تجربه سزارین دو ...فرداش شد و دکتر اومد بالا سرم گفتم خانم دکتر شما گفتی حتم احتمالی من امروز زایمان میکنم ؟؟ بعد گفتم خانم دکتر من وزن بچم بالاس نمیتونم طبیعی بیارم میمیرم از درد
.دیدم دکتر گفت سزارین میشی شما ولی الان ن ی هفته وقت داری .. گفتم شکم من دیگ جای امنی برا بچه نیست گفت ۳۷ هفته ای آمپول ریه هم نزدی دیابت داری . نمیشه بچه رو برداریم ی هفته صبر کن .. خلاصه فشارمو گرفت. دید ۱۵ 🫤🫤گفت عجیبه یهو فشارت بالاس ی دستگاه دیگه آورد گرفت اون شد ۱۶.. و دوباره با ی دستگاه دیگه گرفت ۱۶.۹ بود ..دیدم سریع از اتاق زد بیرون منم گفتم بیخیال گرفتم خابیدم ... یهو دیدم کلی پرستار ریختن سرم .. واااای دیدم یکی اومد رگ بگیره ازم رگمو زد پاره کرد کل تخت با خون شد یکی فقط میگفتن باید الان سزارین بشی مسمومیت بارداری گرفتی برا بچه الان خطرناکه ..خیلی ترسناک بود یکی رگ می‌گرفت یکی اومد سوند گذاشت ک حالممممم از سوند بهم میخوره تو سزارین گوه ترینش همین سوند هست آخ خیلی سوزش داشتم سوند گذاشتن بعد سرم سولفات برام زدن اصلا تجربه خوبی نبود اون سرم بدنم داغ شده بود و میسوختم ‌‌..

