سلام مامانای گل دم غروب همتون بخیر،،،دیروز پسرا واسشون گلاب خریده بودم بپاشن به مردم ،،،خودم نتونستم برم همسرم یکم کسالت داشت ،کلی دعا کردم برای همه ،همیشه دعاهام اینه ،خدا هیچ کیو با غمش تنها نزاره که سرغم روی بالشش شب بزاره ،وبرای چشم انتظارا و چند تا از دوستای گل خودم مامان محمد رضا ،ماهان ،لنای عزیز،امیرعلی ،مامان ماهور ،ومامانی که اهل زاهدان بود اسمش سمیه هست ،خلاصه سرتونو درد نیارم دراخر خودمو خانوادمو دعا کردم امام حسین ضامن جونای منم باشه ،همسرم و پسرام ،ودراخر اگه به صلاح و خیر و صحیح وسالم میاد بغلم ،کایامو از خدا خواستم ،به قول ما کوردا کایای تا سرم بو،،،,دعای دیگم دعای ویژه برای کیان عزیزم که جواب ازماییش منفی باشه و مادرش دلش نشکنه ،بچه ها که میرفتن توی دلم گفتم خدایا دوتا ازت درخواست دارم یکی کایای خودم یکی کیان نداجون ،اگه عای مارو قبول میکنی و پسرم برام باز معجزه میشه و کیان سالمه ،وقتی بچه ها برگشتن باخودشون یه چی بیارن ،خلاصه برگشتن خسته بودن دوش گرفتن و خوابیدن جیب کیاوشو چک کردم شب شلوارشو بندازم لباسشویی دیدم دوتا زنگلوله هست 🥹🥹🥹😭😭😭♥️♥️♥️با ذوق داد زدم کیاوش اینا چیه گفت مامان دلم خواسته از علم برات بیارم گفتم چرا بی اجازه درست نیست گفت اجازشو گرفتم اقای مسئول گفته انشالا سال بعد نذرشو بده گفتم حالا چرا دوتا گفت نخواستم تک باشه جفت اوردم ،یعنی خدا به هردو خواسته من جواب داده ،من کلی اشک ریختم و خداروشکر کردم ،که خدا برای مادوتا مادر معجزه میکنه بدون شک

تصویر
۱۰ پاسخ

تاپیک هاتو خوندم خود نا خواه اشک از چشمام سرازیر شد ایشالله خدا دامنتو هر چه سریع تر سبز کنه از خدا میخوام به دل شکستت صبر بده سخت واقعا سخت چشم انتظاری خیلی سخت ولی اینکه چشم انتظاری بکشی و آخر همه آرزوهات یک روزه به پایان برسه سخت تر واقعا قلبم برات درد کرد هر چی میخوای خدا بهت بده گلم خدا بزرگ نا امید نشو و خودتو نباز برا منم دعا کن عزیزم
😔❣️

کیان کیه عزیز
چی شده حالش چطوره میشه یکم توضیح بدی

انشالله کایای تو هم میاد تو بغلت

عزیزکم‌تاپیک های قبلیت و خوندم متوجه شدم متن پیامی که الان‌گزاشتی و دردت برای چیه🥲😭
قلبم فشرده شد و اشکم در اومد
یاد لحظه هایی افتادم که برای خودم پیش اومد
قلبم پاره شد از یاداوری خاطرات شما و دردی که روزایی که دخترم ان ای سی یو بود و مادرایی که مثل خودم و بدتر بودن دیدم...
خدا صبر بده به قلبت به حق این ماه عزیز
خدا گل پسرات و حفظ کنه
جای کایای عزیز تو بهشته قطعا
میگن بچه هایی که زود از دنیا میرن اون دنیا پدر و مادرشون و پیدا میکنن و دستشون و میگیرن میبرن بهشت
میدونم هر چی بگم تسلای قلب و روح خسته ات نیست....
صبر برات از خدای بزرگ آرزو میکنم🫂

