیدم شکمم خالی شد و انگار همه دردام رفت. بچه رو گذاشتن روی شکمم دست کشیدم روی سرش دستم پر از خون شد ماماعه بخش گفت چیکار میکنی الان خفه میشه وایسا دارم خالی میکنم حلقشو. برده بچه رو اونطرف ماماعه گفت بزار باباشو صدا کنم بیاد بند نافو ببره که شوهرم همون موقع صندوق بود و نشد. یهو دیدم باز داره دردم میاد بدکتر گفتم گفت سرفه کن جفته. اونم کشید بیرون ولی چون نرم بود هیچی نفهمیدم. دیگه دردام همه تموم شدن داشت بخیه میزد اولاشو حس نکردم آخراشو میفهمیدم و خیلی بد بود.
اینم بگم انقدر دردام زیاد بود متوجه برش نشدم کلا.
مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🤰🏻
پارت4
داشتم میرفتم تو سالن بودم که پرستار صدام زد ظرف ادرار داد گفت ادرار کن بیارش دیگ منم کارمو انجام دادم ظرفو دادم دیگ از پرستار پرسیدم کدوم اتاق برم گفت از خدمه بپرس هیچکی نبود من ازش بپرسم هی منتظر بودم خدمه بیاد هیچکی نیومد خودم رفتم تو یکی از اتاقا ولی روپوش هیچی رو تخت نبود اعصابم خراب بود رفتم گفتم این چه وضعشه من دوساعته سر پام یکی نیس بیاد کار منو راه بندازه دیگ یکی از پرستارا اومد منو برد تو اتاق رو تخت رو پوش گذاشت تختو تنظیم کرد منو برد رو تخت دیگ ماما اومد گفت همینی که 33هفته بود کوش دیگ پرستارا گفتن اتاق یکه دیگ اومد بهش گفتم من میخوام اپیدورال دریافت کنم گفت الان دکتر میاد به دکتر بگو گفتم باشه دیگ اومد معاینه کرد 4سانت بودم دیگ رفت دکتر اومد بهش گفتم من اپیدورال میخوام گفت اپیدورال نداریم گفت بچه قبلیت دریافت کردیم گفتم نه بهم گفتن برا بچه ی اول نمیزنیم گفت کی گفته میزنن دیگ خلاصه اپیدورال داشتن خودشون نزدن گفت گاز اتونتکس هس ولی تو چون 33هفته ای شاید ضرر داشته باشه...
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۷ ماهگی
پارت پنجم😂
ساعت ۱۱ دکتر اومد گفت بیا رو تخت ک معاینت کنم ، معاینه کرد گفت تقریبا بین ۶ الی ۷ سانتی ، دیگه با التماس های ماما همراهم کیسه ابمو زدن ، دوباره اومدن پایین ورزش کردم تا یازده و نیم ، دیگه من دردام شدید شده بود اصلا طاقت نداشتم ، تن تن هم دستشویی میرفتم ، هی حس میکردم ی عالمه ادرار دارم اما میرفتم دو قطره هم نمیومد .
ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه بود ک دیگه زانو زدم رو زمین اصلا نمیتونستم پاشم از جام چ برسه ب این ک بخوام ورزش کنم ، دیگه جیغ و داد میکردم ک توروخدا من و ببرین سزارین من دیگه نمیتونم ، حالم خیلی بده
بهم میخندیدن پرستارا میگفتن حالا ک این همه درد کشیدی میخوای بری سزارین .
میگفتم عب نداره فقط توروخدا من و ببرین سزارین .
ماما همراهمم هی میگفت پاشو ورزش کن و گرنه منم میرم اینا هم ک دلشون بهت نمیسوزه .
یهو دیدم داره ب پشتم (معقدم ) فشار میاد
ماما همراهم گفته بود وقتی ک ب پشتت فشار اومد بهم بگو ، ینی بچه داره میاد
ی ربع ۱۲ بود گفتم داره بهم فشار میاد ، گوش نمیدادن هی میگفتن تنبلی نکن پاشو ورزش کن .