۲ پاسخ

ویبیییییی
خداروشکر که الان با نینی هستی

😑😑😑😑😑

سوال های مرتبط

مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت پنج🍶🍫🍯

دیگه ماما ازم ان اس تی گرفت و شیفتش تموم شد رفت دیگه بعد کلی استرس گفتم یه نفس راحت بکشم که دیدم مامای شیفت جدید اومد خیلی بداخلاق معاینه کرد و دوباره دستگاه ان اس تی رو آورد که نوار بگیره😐🥲
مامانم بهش گفت الان تازه نوار گرفتن گفت من کاری به کسی ندارم و کار خودمو میکنم الان شیفت منه و من باید خودم نوار بگیرم خلاصه همین که نوار رو گذاشت صدای بوق دستگاه بلند شد و ضربان قلب بچه هم خیلی تند میزد ماما بهم گفت چیزی خوردی گفتم آره اخه تازه شام و بعدش آبمیوه خورده بودم گفت پس بلند شو برو سرویس منم رفتم سرویس و اومدم خوابیدم دوباره همین که نوار رو وصل کرد باز اونجوری شد ماما گفت چرا کامل تخلیه نکردی دستشویی تو گفتم چرا کامل تخلیه شده و دیگه دستشویی ندارم ولی ماما اصرار داشت که من کامل تخلیه نشدم یهو رفت بیرون و دیدم اومد داخل اتاق میخواست بهم سوند بزنه من هر چی خواهش کردم از سوند میترسم برام نزاره و هر هرچی میگفتم مثانه ام خالیه باور نمی‌کرد و بزور برام سوند رو گذاشت خیلی دردم اومد چون خودمم جمع کرده بودم بیشتر درد داشت ولی خب به هر حال چیزی داخل کیسه سوند نیومد چون واقعا مثانه ام خالی بود دیدم یهو ماما رفت بیرون و با یه دکتر خیلی بد اخلاق اومد داخل ( همین دکتر که میگم یه خانمه اتاق بغلی بود داشت بچش بدنیا میومد جیغ زد این دکتر هم سیلی زد توی گوشش بهش گفت داد نزن زور بزن)🥲
بعد من تا دکتر رو دیدم رنگم پرید مامانم ترس توی وجوده منو فهمید به دکتره گفت برای چکاری اومد دکتره گفت اومدم کیسه ابشو بزنم
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۷ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
سریع گفتن دکتر اومد بالا سرم گفت مدفوع کرده و رفت ب مادرم گفت بگو همسرش برع پک بخرع بیاد نشسته بودم رو تخت کاملا کیسه ابم پاره شد زیر پام پر از آب سبز رنگ شد و رگه های مدفوع هم توش بود بعد ده دقیقه دیدم ک‌ با کلی برگه اومدن بالا سرم ک امضا کن باید بری سزارین بچه تو خطره امضا کردم اومدن بهم آنژیو کت زدن و سوند وصل کردن ( نفس عمیق بکشین هین سوند زدن ی سوزش خفیف داره فقط درد ندارع) با مادرم لباسام رو عوض کردم و سوار ویلچرم کردن برم سزارین رسیدم اتاق عمل چون بچه مدفوع کرده بود اورژانسی بردنم اتاق عمل دکترا آماده بودن ب کمر آمپول بی حسی زدن دوبار در آورد دوباره زد گفت کج میشه آمپول سومین دفعه زد بی حسی رو
از سر شونه هام گرفت بخوابونم رو تخت کمرم درد گرفت صدا داد بعد پرده کشید جلو چشمم سه تا آقا بودن گفتن ک ما اونور رو نمی‌بینیم خیالت راحت لباسم رو تا زیر سینه دادن بالا کامل شکمم رو با بتادین ضد عفونی کردن بعد پارچه انداختن کامل روی شکم و پاهام و چیزی از بدنم معلوم نبود آقایون رفتن اونور احساس لرز ریزی داشتم
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا روزهای ابتدایی تولد
ساعت ۳ بود که وارد اتاق لیبر شدم یه ماما دیگه اومد پیشم شرح حال و پرونده رو از اون یکی ماما گرفت منو خوابوند رو تخت آنژیوکت وصل کرد دستبند اسمو وصل کرد و گفت کاری داشتی صدام کن و رفت من نگاه کردم دیدم دوتا تخت بغلی هر کدوم یه ماما کنارشونه و باهاشون صحبت مبکنه و اینا بعد فهمیدم که ماما همراه گرفتن اونجا یه حس تنهایی اومد سراغم ولی گفتم بیخیال درد همون درده دیگه نگاه کردم دیدم تخت سمت راست خیلی ریلکس نشسته گفتم درد نداری چند سانتی گفتم ۶ سانتم اپیدورال گرفتم توهم بگو بهت بزنن ماما رو صدا زدم گفتم من دردام شدیده اپیدورال میخوام گفت بزار دکتر بیاد معاینت کنه برات میزنبم اومدن دکتر تا ساعت ۴ طول کشید دیگه با دردی ناله ی من میرفت هوا بدتر از همه تحمل اون دستگاه کنترل قلب جنین بود که باید رو شکمم تحملش میکردم دیگه دکتر اومد معاینه کرد گفت ۵ سانتی ولی سره بچه بالاست اگه اپیدورال بزنیم سره بچه پایین نمیاد صبر کن سرش بیاد پایبن بعد میزنیم برات گفت مثانت چقدر پره بزار خالیش کنیم شاید سرش بیاد پایین گفتم خودم میرم دستشویی گفت نه فعلا نمیشه دیگه دو نفر اومدن شستشو دادن و با سوند مثانه رو خالی کردن من تجربه ی سوند نداشتم خیلیی سوزش داشت و حس بدی بود ساعت ۵ شد و من دیگه با هر انقباض تخت و چنگ میزدم از درد
مامان تیام مامان تیام ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
یهو بعد دوساعت‌ دیدم دکتر اومد دوباره معاینه کرد به ماما گفت هنوز یک سانت پیشرفتی نکرده ماما ازم پرسید درد داری اومدم بگم اره میگیره ول می‌کنه دیدم دکتر با ابرو اشاره کرد که بگو نه