😔😔😔😔😔😓😓💔💔💔💔

با این قلب مهربانت خدا کایا رو دوباره بر می‌گردونه مطمئن باش🥲🫀

میشه برای خاهرمنم دعاکنی چند روز پیش دوقلوهاش رو از دست داد لعنت ب زایمان زودرس

😭😭😭😭😭

آخ عزیزم دلم یه جوری شد وقتی رسیدم به اونجایی که نوشته بودی تو جیبش دو تا زنگوله بود.
قربون خدا برم 🥹🥹🥹
انشالله خبرای خوبی تو راهه 😍😍

عزیزم ان‌شاءالله سلامت باشی
خدا همیشه درهای رحمتش رو ب روت باز کنه
ان‌شاءالله زودی بیای و بگی دوباره کایا رو توی دلت داری و ب سلامتی هم بغلش کنی💗💗💗

چقدر من زود جواب دل شکستم و گرفتم چقدر دیشب من داد زدم خدایا راضیم به رضات اما منو مادر امتحان نکن 😭😭😭با حرف مردم دلم شکست ارع ما حاجت دلمون گرفتیم من مطمن هستم جا کایا سبز میشه عزیزم

سوال های مرتبط

مامان دوتا کاکول پسر مامان دوتا کاکول پسر ۹ ماهگی
سلام دخترا دیروز خیلی داغون بودم قرار شد که نو این تایپ بهتون توضیح بدم تو این دنیا انقد آدمای بیشعور زندگی میکنن که آدم دلش نمیخواد تو این دنیا نفس بکشه جمعه تولد پسرم بود خالش براش کیف باشگاهی خرید چون یه ماهه داره میره باشگاه و هی میگفت مامان برام کیف باشگاهی بخرم باشگاه هم روبه روی خونمونه بخدا خالش پیش من یه تومن بر کیفش داد دیروز پسرم باشگاه داشت پسرمو آماده کردم خیلی هم ذوق داشت که با اون کیف بره باشگاه بردمش گفت مامان زوده هنوز در رو باز نکردن گفتم مامان جان بشین اینجا که در رو باز کنن صدرا داره گریه میکنه برم پیشش گفت باشه مامان برو همیشه هم خودش میرفت چون روبه روی خونمونه بعد ۲و۳ دیقه که آمده بودم خونه دیدم گریه کنان امد خونه گفتم چیشده گفت مامان یه پسره با مامانش کیف منو گرفت از دستم مامانش کفشام رو از دوش برداشت داد به من کیفم رو برد منم دوییدم دیدم فرار کردن همسایمون میگه هر چقد دوییدم دنبالشون رفتن بچم انقد گریه کرد که احساس کردم آب داغ ریختن روم به خدا قسم به این ناراحت 😢 نیستم که به اون چقد پول دادیم من بازم بر پسرم بخدا همون لحظه باباباش رفتیم خریدیم به این ناراحتم انقدم گریه کردم که چرا تو این دنیا اینجور آدم ها زندگی به این ناراحتم مادری که به بچش از کوچیکی دوزدی یاد میده فردا روزی تو جامعه اون بچه چی میخواد بشه و اینکه به ذوق بچم ناراحت بودم وگرنه شعورشون نکشیده عجب مادر بی فرهنگی بوده به خدا از دیروز به این ناراحتم یعنی به آینده اون بچه ناراحتمکه پیش مادرش دوزی میکنه آیندش چی میخواد بشه به خدا من رفتم دیروز براش یکی دیگه ۱۵۰۰ خریدم گفتم اشکالی نداره از اون بهترشو برات میخرم ولی ناراحت نباش تو مامان متاسفم واقعا بر این آدما😭😭🥱😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان قلبگم،چوگم ،♥️ مامان قلبگم،چوگم ،♥️ ۸ ماهگی
سللللام وقت همگی بخیررر،،،
مامانی عزیزی که نگران ،جواب ازمایش اقا کیان بودید ،،،،
