امشب اومدم ی دل سیر غررررر بزنمممم تورخدا نیاین بگین نگو این حرفارو خداروشکرکن خدا قهرم میگیره ال و بل
به معنای واقعی از مادرشدن امروز خسته شدم به معنای واقعی دک دوسندارم این نقشو داشته باشم از صب ک بیدار میشم پسرم بهم چسبیده دو دقیقه منو ول نمیکنه من ی نفس بکشم بچه شلوغی و پر سرو صدایی نیتس فقد بیش ازدحددددددددد کنجکاوی سوراخی نیست این سرک نکشیده باشه حتی دست شویی ام میریم پشت در منتظرمه کریه میکنه یام اینقدر میکوبه ک بازکن تمام کاغذ دیواری خونه تمام وسایلای برقیم همشون ی بلایی سرش اومده امروز کاشه صبرم تموم شد خانومایی ک بچه ندارین و ناشکری نکنین ک بچه دار نمیشین بخدا کیف کنین لذت ببرین از لحظه هایی ک با همسرتون هستین اینکه هیچ مسعولیتی ندارین من تمام وقتم تماممممممش دراختیارع این بچس از صب ک بیدارمیشم تو اسپزخونم صبحونه بپز جمع کن بشور ناهار بپز جمع کن بشور عصرانه شام خونه هیچکسم کمک نیست ن مامانم ن مادرشوهرم نه دوست هیچکسسسسسسس این مامانایی ک خیلی خوشگل موشگل و نانازین اینا دورشون پر از خدم و حشم من شوهرم ی ساعت دوساعت ببرتش پارک ک وقت کنم برم حموم ی کم به خودم برسم تو طول شب صدبار بیدارمیشه و منو بیدارمیکنه خسته خسته ام دلم پره نه صبحونه نه ناهار ن شام ن ی چایی هیچکدومش با لذت نیست اینقدر میژو بهم میریزه و کلافه میشیم ی مهمونی نمیریم چون ابرومون میره با کنجکاویاش ی جا بند نیست اه

۳۳ پاسخ

اینارومیگی چون انتظارحتما نکشیدی بخدا کپ رفتارای دخترمنه رفتاربچت گفتی ولی من چون ده سال انتظارکشیدم زندگیم خییییییلی دیگه خسته کننده بود الان سرگرمم بخدانمیدونم ساعت کی میگذره ب تونمیگم ناشکری نکن چون گفتی نگین ولی من شکررمیکنم برای اینکه یه رفیق خدابهم داد که تنهاییامو پرکرد من دیدم سه تاسه تابزرگ کردن شیره ب شیره مادیگه ازپس یکیش برنیایم؟

درد واقعی هم اونجاست که کسی درکت نمیکنه..مامانم خواهرم یا هرکی از اطرافیان وقتی میخوام درد و دل کنم میگن تو سخت میگیری بچس دیگه تو بلد نیستی و هزاران حرف دیگه..دریغ از اینکه یکی بگه حق داری میگذره

فقط اینو بهت بگم حق داری ولی تا ۲ سالگی سختی هست به بعد یهویی همه چی فرق میکنه دیگ اینجوری نیستی
من دوتا پشت هم دارم بیای تایپیک هام رو بخونی شاید بغض کنی
اما چاره ای جز ادامه دادن نیست

سلام مامان حق داري واقعا مادر شدن مسئولين سنگيني هست كه قبلش هيچكس بهمون نگفت
ولي هزاران هزار نفر مثه تو ان فقط فرقشون اينكه سخت نميگيرن فداي سرت بريزه بپاشه مگه تا كي اين اوضاع ادامه داره؟نهايت ٢سال پس لذت ببر

بیا بغلم عزیزم 🫂
نمیدونم چرا ،ولی تاپیکتو ک خوندم بغضم گرفت 😢

منم همش در حال بدو بدو هستم مني كه ي دووونه آشغال رو فرش و سراميك خونه م نبود ..اشكالي نداره فداي ي تار موشون ميگذره ....همه چي به موقع ش ... من عقد داداشم ... مهموني هر جا فك كني ديدم نميشه رو نرفتم برامم مهم نيست ... چون وقتي تصميم ميگيري بچه دار بشي همه ي اينا هست

با پوست و استخوان میفهممت درکت میکنم🫠💔

دختر منم دقیقااااا همینه اما تو سنی هستن ک اینا عادیه حتی پرخاشگری میکنه میزنه اما ما باید صبوری کنیم😢

من کاملا درکت میکنم ...
من دقیقا یه کپی از همین ورژن را توخونه دارم به علاوه یه پسر پنج ساله غرغرو شیطون بیش فعال
به معنای واقعی افسردگی دارم....