گفتم نه دردی ندارم گفت باشه سروم رو تا آخر کم کرد رفتن و یک ساعت بعد دوباره ماما اومد گفت درد داری الکی گفتم نه هنوز اومد معاینه کرد و دستشو در آورد دیدم خونیه گفتم چرا خونه گفت معاینه تحریکی انجام دادم گفتم خب پس اگر واقعانم دهانه رحمم باز نشده بود از الان دیگه سریع باز میشه
ازش پرسیدم اینجا اپیدورال میزنن برا زایمان گفتم حداقل باز اگر طبیعی زاییدم یخوردع دردامو کم کنه یهو گفت نه کسی اپیدورال بخواد اینجا باید از قبل بره پیش دکتر بیهوشی و اینا تا موقع زایمان بزنن براش هیچی دیگه دنیا انگار رو سر من خراب شده بود
ماما رفت و غصه دنیا انگار تو دل من بود یهو بعد بیست دقیقه اومد گفت آماده شو برای سزارین من هم شوکه شدم هم یک استرس عجیب و خوشحالی اومد سراغم برا اینکه مثلاً سوتی ندم گفتم چی چرا گفت خانم دکتر گفته دهانه رحمت پیشرفت نداشته بفرستیمت سزارین گفتم وای نه من سزارین نمی‌خوام طبیعی می‌خوام یهو گفت خب پس بخواب به خانم دکتر میگم اگر خودت میخوای بمون تا شاید دهانه رحمت باز بشه😂پیش خودم گفتم چ زری بود زدم
گفتم نه خانم دکتر حتما بهتر می‌دونه میترسم هم درد طبیعی بکشم هم سزارین همون سزارین کنیم دیگه
مامان پندار😍 مامان پندار😍 ۱۳ ماهگی
پارت دوم زایمان
بعدش ی ماما اومد پیشم گفت بیا بریم کاراتو انجام بدم
رفتیم انژوکت زد ی سرم وصل کرد،سوند رو واسم زد ،لباس پوشیدمو دیدم صدای دکترم میاد فشارمم چک کرد گفت ۱۱ فشارت خوبه بعدش کمکم کرد با ویلچر بردم اتاق عمل ،وارد شدم دیدم سه تا اقا اونجاست و ی خانم و دکترم ک اومد بعدش گذاشتنم روی تخت بعد چک کردن فشار و سرم دکتر بیهوشی ک اقا بود گفت گردنتو خم کن بدنتو شل کن بعدش ی سوزش داخل کمرم حس کردم درد زیادی نداشت بعدشم گردنم رو گرفت خوابیدم روی تخت پرده رو کشیدن پاهام کامل بی حس بود و دکتر سریع شروع کرد ولی یهو چشمام رفت دیدم جم شدن بالای سرم گفتن خانم خانم خوبی ی امپول زدن داخل سرمم دوباره چشمام برگشت اسم و فامیلمو پرسیدم جواب دادم بین خودشون داشتن میگفتن فقط ۵ ثانیه دیرتر اتفاق بدی میوفتاد فشارش اومده روی ۵ همه چیو میشنیدم ولی نمیتونستم چیزی بگم اکسیژن واسم گذاشتن مدام باهام حرف میزدن یهو نی نی ب دنیا اومد داشت گریه میکرد ولی نشونم ندادن 🥲گفتم بچمو نشون بدین گفتن صبر کن دارن تمیزش میکنن ولی بعدش سریع بردنش منم ب خیال خودم بچم داخل اتاق دوباره بعد ده دیقه پرسیدم چرا بچمو نشونم نمیدین گفتن بچت یکم شل بوده بردن واسش اکسیژن بذارن انگار دنیا خراب شد روی سرم🥲بعدش فقط دیدم بدنم میلرزه ب شدت نمیدونم چرا کولرگازی انقد زیاد بود ب یکیشون گفتم یکم کمترش کرد بعدش بردنم ریکاوری از شانس من ی مریض دیگ بود ده دیقه زودتر از من تموم شده بود عملش اونو اومدن بردن بخش فقط شنیدم اون کسی ک اومد ببرش گفت من یکم کار دارم بهم زنگ نزنید خودم میام سراغ بعدی رفت تا نیم ساعت نیومد دیدم دردم گرفته😭
مامان شاهان مامان شاهان ۱۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان بهار مامان بهار ۳ ماهگی
تجربه سزارین سوم من
رفتم مطب دکتر ۳۶هفته و ۳روز بودم که نامه بگیرم برا ۲هفته بعد که یهو رقتم دکتر ضربان قلب گوش داد دست زدبه شکمم گفت درد نداری گفتم این درد عادیه همیشه دارم گفت همیشه همین دردو داری!؟ گفتم اره گفت این ینی الان هر ۲ثانیه انقباض داری درواقع بچه داره بدنیا میاد ولی واقعا درد زیادی نداشتم گفت همین الان پاشو باید بریم بیمارستان.من با خواهرم و پسر اولم رفتیم خونه سریع وسایلو گرفتیم با شوهرم و خواهرم و پسرم رفتم سمت بیمارستان پسردومم هم سپردیم دست خانواده...رفتم زایشگاه تا اونموقع استرس نداشتم چون تجربه کرده بودم ولی این سری همچی فرق داشت...سوند رو بهم زد خیلی خیلی درد داشت سری های قبل اصلا درد نداشت.‌‌... پاهام میلرزید خیلی زود بهم سوند رو وصل کرد تا اتاق عمل اماده بشه نیم ساعتی طول کشید به پرستار گفتم حس دفع دارم رفتم سرویس ابگرم گرفتم رو جای سوند خیلی خیلی اروم تر شد تا صدام زدن برای رفتن به اتاق عمل...تو مسیر خانوادمو دیدم و رفتم تو اتاق عمل چون پنیک داشتم دکتر اطلاع داده بود و پرسنل باهام خیلی رفتار مهربونی داشتن رو تخت گذاشتنم امپول بی حسی سری های قبل اصلا درد نداشت متوجه نشدم ولی این سری انگار مار نیشم زد سوختم و درد گرفت ولی خب پاهام بی حس شد درد سوند رفت حس بهتری داشتم. بچه رو بدنیا اورد حرکات شکم و دست و حس میکردم ولی دردی نداشتم
مامان متین🤸‍♂️ایلیا مامان متین🤸‍♂️ایلیا ۹ ماهگی
تجربه سزارین🍂