من با مادرش تماس گرفتم ،خداروشکر گلپسری حالش مساعد و خوبه مث همه نی نیای دیگه میخنده بازی میکنه شیطونی میکنه تاززه ،پسرمون سینه خیز میره🥹🥹😍😍 ،جواب آزمایش هم نیمه دوم مرداد میاد ،منتها مادربزرگ اقا کیان یکم ناخوش احوال و دوست قشنگمون هم یکم درگیر شرایط مادرشه ،نمیتونه بیاد گهواره ولی،پیغامشو اینطور رسوند،،،
سلام به تک تک مامانای عزیز ،ممنون از محبت و قلب قشنگتون ❤️،شمانسبت به من و کیان جونم لطف و محبت دارید ،مرسی که به فکر ماهستید ، امیدوارم هرجا هستید خوش و خرم والبته سالم سلامت باشید🙏 ،به محض گرفتن جواب آزمایش اول شما دوستای گل رو در جریان میزارم ،همه بچه هارو دعا کنید کیان جون منم درکنارش.🙏🙏،،،،ببخشیدکه نتونستم جواب پیامهاتونو بدم اما از تک تکتون ممنون سپاسگذارم دوستون دارم ،،،،،،
راستی اینم عکس اقا کیان گهواره ،شیر پسر ،مرد کوچولو
مامان نیلماه کوچولو مامان نیلماه کوچولو ۱۲ ماهگی
اول صبحی یاد یه خانومی افتادم که وقتی ۴ ما باردار بودم اون خانوم تازه بار دار شده بود به من گفت چند ماهه و جنسیتش چیه گفتم ۴ ماه و دختر که سومین دخترمه گفت خداروشکر خدا بهت فرشته داده گفتم شما چی گفت منم یه دختر دارم اینم تازه باردارم ان شالله که سالم باشه و دختر باشه گفتم با تعجب هاا چراا همه جنس مخالف تو چراا گفت من زورکی چیزی از خدا نمیگیرم مخصوصا پسر گفت چون تجربه شده برام پدر مادرش ۶ تا دختر داشتن میگفت بخاطر پسر چه کارای که نکردن یه زیارت تو دل کوه بود سه شبانه روز رفتن تا رسیدن که دعا کنن پسر باشه میگفت الان ما ۶ تا دختر شدیم کارمند و عاقبت بخیر همون داداشمون معتاد و کتک زن به مادرمون هر روز پول میخواد بره مواد بخره و اینکه مادرم شرمنده هر روز یاید از ما دخترا نوبتی پول بگیره برا این پسر که میگه کاش از خدا زورکی نخواسته بودمش نمیخوام با این حرفم بگم پسر بده ولی بدونیم خدا هر چیزی که میده بدون منت باارزشتره تا اون چیزی که با زور ازش بگیریم
مامان نلا مامان نلا ۱۲ ماهگی
دخترا به دادم برسین
از دیروز صبح دخترم با سرفه و آبریزش بینی از خواب بیدار شد
و هیچ علامت دیگه ای نداشت فقط سرفه و ترشحات
نه تب نه بی حالی و بی اشتهایی نه علایم گوارشی
شب با باباش بردیم بیمارستان دکتر قطره پلارژین داد که مخصوص سرماخوردگی هست و گفت اگه تب کرد استامینوفن هم بدین
شب برخلاف همیشه دخترم یکن سخت خوابید همیشه سروقت خوابش خیلی راحت میخوابه اما دیشب یکم مقاومت کرد
اما درد من از مریض شدن بچم برام کافیه حالا شوهرمم راه میره و زخم زبون میزنه بهم. من به عنوان یه مامان اولی از تولد بچم تا الان تنها بودم حتی پنج روز بعد از سزارین اورژانسی که شدم خودم بچمو با فلاکت و کلی درد بردم حموم
