۱۶ پاسخ

دو قسمت قبلیش نیس عزیزم تو تاپیکات

عزیزم اومدم تا همه چیزو از اول ببینم تاپیکهای قسمت اول و دوم نیستن
اینطور متوجه شدم موقع جنگ زایمان کردین
من اونموقعه تو ماه هفتم بودم چقدر استرس کشیدم و گریه داشتم
همیشه میگم که مظلوم تر از مادرای باردار و پا به ماه زمان جنگ نبوده

عزیزم دو قسمت بعدی نیست چراا ؟؟

سلام بانو❤️
خوش برگشتی🌹
اتفاقا همین امشب به یادت بودم

راستی دو قسمت قبلی نیست تو تاپیکهات

سلام قشنگم دلم حسابی برات تنگ شده بود با اینکه تو بارداری ۲ماه از من جلوتر بودی ولی بچه های من زودتر دنیا اومدن الان یکماه رزخانم بزرگ تر هست🥰🌹❣

سلام مرجان جان چه خوب که برگشتی 🥰🥰🥰🥰عزیزم خیلی سخت بود من دخترم ۲۰روزش بودهمش گریه میکردم .احساس میکنم هنوز افسرده ام

من دقیقا روز سومی بود ک دخترم ب دنیا اومده بود و روز بعد نامگذاری جنگ شد
از طرفی بابام ب سفر حج رفته بود
و اجازه پرواز نمیدادن
و قرار بود زمینی بیان ایران
استرس اون یک طرف

و منه مادر کم سن و پر فکر و خیال
ک قرار چیکار کنم
قرار چی بشه هنوزم بهش فکر میکنم بغض میکنم
من دو ماه طول کشید حالم خوب بشه

آخی منم رفتم خونه مامان بزرگم دو هفته موندم و چقدر استرس داشتم و تکون های دخترم هی کم میشد ...واقعا روزای سختی بود...

اع شما اومدی
من هر از کاهی به پروفایل شما سر میزدم ببینم اومدی یا برای همیشه رفتی
🫶🏻

