۳ پاسخ

انداختنت زمین؟ درست فهمیدم؟

عوضش خدا گل پسرتو نگه داره برات می ارزه به حس شیرین اون نینی ناز😍😍

ای وای 🥺🥺متاسفم برات عزیزم واقعا سخت گذشته واست

سوال های مرتبط

مامان مهدیار مامان مهدیار ۴ ماهگی
خلاصه اول ازمایشارو امدن نمونه گرفتن ...بعد بردنم اکوقلب ...بعد گرافی سینه .....بعد رفتیم سنو که اصلااااا نمیشد بخابم داشتم میمردم کلی جیغ و گریه کردم تا سنو شدم ....گفت صفرا سالمه اما نزدیک صفرا یه چیزی میبنم .....با جواب سنو رفتیم بخش ....دکتر جراح امد سنو رو دید معاینه کرد گفت این سنو اپاندیس نیست برید مجدد سنو....رفتیم بازم سنو بازم جیغ گریه سنو شدم گفت مشکوک به اپاندیس.....دکتر جراح سنو رو دید گفت اپاندیسه رفت با یه جراح دیگه امد مجدد معاینه کردن و مطمن شدن گفت باید عمل بشی 😭تمام دنیا اوارشد روسرم ....شب بود دیگه گفتن امشب احتمالا عمل شی ....بعد از چنددقیقه گفتن چون ناشتا نیستی عمل افتاد فردا ...بعد مسکن زدن تا فرداش...فرداش بردنم اتاق عمل بیهوشی کامل شدم بعد از یک ساعت بهوش امدم دیگه خبری ازون درد وحشتناک نبود اما هنوز نمیتونستم به پهلو شم که طبیعی بود چون سمت راستم و روی ناف و در ادامه بخیه سزارینم یک سانت اضافه تر برش دادن و لاپاراسکوپی شده بودم ......و خلاصه بعدشم دکتر زنانم و جراح امدن بالاسرم دارو تجویز کردن و جراح گفت امشبو باید بمونی ...سومین شب هم موندنی شدم کلی راه رفتم گفتن برات خوبه ساعتای ده شب متخصص نوزادان اند بخش نوزاد ماروهم چک کرد گفت زردی داره باید بره nicu ...مادرم موند پیشم ..ابجیم بچه رو برد بالا و بعد از ده دقیقه زنگ زد من از پسش برنمیام داره گریه میکنه زیر دستگاه نمیمونه....مامانمو فرستادم بالا باشیرخشک و همسرم موند پیشم تا صبح...فرداشم خودم رفتم دوسه بار بهش شیر. دادم ساعت نه صبح از زیر دستگاه اوردنش بیرون .....عصرش ساعت پنج مرخص شدیم ......و هنوز این ماجرا ادامه دارد🥲🥲🥲🥲
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو 🪼🐚🪸