فقط میتونم بهت بگم حق داری منم گاهی وقتا مثله شمام کلا دست تنها بدون هیچ کمکی
ولی دنباله اینم خودم برم حالمو خوب کنم با خرید پیاده روی خیابون کلا هرچی که حالمو خوب کنه

حق داری عزیزم..آدمیه دیگه از سگ که نیستین..یجا آدم کم میاره

تک تک کلماتتو با پوستو استخون درک میکنم حس کردم خودم نوشتم من اصلا علاقه ای به بچه نداشتم همسرمم قبول کرده بود ولی انقدر اطرافیان گفتن بیار پشیمون میشی مثل فلانی در آینده تنها میشی ترسیدم گفتم شاید یه روز پشیمون شدم حالا یکی بیارم بعد ۶ سال راضی شدم
یهو چنان مسئولیت سنگینی اومد رو دوشم بدون هیچ کمکی هر دفعه که کم آوردم از بچه داری نشستم گریه کردم به همه اونایی که میگفتن بیار بیار فحش دادم که الان کجایید یه ساعت نگهدارید
قبلا هر کی میگفت باردارم از ته دل خوشحال میشدم براش ولی الان هر کی میگه باردارم واقعا ناراحت میشم میگم از جونت سیر شدی نمیدونی چه روزایی در انتظارته
فقط یا دعا میکنم بمیرم یا دعا میکنم زودتر بزرگ بشه

بیا بغلم،هممون این روزا رو گذروندیم عزیزم و بهت حق میدم واقعا روزای وحشتناکین و ادم کم میاره ولی بهت قول میدم بزرگتر که بشه شرایط بهتر میشه

تمام اینارو به علاوه دو کن درصورتی که من بالا خونه مادرشوهر نشستم و باز هم هیچ کمکی ندارم با وجوددوقلو شوهرمم۵ صبح میره ۱۰شب میاد

نمیگم ناشکری نکن چون تمام این حرفارو منم میزنم و واقعا گاهی به حدی خسته میشم که میرنه به سرم ول کنم برم ولی بعد دودیقه میگم منکه اگه ۱ساعت بچهامو نبینم دلم پرمیزنه چجوری ول کنم برم

میگذره خلاصه خواهر اینم یه دوره ای از زندگی ماست باید با سختی و اسونیش کنار بیایم تا خیلی بهمون بد و سخت نگذره
یکم بیخیال شو

چرا هم صبحونه هم خم ناهار هم شام میپزی صبحونه مگه حاضری نمیدی؟ناهارم یچی درست کن دووعده بخورین برا شامم باشه یا شام درست کن برا ناهارم باشه که همیشه تو اشپزخونه نباشی کلافه شی برسی به خودتم

من بشدتتتتتتتتت زیاد درکت میکنم چون دقیقا منم مث توام تازه من شوهرمم یه بچه محسوب میشه بعضی وقتا یجوری حرصم میده نیم وجبی که قشنگ خودزنی میکنم ناراحت نباش بیشترمون همینطوری هستیم

پسر منم تقریبا همینه،امروز تو خونه بازی ابرومو برد…یکیو گاز گرفت،موهای یکی رو کشید،یکی رو هم نیشگون گرفت بماند که چقدر جیغ کشید🥲😂

دقیقا منم تو همین وضعیتم امروز نشستم گریه کردم دیگه پسرم منم همش چسبیده به من تا از کنارش پامیشم گریه می‌کنه میاد میچسبه به پاهام یعنی اگه کسی نباشه سرشو گرم کنه من به هیچ کاری نمیرسم

عزیزم تو تنها نیستی ماهم شرایط مشابه داریم دختر منم همینطوری منم گاهی خسته و کلافه میشم دلم میخواد ۵ دیقه بشینم

ای عزیزم حق داری هرچی م گفتی هم درسته هم فقط بهت بگم گذراست من گذروندم و هزاران مامان اینجا من ی جوری بود دوتا بچه ام دارم اینجا چندسال پیش تاپیک میزاشتم ک مامانا صلوات بفرستن من ی چایی ریختم ب ارامش بخورم بعذ یکیشون بیدارشه گریه کنه اما الان میرن اتاق بازی میکنن شکرخدا

دوست عزیزم منم همینم تو یه،شهر غربت ولی خدا رو هزاران بار شکر میکنم درسته خسته میشم گشنه میشم نمیتونم برم یه چیزی بخورم الان بگم دو سال رنگ بازار ندیدم باورت نمیشه تا سر کوچه نرفتم باورت نمیشه
ولی بدون این روزها همشون میگذره بچه ها زود بزرگ میشن و دلمون برا این روزاشون تنگ میشه از خدا برا خودت صبر بخواه ذهنتو زیاد درگیر نکن تا خودتم آرامش داشته باشی بیشتر باهاش وقت بگذرون بازی کن
بخدا من کارمم بخاطرش گزاشتم کنار کلی سفارش مشتری دارم
کارم دوخت سرویس آشپزخونه سیسونی نوزاد و جواهر دوزی هس ولی میدونم این وقتای دخترم دیگه برنمیگرده ولی با همه سحتیاش دارم ازش استفاده میکنم و لذت میبزم ...
تو هم بیخیال،شو باهاش خوش بگذرون که هم اعصاب خودت اروم شه هم بچه رو کنترل کنی...