قدم رز قشنگت پر خیر و برکت

چ قشنگه

بقیه تاپیکات نیست گلم

موضوع چیه؟

قسمت یک و دو کو؟

اخی خیلی هم سبد قشنگیه🥰🥰

مگه رز ۷ ماهه نیست؟؟؟؟ تولد یکسالگی؟

سوال های مرتبط

مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۳ ماهگی
میخوام از برگشتن به جامعه بعد از مادر شدن بگم براتون چیزی که خیلی مهمه و اکثرا پشت مسئولیت های بی شمار مادری خیلی به تعویق میوفته
رز تو تابستون به دنیا اومد و خوب هوا خوب بود ما اولین سفرمون رو تو یکماهگی رز به شمال رفتیم واقعا چیز خیلی ویژه ای نداشت جز اینکه همون مراقبت ها رو تو همه جا داشتم شیر پوشک خواب دومین سفر رو با همسرم تو ۴ ماهگی رز خارج از کشور رفتیم ترس از پرواز داشتم با نوزاد که انقدر خوب همکاری کرد و صد البته چون همسرم بود کمک بزرگی بود تو این سفر یاد گرفتم که باید حتمااا با بچه همراه بشیم ما شب بعد خوابیدن رز ساعت ۷ شب یه شام میخوردیم یکم تو بالکن هتل وقت میگذرونیم و ۹ شب میخوابیدیم و صبح رو با دختر سحر خیزمون راس ساعت ۷ شروع میکردیم هتل ۹ صبحانه میداد پس بیدار می‌شدیم شیر رز رو میدادم از کنار هتل دو تا قهوه میگرفتیم میرفتیم پیاده روی با رز برمی‌گشتیم هتل استراحت و بعد مجدد بیرون میرفتیم یعنی عملا سفر با بچه برنامه شب معنی نداره سفر سوم که به نظر من از همه اش پر چالش تر بود برام و خودم رو توش حسابی محک زدم
ادامه تو کامنت اول
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۳ ماهگی
بیاید بنویسیم از صبح چی کار کردیم
۵ و نیم صبح بیدار شدم روتین پوستی صبح رو انجام دادم یک لیوان بزرگ آب خوردم به رز تو خواب شیر دادم و رفتم صبحانه رز و همسرم و قهوه اش رو آماده کردم همسرم ۶ و نیم صبحانه اش و قهوه اش رو برداشت و رفت رز ۷ بیدار شد پوشک و لباس اش رو عوض کردم گذاشتمش پیش اسباب بازی هاش اطاق خواب رو مرتب کردم و هفت و نیم صبحانه خورد تو آشپزخونه با کف گیر ملاقه سرگرم شد در حدی که آشپزخونه رو بعد صبحانه مرتب کردم و خودم صبحانه خوردم ۸ تا ۸ و نیم باهاش بازی کردم ۸ و نیم خوابش گرفت چون دیشب اصلا خوب نخوابیدم بود خوابید و من نهار درست کردم تا ۹ و ربع ( زرشک پلو با مرغ البته مرغ رو شب قبل مزه دار کرده بودم) رز هم دیشب نهارش رو آماده کرده بودم رز که بیدار شد ۹ و ربع یکم شیر دادم آماده اش کردم ده رفتم پیاده روی چون بارون میومد و هوا عالی بود تا ۱۱ بعد با دوستم قرار داشتم قهوه خوردم و تا ۱۲ اومدم خونه رز خوابید منم یکم خونه مرتب کردم تا یک که رز بیدار شد و مشغول اون شدم تا سه که همسرم اومد رز رو سپردم بهش میز نهار و آماده کردم نهار خوردیم و با رز از یک ربع چهار تا یک ربع به ۵ خوابیدیم 😋 بعد بیدار شدن بهش غذا دادم همسرم باهاش بازی کرد و من از ۵ و نیم تا شش و نیم رفتم جلسه کاری آن لاین بعدش درگیر رز شدم تا ۸ که خوابید ۸ رفتم سراغ درست کردن نهار فردای خودمون و رز تا ۹ شب بعدم اومدم روتین پوستی ام رو کردم مکمل هام رو خوردم و الان پیش شما هستم و یه چندتا ایمیل کاری دارم و لالا ....
صبح طبق روزهای فرد میرم باشگاه ۶ تا ۷ و تیم زود باید بیام خونه رز رو از همسرم تحویل بگیرم که بره سرکار پس زیاد بیدار نمیمونم
امروز به این فکر کردم بقیه مامان ها چی کار میکنن روز اونا جه شکلیه؟؟؟؟
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان دونه کوچولو مامان دونه کوچولو ۹ ماهگی
سلام از یه مامان خسته که دیشب ساعت دوازده با بدبختی و کلی ترفند بچه رو خوابوند و با عطسه باباش ساعت دوازده و نیم سرحال بیدار شد و تا ساعت سه شب بیدار موند و بازی کرد
روزش هم دوتا امتحان داشتم درس خوندم شام رو هم گذاشتم خونه هم کمک مامانم کردم مهمان هم اومد پذیرایی هم کردم تازه شب قبلش یه مهمان ناخوانده اومد و تا ساعت سه شب نشست و نرفت و تا من بخوابم و یکم درس بخونم ساعت چهار صبح شده بود و ساعت شیش صبح دخترم بیدارم کرد و من دیگه نخوابیدم چون امتحان داشتم و باید درس می‌خواندم فقط یک ساعت صبح خوابیدم تقریبا
دیشب از فرط خستگی تا تونستم گریه کرد
هیچیم که برا خودم نیست وقت که نمیکنم به خودم برسم یا مقداری برا خودم باشم تازه همسرم بچه رو بیدار کرده اما گردن نمیگیره و همش شیشه شیر بدست چشمش به دره که ببینه من کی چایی رو درست میکنم که بعدش بیام بچه رو بخوابونم