ولی من گفتم نمیرم زایشگاه میرم پیش دکتر تا اون برام سنو کنه
مامای اونجا هم من معاینه کرد یک فینگر باز بودم
دیگه با همسرم سریع رفتیم مطب دکترم ساعت ۸ شب رسیدیم وقتی داخل شدم دیدم ۱۹ نفر توی نوبت هستن سریع از مطب زدم بیرون و به همسرم گفتم من حوصلم نمیکشه اینهمه تو نوبت بمونم خلاصه با همسرم تصمیم گرفتیم که بر گردیم خونه و فردا صبح زود برم زایشگاه برای سنو
اون شب من از استرس اصلا خوابم نمی‌برد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدم صبحانه درست کردم و خونه رو مرتب کردم و برای احتیاط ساک بچه هم با خودم بردم دیگه وقتی رسیدم زایشگاه رفتم قسمت تریاژ و گفتم که برای سنو اومدم اونم بهم گفت باید بستری بشه ۱۲ ساعت تا سنو تو انجام بدیم منم به همسرم گفتم بره خونه تا ۱۲ ساعت دیگه بیاد دنبالم
خلاصه نوبتم شد رفتم تریاژ تا برام پرونده اوکی کنه
تا سنو هامو دید و نامه مامای دیروز رو خوند گفت بخواب تا معاینه کنم معاینه کرد و گفت دو فینگر بازم گفت تو باید ۳۷ هفته میومدی برای زایمان چرا نیومدی منم گفتم دکترم گفته نیاز نیست و بهم یه برگه داد گفت برو پذیرش کارتو انجام بده منم چون همسرم نبود خودم به خیال بستری برای سنو رفتم تا پذیرش بشم که کارامو انجام داد و برگه داد بهم گفت برو بخش لیبل منم همون جا پرسیدم لیبل کجاست گفت بخش زایمان!!🫠
من همون جا از ترس یهو شوک بهم وارد شد استرس شدید گرفتم پاهام سست شده بود رفتم بخش تریاژ اون برگه رو بهشون دادم از فشار گرفت ۱۵ روی ۹ بود فشارم بالا بود دیگه من با ویلچر بردنم بخش زایمان بستری شدم همون جا به همسرم پیام دادم بره سراغ مامانم و بیاره
مامان فندق مامان فندق ۱۰ ماهگی
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۵ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۶.همه رفتن و مامانم پیشم موند.شام رو آوردن و مامانم شامش رو خورد به منم گفته بودن که ۸ ساعت چیزی نمیخوری منم خداروشکر که گشنه ام نبود و اون موقع معده ام اذیت نکردش که نتونم تحمل کنم.بعد چند ساعت زیر سرم بالش گذاشتن که یکم سرم بالا باشه.نزدیکای ساعت ۱ شب بود که پرستار گفتش شروع کن مایعات بخور تا بتونی دستشویی بری و بعدش شروع کنی غذا بخوری منم شروع کردم مایعات خوردم.بعد یک ساعت کمکی اومد و سوند و سرمم رو در آورد و گفت پاشو راه برو.نمیتونستم روی تخت بشینم چه برسه که پامو تکون بدم از تخت پایین برم خیلی درد بدی میپیچید تو بخیه هام لحظه ی سختیه که وقتی بلند میشی راه بری.به زور تونستم از تخت بیام پایین ولی نمیتونستم قدم رو درست کنم درد داشت که کمکی گفتش هر چقدر درست و زیاد راه بری زودتر بهتر میشه به زور یکم قدم رو درست کردم و یه دور راه رفتم دیگه نتونستم و برگشتم سرجام و تا نصف شب به زور خوابیدم.نزدیکای صبح بود که دوباره بلند شدم دستشویی برم که به زور تونستم راه برم و بیام ولی راه رفتن بخیه هام رو بهتر میکرد.صبح شد و دکتر اومد و شرح حالمو نوشت و مرخصم نکرد گفتش ۲۴ ساعت باید تحت نظر باشی منم میخواستم مرخص بشم و میرفتم موندن توی بیمارستان واقعا سخت بود برام همه جام درد میکرد ولی چاره ای نبود.