چقدر حاله منو گفتی
فقط فرق من اینه که سه تا دارم یه سه ساله یه یک و نیم ساله و یه شش ساله
بزرگه از همه بیشتر اذیت می‌کنه
دو دقیقه وقت برا خودم ندارم
شما باز همسرت یساعت می‌بره پارک یا بیرون من شوهرم داخل خونه هم دو دقیقه نگهشون نمیداره
خیلی عصبی ام و بی حوصله کلافه و داغون
اینقدر از خودم و وقت گذاشتن برای خودم زدم که دیگه حوصله خودمم ندارم...
همه کاراشون گردنه خودمه از غذا و خوابوندم و حمام ولباس و...
از خانوادم هم دورم

خواهر پسر کنجکاو در آینده زرنگه روانشناس می‌گفت انقدر بچه میارن دبستانی تو مرکز اختلالات که اینا توانایی پیدا کنن یه چیزی رو پرت کنن سینه خیز برن حالا این آتیش پاره های ما تو هر سوراخی میرن و ماشاالله دست ورزی دارن که وسیله سالم نداریم ولی اینقدر درک شناختیشون بالاست به این فکر کن خوب بود مظلوم و خنگ یه گوشه می‌نشست اون تازه پا در آورده دنیا رو بشناسه ما هم دور از جون مثل سگ پا سوخته بدویم دنبالش 😁 ولی نه خدایی خونه رو ایمن کنین وسایل خراب شدنی جمع کنین که بتونه آزادی هایی داشته باشه من بابت این کنجکاوی ها و آزمایش های علوم جوجه که همه چی رو باهم قاطی می‌کنه خونه رو عوض کردیم و حیاط دار گرفتیم که قشنگ بازی کنه اون الان نیازش همینه عزیزم صبوری کن آینده اش نابغه است انشاالله

قشنگ حالت رو میفهمم..چون پسر منم عین بچه شماست..واقعا منم خستم هم روحی هم جسمی..منم کسی کمکم نیست جز شوهرم..خدا میدونه با چه مصیبتی نهار و شام میزارم..واقعا بعضی وقتا کم میارم..حسرت اینکه یه چایی گرم بخورم مونده رو دلم..حتی وقت نمیکنم به خودم برسم.‌من و شوهرم الان یه و سال خورده ای شده درست و حسابی خلوت نداشتیم حرف نزدیم واقعا درکت میکنم

نگا عزیزم منم دوتا دختربزرگ کردم باورت نمیشه تک تنها فقط ده روز اول یکم کمک حالم شدن هیچ اذیت نشدم خیلیم دخترام آروم بودن ولی سنم کم بود خیلی سرحال خوشحال بودم هی بهشون می‌رسیدم دیگ مشکلات زندگی جوری هست ک کم حوصله شدیم بچه ی اخریم پسره مشکل از بچه نیست بچه دیگ شیطونک هست باید کنار بیای یا باید بیخیال باشیم

پسر من علاوه بر همممممه ی اینا کلا نمیخوره و باید به زور بهش بدم هر روزم بالا میاره همه اش باید از روی فرش و تخت و سرامیک استفراغ جمع کنم

منم خستم خیلی خسته
بخدا همینا بزرگ بشن میگن خب نمیاوردی

واقعاااا سخته،من بعضی وقتا مثل دیوونه ها رفتار میکنم ازبس مغزم تحلیل رفته،دوساله یه خواب عمیق نداشتم....ولی به جاش بهشت زیر پای مادرانه🤕😵‍💫😶‍🌫️

وای چقد منیییی😭😭😭😭

خیلی سخته واقعا مادرا خیلی اذیت میشن
من با خودم میگم چطور چند تا بچه قد و نیم قد داشتن قدیم
بد ماجرا اینه که تا غر میزنی بزرگترها میگن خودت که بچه بودی فلان میکردی اذیت میکردی ،منم می‌دونم بچگی اذیت مردم ولی الان دلم میخواد درک کنن منو ،اجازه بدن غر بزنم ،ولی فقط عذاب وجدان میدن بهم

منم پسرم همینه
هیچ کسی هم ندارم کمی نگهش داره
دیگه ماهم ادمیم ادم اهنی نیسیم که کم میاریم یه وقتایی
اشکال نداره دردو دل کن خودتو خالی کن ولی مطمعنم ته دلت مثل حرفات نیس که نوشتی😉

بعد اينا الان اقتضاي سنشون هست طبيعيه گلم

عزیزم منم مثل توام بخدا ....ناشکری نیس خب هممون ادمیم خسته میشیم منم کم میارم بیشتر وقتا همش گریه میکنم ازخسته بودنم ....خیلی سخته ....😭😭

انشالله تنش سالم باشه هممون همینیم تو سن بدی هستن انشالله یکم دیگه بزرگ شن اوکی میشه، خستگیت هم کاملا عادیه واقعا مادری کردن خیلی سخته درکت میکنم تنها شغلی هستش که نه حقوق داره نه مزایا نه مرخصی تازه تهشم ازمون طلبکار هستن

سوال های مرتبط