خیلی گریه کردم خیلیی
خیلی دلم به حال خودم میسوزه چقد من مظلومم
تازه تو همه چیز هم مامانم منو مقصر می‌دونه
دیشب مهمون داشتیم منم قبلش امتحان داشتم بچه پیش مامانم بود پذیرایی و تمیز کاری خونه که کلا با خودم بود دخترم ناهار و میان وعده میوه و این چیزا هم چند بار خورد مامانم باهام دعوا میکرد که بردی اونجا بچه رو بیدار می‌کنی شام بخوره بهش میگم بچه رو ساعت دوازده شب بیدارش کنم که شام بخوره؟تازه تا ببینم میخوره یا نمیخوره ؟که بعدش تا چهار صبح منو بیدار نگه داره؟
خیلی خسته ام خیلی
هنوزم از همسرم دلگیرم بابت رفتار دیشبش بهشم میگم می‌تونستی یکم آروم تر عطسه کنی ناراحت میشه😔
مامان پناه مامان پناه ۱۷ ماهگی
تولد ۳۵ سالگیم 🫀با دوتا دختر زیبا و سالم ، همسر فداکار، خواهرای فوق العاده مهربون و دلسوز و هرچی از خوبیشون بگم کم گفتم و مادری که همیشه برام از خود گذشتگی کرده مبارک 💎🎈
تولد ۳۵ سالگی بنظرم یعنی حدودا نیمی از عمر طبیعیمونو گذروندم و دارم وارد نیمه دوم عمرم میشم ، ۳۵ سالی که خیلی چیزا بر من گذشت ، سخت و اسون و شیرین و .... اما من دووم اوردم و به خودم قول دادم ازین به بعدشم دووم بیارم ، برای زندگیم و دخترام بجنگم، برای خوشحالی و خونوادم بجنگم، شاید و قطعا کارایی هست که دوست داشتم انجام میدادم اما نشد،جاهایی رو میخواستم ببینم که نشد ، چیزهایی رو میخواستم امتحان کنم که نشد ، از کودکی تا به الان برای تک تک خواسته هامون جنگیدیم و به خودم قول دادم تا وقتی خون تو رگام در جریانه برای خودم و عزیزانم و پاره های تنم بجنگم ، برای آرامش وآسایش خونوادم....🫶🏻
خدایا نیمه دوم زندگیمو خوش رنگ و لعاب تر ، سالم و ثروتمندتر ، عاشق و آرام تر رقم بزن لطفا🤲
دخترام و همسرم و یکی از خواهرام روز تولدم پیشم بودن دوستون دارم
عزیز ترینامین💎❣️
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
نامه ای مادرانه به فرزندانمان👩‍🍼👩‍🍼👩‍🍼
عزیزترینم، نور چشمم… نمی‌دونی چقدر قلبم از داشتنت لبریزه. 🥺 وقتی برای اولین بار بغلت کردم، انگار تمام دنیا رو تو دستام جا داده بودن. 🥰 روزها میگذرن و تو هر روز بزرگتر میشی، هر روز یه چیز جدید یاد میگیری و من با هر قدمت، با هر نگاهت، با هر لبخندت، هزار بار زندگی می‌کنم. 😊💖
شاید ندونی، اما شب‌هایی که از خستگی چشمام سیاهی میره و باز بیدارم تا تو راحت بخوابی، با خودم میگم این خستگی‌ها فدای یه تار موت. 😥🤱🏻 وقتی مریض میشی، انگار جون از تنم میره و حاضرم همه دردهای دنیا رو به جون بخرم تا تو فقط خوب باشی. 😔
تو فقط یه بچه نیستی، تو تمام زندگی منی، تو دلیل نفس کشیدنی، تو امید منی برای فردا. ✨👶🏻 می‌دونم یه روز بزرگ میشی، از من دور میشی، اما قلب من همیشه و همیشه برای تو خواهد تپید.💖🌟
خدا تو رو برام حفظ کنه فرشته کوچولوی من. 😇🙏 کاش می‌تونستم همه‌ی خوشبختی‌های دنیا رو توی دستام بگیرم و تقدیمت کنم. 😘 دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی تو این دنیا… 😭💖🫂
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۳ ماهگی
در باب امور منزل بعد از تولد 🐣
من از وقتی یادم میاد شاغل بودم حتی وقتی پدر خدابیامرزم تو ۱۷ سالگی به طور جدی باهام مخالفت کرد و من با دو هفته تمام اصرار و حرف تسلیمش کردم و اولين شغل رسمی خودم رو به عنوان کمک مربی تو یه موسسه کنکور شروع کردم و وظیفه ام رفع اشکال تو دروس بچه های هم رشته خودم بود! شاغل بودن خیلی چیزها یادم داد ولی الان میخوام راجع به دو تا نکته مهمش حرف بزنم دیسیپلین و سرعت
دیسیپلین یعنی خسته ای ؟ قبول ولی مسئولیت هات رو انجام بده و سرعت هم یعنی انقدر لفتش نده اون کار لعنتی رو تموم کن بزار کنار
وقتی دخترم متولد شد تا همین ماه پیش شغل ام رو کنار گذاشتم و اللن حدود یکماهه پروژه ای شروع کردم که بعدا بهش میپردازم!
اما این پست و پست های بعد راجع به اینه که خیلی ها میگن چطور با وجود یه نوزاد خونت همیشه مرتبه و غذای گرم داری؟
دیسیپلین و سرعت و برنامه ریزی
الان ساعت ۸ و ربع صبحه نهارم رو گازه نهار جوجه هم همسرم صبحانه خورده رفته و منم نشستم تا صبحانه بخورم
جوجه هم خوابید چون طبق معمول ۶ بیدار شد و تمام دیشب هم تو خواب غر زد
میخوام چند تا راهکار بگم شاید براتون کمک شه