مامان ماهلین خانم مامان ماهلین خانم ۱ ماهگی
ادامه تجربه ام
دیگه سریع اول همه بردنم اتاق عمل خیلی خوب و خوش رفتار بودن کمک میکردن برا بلند شدن و نشستن
دیگه رفتم ت اتاق میخواستن سوزن به کمرم بزنن حسابی غوز کردم و سرمو آوردم پایین سوزن زد اصلا دردش به اون شدت نبود فقط یلحظه درد کوچیک اومد و ول کرد
وقتی بی حسی زدن کلا بدنم مثل این لخم ها شد خیلی خیلی سنگین بودم که حس نمیکردم پاهام بسته هستن یا باز
دیگه کلی باهام شوخی میکردن به ۲دیقه نشد صدای دخترم اومد
این آخری ها ک خواستن بخیه بزنن من یکم حالم بد شد حالت تهوع گرفتم ک دکترم گفت اشکال نداره زور بزن اگه حالت بده دیگه اخرای کار بعد چند نفر بودن بلندم کردن گذاشتنم رو یه تخت دیگه بردن ریکاوری تا دو ساعت تقریبا بود بعد بهم مسکن زدن یک بار رو شکمم فشار دادن ت بی حسی ک نفهمیدم
بعد بردنم بخش دخترم ت بخش دیدم ...دوتا باند دادن که سه ساعت پاهامو مامانم بست ۲۰دیقه باز همین جوری تا ۱۰ شب
۱۰ و ربع صبح زایمان کردم تا ۱۰ شب چیزی نخوردم
سرمو تکون ندادم حرف نزدم دیگه بالشت زیر سرم نزاشتن
بخاطر اینکه سر درد نگیرم بعدش
بعد ۱۰ شب گفتن اب جوش و نبات بخور اگه حالت بد نشد سوپ بخور خداروشکر حالم بد نشد بعد ۲۰دیقه بعدش گفت پاهاتو از تخت آویزون کن اروم بیا پایین راه برو با کمک مامانم این. کار کردم بخیه هام درد داشتن ولی با مسکن و شیافت درد شون کم میشد
مامان ❤️ایلیا جان❤️ مامان ❤️ایلیا جان❤️ ۵ ماهگی
اینم ادامه👇
بعدش یهو ضربان قلبه پسرم افت کرد بعد برگشت باز بعد چند ثانیه دوباره افت کرد خودم نفس کم آوردم اکسیژن وصل کردن بعد چند پرستار با ویچر سوند اومدن پرسیدم کجا ميبرین منو گفتن میبرینت اتاق عمل برای سزارین سوندو وصل کردن بعد کاغذ آوردن انگشت بزنم بهشون گفتم به مامانم گفتین پرستار گفت آره بعد با ویلچر منو بردم از درد میلرزیدم با کمک پرستارا رفتم رو تخت بعد دکتر اومد پرسیدم کی میخوای شروع کنید گفت صبر کن بهش گفتم تو رو خدا زود تر آمپول بی حسیو بزنین بعد آمپولو زد بعد از ۲۴ ساعت درد یه حسه خوبی بود دیگه هیچی درد نداشتم بعد جلوم پرده کشیدن از اثر آمپول خیلی گیج شده بود که یهو دکتر گفت صدای بچتو میشنوی به زور یکم سرمو کج کردم دیدم پرستار داره تمیزش میکنه بعدش آوردش لپشو چسبوند به صورتم بعد بردش ساعت ۸ منو بردن ریکاوری نیم ساعت بعدش بردنم بخش اولین بلند شدن از روی تخت اولین راه رفتن سخت بود ولی چون مامانم پیشم بود خیلی کمکم می‌کرد تجربه ی سختی داشتم پسرم ۱۸ دی ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه بدنیا اومد 🥰 امیدوارم همتون زایمان راحتی داشته باشین
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت یک🤱