داد زدم بخدا داره بچه میاد ، دارم پاره میشم ، چون وقتی ک پاره شدم خودم فهمیدم ، یهو خون از پام ریخت اومد پایین
یهو دکتر اومد گفت بیا معاینت کنم ببینم چقد پیشرفت کردی ، ماما همراهم میگفت ن بزار نیم ساعت دیگه هم ورزش کنه ، دکتر گفت بزار اول معاینه کنم بعد ورزش کنه دوباره
ب زور اومدم رو تخت ک معاینه کنه
مامان تپلی مامان تپلی ۲ ماهگی
پارت ۳

دیگ دردام داشت شروع میشد من دائم حس میکردم مدفوع دارم میرفتم سرویس بهداشتی اما خبری نبود دوباره اومدم رو تخت معاینه کرد گفت رو پنج سانتی پاشو یه ورزش دیگ انجام بده بازم بلند شدم یه ورزش دیگه انجام دادم بازم دردام اونقدری نبود بیشتر حس دفع داشتم گفت دوباره دراز بکش معاینه کنم معاینه کرد گفت پنج سانت شدی رفت یا یه وسیله اومد کیسه ابمو ترکوند یهو حالم از نظر روحی بد شد انگار یکی بهم گفت دیگ راه برگشتی نیست امشب باید دیگ زایمان کنی حس عذاب وجدانم شدید تر شد همش با خودم میگفتم من هنوز وقت داشتم نباید میومدم بیمارستان اگر بچم چیزیش بشه چی با اینکه ۳۸ هفته ۴ روزم بود
دوباره حس کردم باید برم دستشویی گفتم بزار برم دوباره چمن کرد که یه وقت بچه نباشه گفت میتونی بری رفتم سرویس دوباره دردم گرفت اومدم بیرون دیدم از شلنگه سرمم خونه رفته تا بالا تو‌خود سرم حواسم نبود شیرشو باز کردم دوباره یه دوز آمپول فشار وارد خونم شده بود ماما اومد فکر کرد خودش نبسته اروم‌زد تو صورتش بستش 😂😂 منم نگفتم من بازش کردم ولی پدر خودمو در آوردم دیگ در ای شدید منو گرفت منم طبق تجربه فیلم شروع کردم زور زدن زور که میزدم درد کمتر میشد بی حسی بهم دادن مثل قلیون بود گفت هروقت دردت شروع شد بکشش از وقتی کشیدمش منگ شده بودم بچه اومده بود تو لگن اما اونو که استفاده کردم بچه دوباره رفت بالادیگ اون بی حسی رو اجازه ندادن استفاده کنم منم فقط زور میزدم اونا میگفتن نزن من دیگ دست خودم نبود زور بهم میومد زور زدم دکتر اومد بالا سرم گفت ۹ سانت شده سرشم معلومه
مامان هدیه بهشتی🩷✨ مامان هدیه بهشتی🩷✨ ۸ ماهگی
من معاینه ها واقعا دردناک بود بعد شیفت عوض شد دکترم اومد معاینم کرد معاینه دکترم واقعا خیلی بهتر بود و دکترم حتی اونجا هم بشدت خوش اخلاق وخندون بود تا گفتم آخ بهم گفت ببخشید اذیت شدی گفت داری پیشرفت میکنی سه سانتی انشالله زایمان میکنی ولی بچه فیکس نبود تا میخواستن کیسه آب بزنن بچه می‌رفت بالا کم کم ماما اومد شکممو از بالا فشار داد وبا کلی تلاش بچه رو نگه داشت و کیسه آب زد بعد زدن کیسه آب فقط احساس فشار میکردم وزور میدادم وبهم میگفتن که نباید زور بزنم دهانه رحمم زخیم میشه یا پاره ولی من فقط احساس فشار میکردم هیچ حرفی هم روم تاثیر گذار نبود تا اینکه بهشون گفتم من میخام برم دستشویی ادرار دارم گفتن مدفوع چی گفتم نمی‌دونم یهو گفتن پاشو بریم اتاق زایمان گفتن واقعا میخایم درش بیارین گفت آره رفتن اتاق زایمان رو تخت ولی واقعا احساس میکردم دیگه جونی برام نمونده وبه دوستش گفت به نظر بچش ریز میاد سرم وصل کردن دیگه گفتن زور بده یه سه چهار تا زور زدم برش داد و سربچه اومد بیرون بعدشم تنش ولی بچم نه گریه میکرد نه تکون میخورد چند بار زدنش وبراش اکسیژن وصل کردن وبخیه های منو شروع کردن بخیه زیاد خوردم ولی گفت به نفعته تحمل کن دو بار هم برات بیحسی زدم و پوست بیحس نمیشه واقعا پرستارا با من خوش اخلاق بودن بعد زایمان هم واقعا همه دورم بودن حتی بچه رو اونا میدادم بغلم اونا میزاشتن تو تخت وایسادن بالا سرم تا کیک و آبمیوه خوردم برا دستشویی رفتن پرستار هی اسممو صدا میکرد که جوابشو بدم نگران بود از حال نرم وساعت ۱۲ شب رفتم تو بخش کلا از بیمارستان وپرستاراش راضی بودم ولی پروسه زایمان کلا درد بهمراه داره هر کاری بکنی لحظه درد کشیدن برای همه چشم انتظارا دعا کردم امیدوارم همه منتظرا به زودی دامنشون سبز شه
مامان 🎀فینگیلی🎀 مامان 🎀فینگیلی🎀 هفته سی‌ام بارداری
پارت ده
ساعت ۳ صبح بود رفتم گفتن بشین رو تخت نشستم گفتن خم کن کمرتو پایین و نگاه کن اصلن تکون نخور من کل وجودم و استرس گرفته بودم اصلن ی حال بدی داشتم ترس از آمپول بی حسی داشتم
ی پرستار خانوم اومد کنار وایستاد دستمو گرفت گفت آروم باش فقط تموم نخور گفتم استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم گفت فاطمه خوبی گفتم خیلی استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم اون سمت داشت وسایل و با ی پرستار دیگه آماده میکرد یک پرستار دیگه داشت پارچه واسه بچه رو توش بزارن آماده میکرد دوتا دکتر بیهوشی داشتن آمپول و آماده میکردن
من از شدت استرس حس میکردم الانه ک بیهوش بشم
دکتر بیهوشی اومد گفت تکون نخور تکون بخوری مواد جابجا میشه گفتم باشه استرسم صد برابر شد ی چیز یخ رو ککمرم حس کردم الکل زدن رو کل کمرم یهو ی درد خیلی بدی تو کمرم حس کردم کمرمو تکون دادم گفت نکن جابجا شد اکه تکون بدی مجبوریم همین درد و چهل پنجاه بار تحمل کنی پرستار کنارم دستمو همینجوری داشت دلداریم میداد آروم بشم یکم خودمو کنترل کردم تا زد آمپولو