نمیدونم چرا هیچ کدوم از کارایی کردم ،مراقبت ها ،شب نخوابی ها ،و همه مشکلاتی که همتون میدونید چقدر تنهایی میتونه سخت باشه به چشم نمیاد اما تا بچه مریض شد من شدم مادر بد ، سهل انگار، مادری که قصور و کوتاهی کرده
دیشب بهم میگه بچه ها اصلا تا شیش ماهگی مریض نمیشن، بچه ی ما تا پاشو گذاشت تو هفت ماهگی مریض شد نمیدونید چقدر قلبم داره از این حرف میسوزه
مامان گل پسرام مامان گل پسرام ۱۷ ماهگی
سلام خواهرا توروخدا اگه بیدارید بیاید کمک من خیلی ناراحتم امروز یکی از بچه هامو عموش گرفت بغل برد تو کوچه همین یه دقیقه نگذشت با صدای جیغ و گریه وحشتناک بچم و عموش از جام مثل برق بلند شدم نگو خنگ بی حواس بچمو از دم حیاط انداخته زمین مردمو زنده شدم با کلی سختی بچه هفت ماهمو آروم کردم وقتی دستمو توی سرش کشیدم دیدم اندازه یه سکه بزرگ فرو رفته قلبم ریخت فوری بردم اورژانس اونجا ازش عکس گرفتن خیر نبینه الهی سرم بچم شکسته بود 😭😭😭😭😭😭😭بعد ازاونم کلی طفل معصومم زجر دارن برا اینکه خون بگیر سوراخ سوراخش کردن دیگه فریاد زدم گفتم ولش کنید بلد نیستید خیر نبینن به حق پنج تن دیگه دکتر دید گفت خطر ازش گذشته خدا رو شکر ولی به هرحال سرش فرو رفته و باید بستری بشه یه شب دیدم اونجا همه مریض و بدحال بودن گفتم یه موقع بچم مریض نشه با رضایت شخصی آوردم دکتر گفت تا صبح باید یه ساعت یه بار بیدار کنی چکش کنی حالا بیدارش کردم به زور ولی همسرم میگه خیلی اذیت شده وخسته هست دیگه بیدارش نکن بزار بخواب من چه طور باز بیدارش کنم اگه شیر بدم بعد دو ساعت بخوره تو خواب یعنی هوشیار دیگه نگرانم شما بگید چکار کنم برا بچم دعا کنید من اینو خدا بعد از ده سال با داداشش بهم داده همه وجود منن🥹🥹🥹
مامان پناه مامان پناه ۱ سالگی
تولد ۳۵ سالگیم 🫀با دوتا دختر زیبا و سالم ، همسر فداکار، خواهرای فوق العاده مهربون و دلسوز و هرچی از خوبیشون بگم کم گفتم و مادری که همیشه برام از خود گذشتگی کرده مبارک 💎🎈
تولد ۳۵ سالگی بنظرم یعنی حدودا نیمی از عمر طبیعیمونو گذروندم و دارم وارد نیمه دوم عمرم میشم ، ۳۵ سالی که خیلی چیزا بر من گذشت ، سخت و اسون و شیرین و .... اما من دووم اوردم و به خودم قول دادم ازین به بعدشم دووم بیارم ، برای زندگیم و دخترام بجنگم، برای خوشحالی و خونوادم بجنگم، شاید و قطعا کارایی هست که دوست داشتم انجام میدادم اما نشد،جاهایی رو میخواستم ببینم که نشد ، چیزهایی رو میخواستم امتحان کنم که نشد ، از کودکی تا به الان برای تک تک خواسته هامون جنگیدیم و به خودم قول دادم تا وقتی خون تو رگام در جریانه برای خودم و عزیزانم و پاره های تنم بجنگم ، برای آرامش وآسایش خونوادم....🫶🏻
خدایا نیمه دوم زندگیمو خوش رنگ و لعاب تر ، سالم و ثروتمندتر ، عاشق و آرام تر رقم بزن لطفا🤲
دخترام و همسرم و یکی از خواهرام روز تولدم پیشم بودن دوستون دارم
عزیز ترینامین💎❣️
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.