اول بگم که من تو کل بارداریم به غیر از کار های روزمره هیچ نوع ورزشی انجام ندادم و انتخاب صددرصدم طبیعی بود (چون اطرافیان زیاد از زایمان طبیعی تعریف میکردن)
خلاصه که من بچم از ۳۰ هفته صدک رشدش پایین بود و هر هفته سنو داپلر و بیوفیزیکال میدادم تا رسیدیم به ۳۴ هفته و ۵ روز که صدک رشد به ۳ درصد رسیده بود و بچم fgrبود دکترم بهم گفت رو تغذیه ات کار کن و هفته بعد دوباره بیا برای سنو اگه تغییر نکرده باشه ۳۷ هفته ختم بارداری
خلاصه من کلی چیزای مقوی که به بچه وزن میده خوردم
و مجدد ۳۵ هفته ۶ روز با کلی استرس رفتم مطب بعد حدود ۶ ساعت نوبتم شد😮‍💨
رفتم داخل دکتر بهم گفت صدک رشد رسیده به ۹ درصد و خوبه ولی باید تا ۳۹ هفته زایمان کنم (۱۷ فروردین)
من قبل از عید بود که رفتم و دکتر سنو کرد
گفت من دیگه میرم تعطیلات تا ۱۶ فروردین نمیام هر هفته برو بیرون سنو بده منم خوشحال بودم که دیگه ۳۷ هفته بهم ختم بارداری نداده بود دیگه از مطب اومدم بیرون و اون آخرین سنو ی من بود که دادم😁
و خلاصه گذشت تا ۱۶ فروردین که دوباره نوبت داشتم پیش دکترم که بهم ختم بارداری بده ولی من نمیخواستم دیگه پیشش برم برای همین خودم و همسرم رفتیم بیمارستان تا یه ان اس تی بگیرم ببینم وضعیتم چطوره
وقتی رفتم استرس داشتم و حدودا ۴ بار ان اس تی رو تکرار کردم تا خوب شد مامای اونجا کلی باهام دعوا کرد که چرا تا الان بیخیال بودم و حرف دکترم رو گوش نکردم برم سنو و نامه داد که سریعا برم زایشگاه تا اونجا ازم سنو بگیرن
مامان اهورا مامان اهورا ۱ ماهگی
بعد از ساعت ۸ که قرص رو خوردم هیچ دردی نداشتم تا ساعت ده ماما گفت پاشم یک ربع راه برم تا برام امپول فشار رو تو سرم بزنه اخه دکترم تا چهار بیشتر بیمارستان نبود و میخواستم تا اون موقع زایمان کنم بعد یک ربع دراز کشیدم سرم زدن کم کم درد پریودی داشتم تا اینکه چهار سانت شدم برام اپیدورال زدن بی حسی و گفت موقع زایمان هم یک دارو دیگه تزریق میکنه که گیج بشم و کمتر درد بکشم از وقتی بی حسی زدن خیلی خوب بود دیگه خیلی کم درد هارو حس میکردم تا اینکه ساعت ۳ و ۳۰ دهانه رحمم فول شد و بردنم اتاق زایمان و دکترم اومد اینجاش بد بود خیلی دردم شدید بود که درخواست کردم اون دارو دیگه رو برام اومدن زدن و دردم بهتر شد بعدم که پسرم دنیا اومد بی حسی دوباره زدن اپیدورال رو دوز جدید چون دکترم عمل دیگه قرار بود برام انجام بده و من دیگه کلا بین خواب و بیداری بودم و اصلا از بخیه خوردن هیچی نمیفهمیدم فقط شب خیلی بد بود از ساعت هشت شب من درد شدید داشتم که دوبار شیاف گذاشتم و اصلا هیچ مدلی نمیتونستم دراز بکشم از درد به خاطر عملم
مامان صدرا و جوجه🥹 مامان صدرا و جوجه🥹 هفته هشتم بارداری
تجربه سزارین پارت_چهارم
دیگه روز بعدش همچنان ضربان قلب روی ۱۴۰ سند من کشیده شده بود به پرستار گفتم سند من کشیده شده نگاه میکنی گفت نه کشیده نشدن گفتم من خیلی احساس فشار دارم ترو خدا نگاه کن گفت نه سوندت درسته دیگه نتوستم جلو خودم نگه دارم یک دفعه دیدم زیر پام تخت کامل خیس شد مامانمو صدا زدم گفتم مامان من ادرار کردم تمام لباسام تخت زمین همجا کثیف شده بود دیگه پرستار اومد نگاه کرد گفت سوندت در اومده دکتر هم اومد بالا سرم گفت ضربان قلب هنوز پایین نیومده فعلا باید بمونی پاشو باید راه بری من بلند شدم وقتی بلند شدم از روی تخت از شدت درد جای بخیه ها میخواستم بیوفتم دیگه دوباره احساس فشار داشتم گفتم مامان میخوام برم دسشویی که یهو وسط راه دستشویی نتونستم خودمو نگه دارم دوباره کلی ادرار کردم البته ببخشید رفتم دستشویی خودم تمیز شستم شرت پوشیدم پدم گذاشتم رفتم روی تخت دوباره ازم خون گرفتن گفتن هنوز هموگلوبین خونت پایینه دکترم اومد بالا سرم