مامانادمن زایمان اولم طبیعی بود خیلی بد بود بچه گیر کرده بود تو لگن با دستگاه کشیدنش بیرون درکل خیلی بد بود
این یکی رو همه میگفتن دیگه راحت به دنیا میاری و ....
ولی بچم خداروشکر نچرخید و بت پا بود بخاطر همین نامه سزارین رو دکتر هفته ۳۷ بهم داد😍خیلی استرس داشتم همه میگفتن وای خیلی درد داره و خیلی بده و فلان ...خلاصه رسید روز موعود و ساعت ۷ رفتم زایشگاه بیمارستان آن اس تی گرفتن سرم وصل کردن و رسید نوبت سوند که خیلی استرس داشتم هی میگفتم درد داره ؟پرستار گفت خودتو شل بگیر و نفس عمیق بکش بتادین زد و سوند رو زد اصلا درد نداشت فقط یکم سوخت بعد خدمه اومد لباسامو درآورد و لباس بیمارستان تنم کرد خیلی موذب بودم هی میگفتم ببخشید
سوار ویلچرم کرد و بردنم اتاق عمل روی تخت درازکشیدم دکتر خیلی مهربون بود چند تا سوال پرسید پرسنل اتاق عمل خیلی خوش برخورد و پر انرژی بودن خدا خیرشون بده دکتر پرسید میخوای بی هوش بشی یا اسپاینال گفتم اسپاینال چون از بیهوشی میترسیدم دیگه بهوش نیام 😵‍💫دکتر گفت بیهوش برات بهتره چون بچه با پاست باید عضلات شکمت شل باشه
یه چیز سفید رنگ بود زد داخل رگم و من دیگه چیزی نفهمیدم
یهو بهوش اومدم تو ریکاوری دیدم ینفر شکمم رو فشار میده جون نداشتم داد بزنم ناله کردم گفتم اخهخخخخ ولی آخراش بود دیگه درد داشتم فقط ناله میکردم میگفتم درد دارم بعد بچه رو پرستار آورد انداخت روی سینم و سینم رو میذاشت دهنش ولیرمن نمیدیدم چشام باز بود ولی هرچی سعی می‌کردم چیزی نمیدیدم خیلی تار بود
با ناله گفتم بچم سالمه گفت اره
مامان مبین و هامین مامان مبین و هامین ۷ ماهگی
پارت ۲ زایمان سزارین
ساعت ۷بود بردنم بلوک زایمان از محیطش خوشم اومد اتاق ها همه وی ای پی بودن
تا رفتم گفتم خوب منو دیگ کاری ندارن فقط دیگ چک میکنن انقباضاتم رو دیدم ن بابا رزیدنت ها و ی دکتری بود نمیدونم فامیلش ابراهیمی بود وحشی بود همش معاینه میکرد من اول نزاشتم گفتم من سزارینی هستم چرا معاینم میکنی گفت ما همه رو معاینه میکنیم حالم بد شد انقدر گریه کردم با خودم میگفتم خدایا من سر بچه اولم درد طببعی و معاینه ها رو کشیدم و سزارین شدم فکر میکردم این یکی راحت برم بستری بشم و بدون هیچ دردی برم سزارین ولی ن شانس گند من بود دیگ تحت نظر بودم همش میگفتن انقباض داری ولی زیاد نیس ک زایمانی باشه بعدم بچت هنوز کوچیک دستگاه میره اینم بگم اورژانس زنان ساعت پنج بهم ی دوز امپول بتا زد همش بهم استرس میدادن منم همش دردام زیاد میشد تا رسید ب ۱۱ شب دکتر اومد بالا سرم و گفت میخوای سزارینت کنیم ولی بزار تا فردا ک حداقل امپول یکم تاثیر داشته باشه بچت دستگاه نره منم گفتم باشه تا ساعت پنج صبر میکنیم گفت پس اگر همینجوری درد داشتی ساعت پنج بریم برای عمل منم هعی دردام زیاد میشد ولی همچنان دهانه رحمم بسته بود دیگ خلاصه ساعت پنج سوند رو بهم وصل کردن بچه ها اصلا از سوند نترسید ی لحظه ولی بعدش سوزش دارید ک طبیعی
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۵ ماهگی